اما واقعاً نمیتونم بعضی چیزها سخته.. گاهی ترسناکه..عجیبه؟ غریبه؟ هان؟ خوب هست کاریش نمیتونم بکنم.. میدونید به این نتیجه رسیدم که خوشی به من نیومده.. همش اگر یه روز خوب رو گذروندم آخر باید منتظر یه حادثه باشم..
بعد از یک روز تفریحی خوب کنار دوستان و همکاران ساعت 9:30 شب از ماشین پیاده شدم. بابا قبل از اینکه برسم میگه زنگ بزن 10 دقیقه قبل از اینکه برسی بیام دنبالت. زنگ میزنم میگه من خونه نیستم تا بیام بهت برسم 20 دقیقه طول میکشه منم دیدم که باید بایستم توی خیابون تا اون بیاد میگم خوب خودم میام. میرسم سر خیابون هر ماشینی میاد رد میشه بوق میزنه و دریغ از یک تاکسی که من سوار بشم و برم خونه.. منم دیدم مغازه ها باز هستند و خیابون هم که روشنه راه افتادم پیاده به طرف خونه. هنوز 1 دقیقه از سر سه راه رد نشدم که میبینم یکی هی میگه "پیس پییییییییس پیییییییییش" کلاً عادت ندارم با هیچ صدا یا متلکی سرم رو به عقب برگردونم .. توجهی نکردم و به راهم ادامه دادم.. خدا رو شکر صدا قطع شد اما سر یه کوچه دیدم یه موتوری ایستاده جلوی راه پیاده رو و داره از دور منو نگاه میکنه، وقتی بهش رسیدم دیدم بله صدای پیس پیس از این نره غول بوده.. ماشاالله هیکل اندازه یک گاو قیافه هم شبیه بوزینه..
توجهی نکردم و باز راه افتادم دیگه داشتم میرسیدم سر کوچه و صدای موتور همینطور از توی خیابون توی گوشم بود.. ترس برم داشته بود چون دیگه توی کوچه اگه میپیچیدم و میومد دنبالم واقعاً فاجعه بود!! هنوز نرسیده بودم سر کوچمون که اومد باز پیچید توی پیاده رو .. یه لحظه نمیدونم چی شد که تصمیم گرفتم نرم توی کوچه، باور کنید اون لحظه اصلاً خودم نبودم، خسته، اعصابم داغون از این حماقتی که کردم و پیاده راه افتادم بطرف خونه.. رفتم جلوی موتورش ایستادم و صدام رو انداختم سرم .. هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم.. اونم مثل پشمک زل زده بود به من و تکون نمیخورد.. اینقدر عصبی شده بودم که دستم رو با کلاهی که توش بود بردم بالا که بزنم توی گوشش.. یه دفعه دیدم یه صدای آشنا از پشت سرم داره میگه، خانم ح.. خانم ح چی شده؟ این آقا مزاحمتون شده؟
مرتیکه الاغ عوضی هنوز وایساده بود بر و بر من رو نگاه میکرد! حتی موتورش رو یک سانت نبرد عقب! نمیدونم از رفتار من تعجب کرده بود یا کلاً آدم خونسرد و بیرگی بود؟.. منم که دیگه داشتم از ترس سکته میکردم اما ول نمیکردم و سفت و سخت وایساده بودم بهش بد و بیراه میگفتم..
اون صدای پشت سرم رو که شنیدم انگار خدا دنیا رو بهم داد، برگشتم عقب دیدم دو تا پسر جوان که فروشنده های سوپر سر کوچمون هستند با یه پسر دیگه دارن میان از کوچه بیرون، اونا میدویدن به طرف من و منم خشکم زده بود..
منم رفتم عقب چند قدم.. دیدم بازم ایستاده عین حیوونا داره نگاه میکنه!!!! اصلاً تکون نمیخورد از جاش!! دیگه من اومدم ایستادم سر کوچه و اون سه نفر رفتن طرف موتوری، تازه حس کردم تمام بدنم داره میلرزه نشستم لب جدولهای وسط کوچه.. اون لحظه فقط داشتم به خودم میگفتم احمق اگه یه چاقویی چیزی درآورده بود زده بود بهت چه کار میکردی؟ خلاصه دیگه ضربان قلبم شاید رفته بود روی 150 از ترس.. تا دم مرگ کاملاً طبیعی رفتم و برگشتم... توی حال خودم بودم که اونا اومدن گفتن شما حالتون خوبه؟ بیایید تا ما شما رو برسونیم.. بلند شدم اما پاهام واقعاً مال خودم نبود.. اون سه تا هم کنارم میومدن و منم تو عالم هپروت.. اصلاً باورم نمیشد همچین کاری کرده باشم.. یه دفعه یکی از فروشنده ها گفت:" خانم ح شما هم بد عصبانی میشیدا!!" با لحن شوخی که یعنی میخواست منو از این حال و هوا دربیاره. منم یه لبخندی زدم که حرفشو تائید کرده باشم. اون دوستش یه کمی جدی تر گفت:"شما نترسیدی رفتی طرف این هیکل به این گنده ای؟!" واقعاً نمیدونستم چی جوابش رو بدم.. اون دو تا هم یه چشم غره ای بهش رفتن و اونم دیگه بی خیال جواب سوالش شد..
خلاصه به هر جون کندنی بود پاهام منو رسوندن خونه..
دیگه بقیشو بیخیال.. هنوز بدنم داره میلرزه..
اگه برای هر کسی تعریف کنم میگه:"آخه تو چرا روز جمعه ای ساعت 9:30 شب راه افتادی تنها توی خیابون؟"
میدونید دلم میخواد به هر کس که میخواد اینو در جواب من بگه، بگم:" مسئولین مملکت ما پلیسهای ما قانون گذاران و صد البته مردم جامعه ما امنیت را در قالب محدود کردن انسانها میبینن.. یعنی این یک قانونه که جمعه شب نباید تنها بیایی تو خیابون چون امنیت نیست... در حالی که امنیت اجتماعی یعنی تو هر لحظه و هر مکان بتونی آزادانه فعالیتهای روزانه را انجام بدی و کسی هم کاری به کارت نداشته باشه.."
شاید همون عربها کار درستی میکنن که دست کسی رو که دزدی میکنه قطع میکنن، و تورو به خاطر همراه داشتن یه آسپیرین یا استامینوفن به جرم اعتیاد و .. میگیرن میندازن زندان..
همه جای دنیا امنیت یک قانون بی قید و شرطه و اینجا ساعات شبانه روز، نوع خلافها، قانونها و بی قانونیها و البته جنسیت توست که میزان امنیت تورو در هر لحظه تعیین میکنه..
باشه خیالی نییییییییییییییست .. خیالی نیسسسسسسسسسست با همینا زندگی میکنیم، میترسیم، دست پامون میلرزه، بعضی وقتا هم جونمون رو از دست میدیم ... خوب اینم سهمی از زندگیه..
کسی چه میدونست؟ شاید منم امشب میمُردم اگر فرشتگان نجاتم نرسیده بودند!! شاید خیلیهای دیگه هم شبهای دیگری مرده اند یا بمیرند ...
پ.ن: هیچ شکلکی نیست که بتونه الان حال و احوال منو نشون بده خوب؟ فقط دلم میخواد یک دل سیر گریه کنم به خاطر همه خوبیها، همه حقهای مسلمی که نیست..