| :: خط خطی های دل | این صندلی آبی آویزان ... |
|
|
|
![]() زیر آفتاب داغ ظهرگاه راه میفتی، آهنگی در گوشت تکرار میشود مداوم، تمام وجودت را پر میکند، بارها از یک حس غریب گمشده لبریز میشوی. میبینی همه آدمها را که دارند به راه خود میروند. فرو میدهی آن حس گرم و شیرین را، انگار گلویت میگیرد، یک بغض ناخودآگاه دیگر.. میدانی برای چیست اما انگار ناگهان فراموش میکنی.. دلت میخواهد بیشتر باشی، بیشتر بمانی در همین مسیر، بیشتر بر شانه های سُست این زندگی دهن کجی کنی، بیشتر فروریختنها را تماشا کنی، بیشتر بی تابیها، شکستن ها، تجربه های کال، دلبستگیها را ببینی، بیشتر بدانی گوش کنی تجربه کنی.. دلت میخواهد این هیاهوی درونت را هزار بار از اول مرور کنی و خسته نشوی از اینهمه سخت ایستادن حتی اگر گاهی اشکهایت ناخودآگاه میریزد، حتی اگر این زندگی هر روز تو را تنهای تنها _ مثل کودکیت _ در این چرخ و فلک تکرار، روی آن صندلی آبی آویزان بنشاند و بالا ببرد و تو هر روز بتوانی از فراز این چرخ و فلک زیبا زمین خدا را با تمام آدمها، حیوانات، جاده ها، گلها، درختان، بیابانها، ابرها، بارانها، نیمکتها، نامه ها، چشمهای سرخ، آستینهای خیس، قلب های کاغذی.. احساسات کال..... چشمهای بسته و دستان باز ببینی .. و من سخت به این صندلی آبی آویزان با تمام تعلقاتش، با تمام فراز و نشیبهایش خو گرفته ام.. خط ممتد خیابان نشان میدهد که رسیده ای، کمی مکث میکنی، چتر افکارت را میبندی، پیاده میشوی و دوباره با یک لبخند به سراغ زندگی میروی.. Label: This is the hardest story that I have ever told
|
mXcomment 1.0.4 © 2007-2008 - visualclinic.fr
License Creative Commons - Some rights reserved





ببین چجوری مخ کار مگیریا
منم سوار کردی رو این چرخ و فلک با اون صندلیه آبیه آویزان.