| نویسنده: ندا.ح, در ۲۶ / ۰۹ / ۸۶ |
| تعداد بازدید: |
498  |
|
خوب چند روزی ماموریت بودم. خسته ام خیلی. من نمیدونم این
نمایشگاه پژوهش بود یا نمایشگاه خودنمائی وزیر علوم، تحقیقات و فناوری یا نمایشگاه
پخش شکلات و سن ایچ و اشانتیون یا ...
گُل تا حالا خریدی؟ منظورم کوزه گُله.. خریدی؟ فروشنده بهت
گفته مثلاً خانم یا آقا این گُل حساسه زیاد آفتاب نبینه یا مثلاً مواظب باشید زیاد
بهش آب ندید این گیاه خیلی مقاومه و اگر زیاد آب بدید ممکنه بگنده.. مثل کاکتوسها
... یا مثلاً حتماً خاک این گلدون رو چند ماه یکبار عوض کنید و ...
یا مثلاً تا حالا رفتی دکتر پوست؟ شده بهت بگه خانم یا آقای
محترم پوست شما حساسه، مواظب باشید زیاد آفتاب بهش نخوره و اگه به حرفش گوش ندی
میبینی پوستت هر روز حساستر و حساستر میشه.... مرتب قرمز میشه، خشک میشه حتی ممکنه
زبر و شکننده بشه..
روح و احساس خود آدم هم مثل همین گُلها یا پوستهای حساسه..
اگه بهشون توجه نکنی و تحت مراقبتهای ویژه نباشن خوب حساس و مریض میشن دیگه.. مثلاً
تنهائی زیاد افسردت میکنه،
شلوغی بیش از حد عصبیت میکنه،
تحمل پذیرفتن بعضی حرفهای ساده رو هم نداری مثلاً حتی نمیتونی انتقاد یا پیشنهاد
مامان یا بابا رو که صد در صد میدونی به صلاحته بپذیری،
بعضی وقتا دلت میخواد داد بکشی به جای اینکه حرف بزنی،
بعضی آدمها رو نمیتونی اصلاً تحمل کنی.. (تجربه کردم شدیییییییییییییییییییید)
گاهی وقتا دلت یکی رو میخواد که سرت رو بگذاری روی شونش و زار زار گریه کنی،
گاهی وقتا دلت میخواد ادای آدمای قوی رو دربیاری و اینقدر محکم بایستی که همه تعجب
کنن..
بعضی وقتا الکی میزنی زیر گریه اما برای اینکه کسی اشکاتو نبینه میگیری میخوابی و
سرت رو محکم روی بالشت فشار میدی که مبادا کسی بتونه ازش جدات کنه،
بعضی وقتا اینقدر میخندی که همه کلافه میشن..
بعضی وقتا اینقدر به کارها و رفتار اطرافیانت دقیق میشی که اگر کوچکترین خطائی
بکنن دلت میخواد سرشونو از بدنشون جدا کنی،
بعضی وقتای دیگه اینقدر بی تفاوتی که هر بلائی هم سرت بیارن برات مهم نیست..
بعضی وقتا دلت میخواد حرف دلت رو بگی اما نمیتونی
بعضی وقتا نباید یه حرفی رو بزنی و از سر لجبازی هر چی از دهنت درمیاد میگی..
بعضی وقتا اصلاً میگی من برای چی به دنیا اومدم؟ اصلاً چرا اینجا به دنیا اومدم؟
اصلاً چرا اسمم شد ندا و نشد نازنین(من همیشه دوست داشتم اسمم نازنین باشه)؟ چرا
رشتم شد کامپیوتر و نشد عکاسی؟ چرا رفتم دانشگاه آزاد و خبر مرگم نشستم یک سال
دیگه بخونم دولتی قبول بشم............ چرا... چرا...چرا؟
بعضی وقتای دیگه به شدت از موقعیت خودت احساس رضایت میکنی و حاضر نیستی جات رو با
هیچکس دیگه عوض کنی!!...
خوب عزیز من یه کم مواظب این احساس باش که اینقدر در هم بر
هم و بلاتکلیف نباشه و نیاز به بستری شدن در ICU داشته باشه..!! با خودم بودما! با
شما هم بودم دیگه.. میدونم الان میایین مینویسین منم همینطور و اشک میریزین تو
کوزه دیگه ...
ببخشید نوشتها : نیلوفر آبی، خانم گُل شما که توی وب سایت من دو بار
ثبت نام کردی اگر میشه آدرس وبلاگت رو توی این کامنتا برام بگذار تا من بدونم
شما مال کدوم وبلاگی خوب عزیزم .. باشه؟ مرسی گُلی خانم.. ببخشید دیگه حافظه من دیزلی شده یادم نمیاد آدرس وبلاگت چیه...
راستی ببخشید دیگه چند روزی نبودم عضویت دوستانی رو که ثبت نام کردن فعال کنم ..
شرمندم دیگه.. به بزرگواری خودتون ببخشید.. خوب ببخشید دیگه اِ قاطی میکنما
پ.ن2: مرسی از نوشین و کامران عزیزم به خاطر بعد از ظهر شنبه که کلی بهم خوش گذشت  من اسمش رو میگذارم یک روز بدون پچممبلا (تلفظ برای مزاح به سبک نوشین البته
) و پر از چاکلت ساندی (اووووووووم نوشین جونی دلم خواست چقدر خوشمزه بوداااااا )
همدلان (24)
|
|
|