راجع به خیلی چیزها اینجا نوشتم. غرور، عشق، نفرت، بدی، خوبی، مرگ، زندگی، شادی، غم... میدونید خیلی برام سخته 11 ورق نوشته رو که عزیزیترینم برام نوشته بارها و بارها بخونم و یادم به همه پستهایی بیفته که تا حالا نوشتم.. و خیلی برام سخته که حرف به حرف اون 11 صفحه یکی یکی نوشته هام رو نقض کنه.. تمام خاطراتی رو که برام مثال زده مرور کردم، میبینم همه حرفاش درسته و در مورد این فرد خاص تقریباً نصف مسائل نقض شده! بارها خودت رو محکوم میکنی، تبرعه میکنی.. از دیوار ضخیم بی اعتمادی مینویسه برات.. از اینکه نمیتونی تحملش کنی ... مدام بهانه میگیری به زندگی بد و بیراه میگی، همه چیز رو تلخ میکنی .. راست میگه؟ نمیدونم .. واقعاً گیجم.. نیاز به فکر کردن به خیلی چیزها دارم.. نیاز به آرامش فکری.. مرور اهدافی که دارم برای آیندم ... میدونید حس میکنم این دنیای مجازی زیادی وارد زندگی واقعی من شده! .. نمیخوام رهاش کنم نمیخوام شیفت دیلیتش کنم.. نمیخوام ننویسم.. اما واقعاً یک مدتی نیاز دارم به زندگی بدون گاهنامه، حس میکنم نوشتن اینقدر برام عادت شده که دیگه نمیتونم از دغدغه هام، از احساساتم، از موقعیتها و آدمهایی که دوستشون دارم، اهدافم، چیزهایی که اذیتم میکنه و یا برعکس احساساتی که باعث آرامشم میشه با آدمها حرف بزنم!!
تصمیم گرفتم چند وقتی بدون گاهنامه زندگی کنم، و به جای نوشتن، کمی به خودم و بقیه فرصت حرف زدن بدم .. بالاخره آخرش اینه که یا یک ندای جدید توپ شاد نامبر وان باحوصله برمیگرده اینجا 
یا همین ندای گیج و ویجِ غُرغُروی به قول یکی لوس نُنُر .. نه؟
مرسی از اینکه همیشه هستید.. خودتون میدونید که چقدر تک تکتون رو دوست دارم و براتون احترام قائلم.. وبلاگهایی رو که همیشه میخوندم، میخونم، نظر میدم.. همراهتون هستم... 
"خنده تو"
نان را از من بگیر، اگر میخواهی،
هوا را از من بگیر، اما
خنده ات را نه.
گُل سرخ را از من مگیر
سوسنی را که میکاری،
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سرریز میکند،
موجی ناگهان از نقره را
که در تو میزاید.
از پس نبردی سخت بازمیگردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما خنده ات که رها میشود
و پروازکنان در آسمان مرا میجوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم میگشاید.
عشق من، خنده تو
در تاریک ترین لحظه ها میشکفد
و اگر دیدی به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاریست،
بخند، زیرا خنده تو
برای دستان من
شمشیری است آخته.
خنده تو، در پائیز
در کناره دریا
موج کف آلوده اش را
باید برافرازد،
و در بهاران، عشق من،
خنده ات را میخواهم
چون گُلی که در انتظارش بودم.
بخند بر شب
بر روز، بر ماه،
بخند بر پیچاپیچِ
خیابانهای جزیره، بر این پسربچه کمرو
که دوستت دارد،
اما آنگاه که چشم میگشایم و میبندم،
آنگاه که پاهایم میروند و باز میگردند،
نان را، هوا را، روشنی را، بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.
"پابلو نرودا"