|
:: نگاهى به غزلهاى حافظ مصحح دكتر خانلرى |
|
|
|
|
نویسنده ندا.ح
|
|
۱۹ مهر ۱۳۸۶ |
احمد شاملو، شاعر و محقق بلندآوازه كه درميان تأليفات متعددش، تصحيح ديوان حافظ نيز وجود دارد، ديوان حافظ مصحح دكتر خانلرى را با نگاهى نقادانه نگريسته است. دنياى سخن، با سپاس از يار ديرين شاملو، استاد ع. پاشائى كه اين نقد را براى چاپ دراختيار مجله گذاشته، بدون هيچگونه موضعگيرى ادبى، بهعنوان فتح باب بحث روش شناختى تصحيح متون قديمى، آن را به چاپ مىرساند.
فرصت نامحدودى اجازه داد كه جلد اول حافظ «مصحح» حضرت دكتر خانلرى را سطر به سطر بخوانم و برتلاشى وقتگير و بىحاصل تأسف مبسوطى بخورم. ان دستاورد، برحسب اين كه عدالت چه باشد و قاضى بىطرف كه باشد و دادگاه كجا و قانونش كدام، سندى است قابل ارائه بر بىاعتبارى شيوه آكادميك تصحيح و لابد تنفيح و تهذيب دستكم ديوان حافظ، كه چنان كه خواهيم ديد فىالواقع نوعى كار بيكارى است، يعنى پيش رو نهادن چند نسخه مختلف و مقابله كردن آنها با هم و كنارنويسى اختلافاتشان و دست آخر گزينش مثلاً متن نهائى از ميان «فقط همانها» بدون سنجش انتقادى و دخالتدادن عقل سليم و منطق مجابكننده و نمونه يكى از هزارش اين كه گرچه «مصحح» كوشا نسخه بدل درست «بحرىست بحر عشق كه هيچش كناره نيست» را پيشرو دارد (ص 163) بىهيچ دليل عقلى و ذوقى اينصورت خندهآور را ترجيح دهد كه «راهى است راه عشق كه هيچش كناره نيست» (غزل 73)، و خواننده بىگناه را حيران بهجا گذارد كه اگر راه بىمرز و كناره همان بيابان درندشت خدا نيست پس بهراستى تعريف راه چيست؟
چون قصد نقد كار درميان نبود فقط در اواخر ديوان دچار اين پشيمانى شدم كه چرا از ابتدا كنار اين «اسناد» علامتى نگذاشتم و حالا كه مىخواهم درباب آن چيزى بنويسم ناچار بايد از حافظه مدد بگيرم.
جان مىدهم از حسرت ديدار تو چون صبح
باشد كه چو خورشيد درخشان بهدرآى. [غزل 485]
لطف كنيد اين بيت را يكبار و سىبار و صدبار بخوانيد و بعد برداريد براى ما بنويسيد جز اين چيزى از آن دريافتهايد كه عاشق بينوا به اميد آن كه معشوق مثل خورشيد تابان طلوع كند مثل صبح از حسرت جان مىدهد؟ - والله تا آنجا كه در مكتبخانه سرگذر ياد ما دادهاند صبح نه فقط از حسرت ديدار خورشيد جان نمىدهد بلكه درست بهعكس با طلوعش تجديد حيات مىكند. آنكه در مقْدم خورشيد جان مىسپارد شمع است و آن هم نه از حسرت ديدار او، كه به تعبيرى شاعرانه از دولت ديدارش :
تو همچو صبحى و من شمع خلوت سحرم
تبسمى كن و جانبين كه چون همى سپرم. [غزل 317]
و اين بيت ديگر:
مىخواستم كه ميرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به من چو نسيم سحر نكرد. [غزل 139]
شمع را در آستانه طلوع آفتاب مىكشند، پس علىرغم مشكلاتى كه ممكن است روش علمى تصحيح ديوان را مخدوش بكند يا نكند صورت صحيح مصراع بىهيچ شك و شبههئى «جان مىدهم از دولت ديدار تو چون شمع» است نه ياوهئى كه فلان نسخهنويس بىسواد مرتكب شده.
در آستين كام تو صد نافه مندرج است
وان را فداى طره يارى نمىكنى. [غزل 473]
و اين بديل زشت و بىمعنى كام بهجاى جان گزين شده است (ص 963). قصد ريشخند ديگران درميان نبوده؟
چراغافروز چشم ما نسيم زلف خوبان است
مباد اين جمع را يارب غم از باد پريشانى. [غزل 465]
حق نبود استاد مصحح يك كلام از خود بپرسد كدام جمع؟ - واگر فكرش بهخطا رفت كه «آن جمع كنايه از زلف است» جلوش بايستد كه: خير، مورد اشارهبوى زلف است، نسيم زلف است، نه خود آن»؟
البته در اين پرونده بخصوص متهم رديف يك «روش ترشروى علمى» است كه به هيچوجه اجازه نمىدهد اهل «تصحيح» براى يافتن صورت درست بيت گوشه چشمى هم به نسخههاى ديگر بيندازند. اينكار كفر شدن به كمبزه است و جگر شير مىخواهد. وگرنه مثلاً با عنايت به اين بيت:
از خلاف آمد عادت بطلب كام، كه من
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم. [غزل 312]
بهآسانى مىشد اين بديل را انتخاب كرد:
خم زلفت به نام ايزد كنون مجموعه دلهاست
از آن باور نمىدارم كه انگيزد پريشانى.
باوجود اين دستكم يك بديل ديگر كه درشمار مطرودان صفحه 947 آمده مىتوانست گزينه آگاهانهترى باشد: چراغافروز جمع ما نسيم زلف خوبان است...
چون پيرشدى حافظ از ميكده بيرون آ... [غزل 457]
امتياز اين فعل در آن است كه نشان مىدهد حافظ اصل كارى بيرون ميكده و احتمالاً آنطرف خيابان ايستاده و برو برگرد هم ندارد، چون اگر توى ميكده بود مىبايست گفته باشد «بيرون شو!» - البته از اين بديل دوم هم كه به صفحه 931 پرتاب شده مىشد استفاده كرد گيرم در آن صورت ميز آنسن مصراع ازدست مىرفت.
سه بوسه كز دو لبت كردهاى وظيفه من
اگر ادا نكنى قرضدار من باشى. [غزل 448]
طبيعى است كه بديل «وامدار» صفحه 913 هم چندان بىربط نبود ولى انتخاب «قرضدار» درضمن اين را هم نشان مىدهد كه طرف مربوطه آدم چندان كلاسيكى نبوده يا بهاصطلاح رايج كلاس زياد بالائى نداشته.
آنروز ديده بودم آن فتنهها كه برخاست... [غزل 426]
بديل «اين» (ص 869) بدانجهت مردود شناخته شده كه مبادا خواننده تصور كند حافظ گرفتار عقده روانى خود غيبگو پندارى شده و خدانخواسته مىخواهد بگويد فتنههائى را كه امروز برخاسته در فلان زمان ديده بوده. مىبينيد كه درنهايت فصاحت مىگويد آن فتنهها راهمانروز ديده بودهاست.
آن لعل دلكشش بين و آن خنده دل آشوب... [غزل 415]
نه «خنده پرآشوب» يا چنان كه در بديلهاى صفحه 847 آمده: خندههاى شيرين - منظور دقيقاً خنده دل بههمزدن و مهوع حريف بوده تا خيال نكند علىآباد هم شهرى است.
گفتم اى جان و جهان دفتر گل عيبى نيست... [غزل 414]
اين واو عطف فقط يك چيز را ثابت مىكند و آن اينكه شاعر مىخواسته است معشوق را يكبار «اى جان» خطاب كند يكبار « اى جهان» (كه اين دومى بهدليل بىربط بودن فقط مىتواند مخفف نام محبوبى باشد موسوم به جهانگيرخان) و چون وزن شعر راه نداده بناچار از خطاب «اى» فاكتور گرفته است. واقعاً قباحت دارد كه قبول كنيم شمسالدين محمدشيرازى تحتتأثير جلالالدين محمدبلخى به معشوق گفته باشد «اى جان جهان»! - اگر نه اين بديل آنجور بااطمينان به آشغالدانى صفحه 845 پرتاب نمىشد.
هان بر در است قصه ارباب معرفت
رمزى برو بپرس و حديثى بيا بگو. [غزل 407]
مدعى بىوجه و بىمعنى بودن مصرع اول نمىشويم، چرا كه محتمل است گزارش احوال اربابمعرفت به آستانه يا درگاه نيز رسيده باشد. سوآل فقط اين است كه اين مصراع چهگونه با مصراع بعدى ربط به هم مىرساند؟ آيا صورت درست مصرع «جان پرور است صحبت ارباب معرفت» نيست؟
صوفى مرا به ميكده برد از طريق عشق
اين دوده بين كه نامه من شد سياه از او. [غزل 405]
يك بيت و چند نكته بسيار دقيق. يكى اينكه آنچه باعث سياهى كاغذ و كاغذ ديوارى و دستمال كاغذى و كارنامه و نامه اعمال و اينجور چيزها مىشود «دود» (نسخه بدل صفحه 828) نيست بلكه بهطريق اولى «دوده» است و بس. حقيقتى كه همگى چنان ازش غافل بوديم كه ابلهانه مىپنداشتيم تازه خود دوده ناقلا هم محصول سياهكارى و نعل وارونه زدن دود معصوم است. ديگر اينكه صوفى براثر سعايتهاى حافظ چنان از چشم ما افتاده بود كه حتى فكرش را هم نمىكرديم يكبار درنهايت لوطىگرى او را از طريق عشق به ميخانه مهمان كرده باشد، و حتى از فرط نادانى بر اين گمان غلط بوديم كه مصرع اول اين بيت چنين است:
كردار اهل صومعهام كرد مى پرست. [بديل صفحه 827]
منتها حافظ رند با اينكه در مصراع اول بند را آب داده باز دست از موشكشى برنداشته و در مصراع دوم با زيركى تمام گناه ميخواره شدنش را هم دربست به گردن صوفى مادر مرده كه دوده يعنى انچوچكى بيش نيست انداخته و به اين ترتيب همه مخارجى را كه آن بزرگوار در ميخانه متحمل شده بهحساب بودجه محرمانه خانقاه و هزينه سرى سابوتاژ آن دستگاه گذاشته است.
فضول نفس حكايت بسى كند ساقى
تو كار خود مده از دست و مى به ساغر كن. [غزل 389]
همهاش تقصير ملاى مكتبدار ما است. آن موجود عوضى از سر خبث طينت اينجورى حالى ما كرده بود كه نفس بدذات تو را به گناه كردن وسوسه مىكند و عقل هشدارت مىدهد كه بهدنبال وساوس نفسانى مرو! - جاى خوشوقتى بسيار است كه پيش از چيدهشدن غنچه پژمرده حيات ما بهدست بىترحم مرگ ابرهاى تيره كنار رفت و ما به موقع توانستيم در انوار آفتاب حقيقت دريابيم كه همه رذائل و خبائث زير سر عقل نابكار است، و آن كه ما مردم گمراه را به صراطمستقيم هدايت مىفرمايد همانا نفس اماره شيطانى مىباشد! - براى آن كه كاملاً مستفيض بشويد حتماً بيت مربوطه را بارها و بارها از لحاظ خود بگذرانيد. اگر معنى بيت چيزى خلاف اين بود مىبايست به اين صورت تصحيح مىشد كه: «فضول نفس خيلى ور مىزند، ساقى/ تو كار خود بنه از دست و اصلاً مى به ساغر نكن». ملاحظه فرموديد؟ - ضمناً توجه داشته باشيد كه در مصراع دوم صدالبته كار خود «مده از دست» درست است نه «منه از دست»، چون گويا در قوانين كار آن دوره ماده صريحى وجود داشته كه براساس آن ساقى نابابى كه در امر سقايت تعلل مىكرده بىدرنگ كارش را از دست مىداده. ظاهراً بايد يك نسخه خطى اين قانون كار در كتابخانه دانشكده ادبيات تهران يا شيراز موجود باشد.
غم دل چند توان خورد كه ايام نماند
گو مه دل باش و مه ايام، چه خواهد بودن. [غزل 384]
مه نشانه نفى است و همان است كه در امر منفى مىآمد، مثل مگو و مكنيد و امثال اينها. هيچى، همينقدر گفتيم تا بدانيد كه مىدانيم.
من اگر خارم اگر گل چمنآرائى هست
كه از آن دست كه او مىكشدم مىرويم. [غزل 373]
ممكن است يكى از فضلا بهرسم پوزه مالى مدعيان هم كه شده بگويد اين فعل چه معنائى مىدهد يا دستكم بر بديل مىپروردم (ص 763) چه امتيازى دارد؟
عبوس زهد بهوجه خمار بنشيند
مريد فرقه دردى كشان خوشخويم. [غزل 372]
اگر حضرت پرتو علوى زنده است عمرش درازباد كه (اگر اشتباه نكنم) در كتابش «آواى جرس» صدجور پشتك و وارو زد تا از اين بيت معنى درست درمانى بهدست بدهد و نتوانست؟ تنها بهاين سبب كه كلمه اول آن را به فتح مىخواند نه به ضم؛ يعنى آن را صفت مىگرفت (=ترشرو) نه اسممصدر (= ترشروئى). من يقين دارم كه استاد خانلرى آن را به ضم «هم» خوانده بوده، و بر شكاكش لعنت. اما اين كه دريافت چه معنائى از بيت او را واداشته است فعلننشيند را - علىرغم اينكه «در همه نسخههاى محل رجوعش بنشيند بوده» و علىرغم شيوه آكادميك خود «تصحيح قياسى [كند] بهجاى ننشيند» (ص 761) جاى تأمل باقى مىگذارد. اين تصحيح، آشكارا در معنى روشن بيت اخلال كرده، و معنى بيت به گمان اين گمراه جز اين نيست: «آن ترشروئى شباهتى به تروشروئى شخص خمار ندارد كه به جامى از ميان مىرود، و همين است كه مرا مريد دردكشان خشخو كرده است. «- اگر آن تروشروئى نيز مانند اين يكى فرونشيند ديگر تأكيد بر ارادتمندى به فرقه دوم چه لازم بود؟
اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد
من و ساقى به هم تازيم و بنيادش براندازيم. [غزل 367]
من چيزى ندارم بگويم. شما بفرمائيد كه از ميان افعال بدو تازيم و بر
او تازيم و به هم سازيم (بديلهاى صفحه 751) و بالاخره اينبه هم تازيم وحشتناك كه نزديكترين معنيش به يكديگر بتازيم است از مقدمات جنگهاى داخلى، كدام يك را اختيار مىكرديد.
ز آفتاب قدح ارتفاع عيش مگير
چرا كه طالع وقت آن چنان نمىبينم. [غزل 350]
لابد نيت اصلى متهمكردن حافظ به پريشانگوئى بوده است وگرنه هيچچيز ديگر نمىتواند توجيهكننده انتخاب اين بديل معكوس (بهجاىبگير) باشد كه با رجوع به صفحه 717 مىبينيم در شش نسخه مورد استفاده «مصحح» هم وجود داشته! - معنى صريح بيت اين است:
«عيش را كه در طالع اين روزگار نيست در قدح باده بجوى.» - ماشاءالله خوب است كه ابيات اول و دوم هم مورد قبول استاد بوده:
غم زمانه كه هيچش كران نمىبينم
دواش جز مى چون ارغوان نمىبينم.
بترك خدمت پير مغان نخواهم گفت
چرا كه مصلحت خود در آن نمىبينم.
دامن مفشان از من خاكى كه پس از من
زين در نتواند كه برد باد غبارم. [غزل 320]
«پس از من» به جاى بديل «پس از مرگ» (ص 657) كه بارش بسيار بيشتر است.
به جز صبا و شمالم نمىشناسد كس
عزيز من كه به جز باد نيست همرازم. [غزل 325]
مصراع دوم را به اين صورت بخوانيد: «غريب، من! كه به جز باد نيست همرازم» تا راحتتر دريابيد كه روش علمى چهگونه مىتواند از بيتى چنين زيبا چيزى چنان زشت بسازد.
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مكتب غم تو چنين نكتهدان شدم. [غزل 314]
من نتوانستم بفهم در تحت و فوق آدم چه «نكته»ئى هست كه براى شناختش حتماً بايد در مكتب غم يار به تلمذ پرداخت؛ تا بالاخره در بديلهاى صفحه 645 با يافتن كلمات «حرف و صوت» به قرينه معلومم شد كه چون حروف و اصوات را در مكتب مىآموزند و تحت و فوقشان را كموبيش پيش از مكتب مىشناسند، احتمالاً مىبايست اين نسخه بدل براى متن برگزيده شده باشد.
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست... [غزل 310]
گويا كلمهئى كه الف دارد «يار» است، يعنى نسخه بدل صفحه 637، و نه «دوست». چيزى كه ترديد برنمىدارد اين است كه حافظ هرگز از پرداختن به چنين نكات ظريفى غفلت نمىكرده.
عشق من با خط مشكين تو امروزى نيست
ديرگاه است كز اين جام هلالى مستم. [غزل 307]
گويا چيزى كه ازش مست مىشدهاند معمولاً «لب شيرين» معشوق بوده است نه سبيل او كه تازه تشبيهش به جام هلالى از مقوله تشبيه ريش يار به خم سركه شيره است.
بود كه يار نرنجد زما به خلق كريم
كه از سوآل ملوليم و از جواب خجل. [غزل 299]
البته اگر خيلى لازم باشد مىشود بيت را به اين صورت هم معنى كرد: «اميدوارم يار از اين بابت كه سوآل ملول و جوابگوئى شرمسارمان مىكند از ما نرنجد.» - ولى آخر چرا بايد مصرع بدين روانى را كه در صفحه 615 آمده بىهيچ دليلى مردود بشماريم؟:
بود كه يار نپرسد گنه به خلق كريم...
كه گذشته از همهچيز به خجلبودن از جواب هم (كه درنهايت ظرافت، موضوع معترف بودن به گناه خود را مطرح مىكند) پاسخ مىدهد حال آن كه بديل گزين شده به علل و اسباب ملول بودن از سوآل و خجل بودن از جواب هيچ اشارهئى نمىكند جز اينكه: خب ديگر، اخلاق سگ ما اين جورى است كه حوصله سوآل و جواب نداريم.
هر آن كس را كه بر خاطر زعشق دلبرى باريست
سپندى گو برآتش نه كه دارد كاروبارى خوش. [غزل 283]
جاى حضرت هدايت سبز كه اگر بود و مىديد لابد اسم اين تصحيح را مىگذاشت صنعت مليح تعويضالمستمع! - خير قربان، دارد بىگفتوگو غلط است و دارى كه كنار گذاشته شده درست. معنى اين شكليش مىشود: بگو اسفندى بر آتش بگذار چون [او] كاروبار خوشى دارد! - لب مطلب اين كه يا«سپندى گو برآتش نهد» مىتواند درست باشد (كه در وزن جا نمىافتد)، يا اگر «برآتش نه» درست است (كه هست) ديگر تغيير مخاطب به شخص ثالث موردى ندارد.
اى كه گفتى جان بده تا باشدت آرام دل
جان به غمهايش سپردم نيست آرامم هنوز. [غزل 259]
جان به غمهايش سپردن جواب مصراع اول را نمىدهد. بديل درست آن «جان به يغمايش سپردم» است.
اسم اعظم بكند كار خود اى دل خوش باش
كه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود. [غزل 220]
و نكته جالب اين كه بديل سليمان همانجا جلو چشم استاد مصحح بوده است.
ياد باد آن كه در آن بزمگه خلق و ادب
آنكه او خنده مستانه زدى صهبا بود. [غزل 200]
احتمالاً مصحح اديب معتقد است كه در «بزمگاه» فقط لات بىادبى مثل شراب ممكن است هره كره كند، چون معمولاً حاضران در كمال ادب دور تالار دوزانو مىنشينند و تنها از طريق پرسيدن وضع كاروكاسبى يكديگر حال مىكنند! در غير اينصورت چرا مىبايست بهجاى «مجلس» (ص 417) بزمگه را بپذيرد؟ آن هم بزمگه كوسه ريش پهن خلق و ادب را كه اگر شرابش نبود به مجلس ترحيم شبيهتر مىشد.
گر مىفروش حاجت رندان روا كند
ايزد گنه ببخشد و دفع وبا كند. [غزل 181]
بدون شرح!
رقص بر شعر خوش و ناله نى خوش باشد... [غزل 180]
مطلقاً قابل درك نيست كه چرا بديل شعر تر حتى به بهاى تكرار بىنمك كلمه خوش هم كه شده مىبايست كنار نهاده شود.
گوى خوبى كه برد از تو كه خورشيد آنجا
نه سوارى است كه دردست عنانى دارد. [غزل 121]
گمان نمىرود بر سر مضمون بيت مخالفتى درميان باشد: «در اين عرصه چوگان زيبائى كه كميت خورشيد نيز لنگ است تو را حريفى نيست.» - فقط مىماند اين كه ببينيم مصحح با گزينش كلمات از ميان نسخه بدلها اين مضمون را به چه صورتى عرضه مىكند.
نخست اين كه در مصراع اول، آنجا (به جاى اينجا) بهطور قطع مردود است. سخن از ميدانى مىرود كه گوينده كنارش به تماشاى مسابقه نشسته است و مىتواند حريفان را ببيند و در حقشان قضاوت كند. پس دراين ميدان، يعنىاينجا.
بعد مىرسيم به مصرع دوم و حيران مىمانيم كه اين ديگر چه نحو سخن گفتن است؟ آيا مىخواهد بگويد خورشيد سوارى نيست كه عنانى دردست داشته باشد؟ يا خورشيد «ناسوار» يا «سوارى ندانى» است كه بىجهت عنان بهدست گرفته؟ به عبارت ديگر يعنى خورشيد در اينجا يالانچى پهلوان معركه و حسن كچل قصه است كه پيش از شروع بازى كنار گذاشته مىشود؟ خب، پس در اين صورت اگر هم مسابقهئى دركار باشد مسابقه بىشور و شكوهى است كه پيروز شدن درآن دست انداختن خويش است.
اكنون ببينيم اگر كلمه «نه»ى ابتداى مصرع را به «نى» تبديل كنيم حاصل كار چه مىشود. مىشود: «پيروزى از آن توست چرا كه حتى خورشيد بلند هم در اين ميدان كودك نيسوارى بيش نخواهد بود.» - خورشيد يالانچى پهلوان معركه نيست، تا زنده آسمانهاست، اما در قياس با تو او نيز نيسوارى حقير مىنمايد.
البته گفتنى است كه اين بيت در چهار نسخه از پنج نسخه مصحح بههمين صورت آمده و نسخه بدل هم ندارد. و اين را هم اضافه كنم كه اصولاً اين بيت مخصوص، بهجز يك استثناء، در تمامى نسخههاى خطى يا چاپشدهئى كه من ديدهام به همينصورت «نه سوارى است» آمده. اما آن مورد استثنائى نسخه مرجع همايون فرخ است. اين بزرگوار شانزده هفده سال پيش چند هزار صفحه ياوه درباره غزلهاى حافظ بههم بافت و پس از ضيافت ناهار مجللى كه فحول فضلا را به آن دعوت كرد با نشاندادن يك كوه كاغذ حرامشده از يكايك ايشان تصديق نومچه گرفت و همه آن بهبه و چهچهها را هم كليشه كرد و در نخستين صفحات جلد اول آن ترهات به چاپ زد كه درحقيقت پرونده عمليات نان به قرض يكديگر دادن كافه فضلا و دانشمندان صاحب عنوان كشور است.
بارى، از همان صفحات اول كتاب آشكار بود كه حضرت چه آشى بار گذاشته است اما من اگرچه نه همه آن افاضات را دستكم بيتابيت غزلهايش را خواندم و با متن خود مقابله كردم و اين يك توفيق را يافتم كه به بديل «نى سوار» دست يابم و آن را «هم» به نسخه خود وارد كنم. خوشبختانه آن حضرت ادعاى تصحيح ديوان نكرده بود وگرنه شايد او هم روش علمى درپيش مىگرفت و همين يك نسخه بدل درست هم از صفحه روزگار حذف مىشد. به هرحال منظورم اين است كه در تصحيح حافظ حتى اگر كار كيلوئى همايون فرخهاهم نديد گرفته شود بسا كه نكتهئى از كف برود. يعنى كه شيوه آكادميك مقابله دو يا چند نسخه با هم - كه اسمش را گذاشتهاند «روش علمى» تا زهره بعضىها را بتركانند - هيچ راهى به هيچ دهكورهئى نمىبرد و درنهايت امر، چنان كه به عرضتان رساندم كار بيكارى ازآب درمىآيد.
هركه زنجير سر زلف پرى روى تو ديد... [غزل 18]
اگر بىدرنگ نپذيريم كه استاد انتخاب صفت پرى رو براى زلف يار را فقط و فقط به نيت خير خنداندن اهل حال صورت داده است كار بيخ پيدا مىكند؛ بخصوص كه دستكم يك نسخه بدل «هركه زنجير سر زلف پرى روئى ديد» را هم زير چشم داشته (ص 53).
اى دل شباب رفت و نچيدى گل زعيش
پيرانه سر بكن هنرى ننگ و نام را. [غزل 7]
مصحح در كمال فروتنى نشان مىدهد با انتخاب بكن به جاى مكن كه در نسخه بدلها (ص 31) هم آمده مطلقاً. به مفهوم كلى غزل اعتنا نفرموده است. غزل، بيت به بيت پيش مىرود تا به آنجا مىرسد كه:
«مصلحت نام و ننگ نگذاشت در جوانى از زندگى نصيبى ببرى؛ حالا ديگر سر پيرى انديشه نام و ننگ را كنار بگذار!» - و اين همان مضمون است كه درست در غزل بعدى به اين صورت ديگر بيان مىشود:
گرچه بدنامى است نزد عاقلان
ما نمىخواهيم ننگ و نام را.
يا به اين صورت ديگر در غزل 444:
بگذر از نام و ننگ خود حافظ
ساغر مىطلب كه مخمورى.
بيت را بهصورتى كه آمده فقط چنين معنى مىتوان كرد: «تنها با توجه به نام و ننگ مىتوان از بوته عيش گلى چيد؛ و حافظ تنها به اين سبب از جوانى بهرهئى نبرده كه اصلاً دربند نام و ننگ نبوده است!»، درحالى كه سراسر اين غزل و بسيارى از غزلهاى ديگر خلاف اين را مىگويد. - فىالواقع يك چيزى مريزاد!
به ملازمان سلطان كه رساند اين ادعا را
كه به شكر پادشاهى ز نظر مران گدا را. [غزل 6]
معلوم نيست استاد مصحح چى را «تصحيح» كرده است؛ و اصولاً هنگامى كه كار شخص از مرحله محدود «انتخاب» اين يا آن كلمه (كه تازه همانش هم جاى حرف دارد) برنمىگذرد ادعاى «تصحيح كردن» چه ارزشى ايجاد مىكند. به زبان فصيح فارسى كه جناب خانلرى استاد مسلمش بوده، در اين بيت - تا آنجا كه عقل قاصر ما قد مىدمد - پادشاه وملازمان او يكى گرفته شده و مفهوم راست حسينيش اين است كه: «كى مىرود به ملازمان سلطان بگويد كه به شكرانه پادشاهى گدا را از نظر مران؟»، در صورتى كه منظور كاملاً روشن است: «كدام يك از ملازمانپادشاه اين مطلب را به او مىرساند؟»
اگر انتخابكننده پرتترين صورت اين بيت در روش عبوس علمى خود مختصر تخفيفى مىداد و نيمنگاهى هم به نسخههاى ديگر ديوان مىانداخت؛ اگر در معنى بيت اندك تعمقى مىكرد و با بىمعنى يافتن نسخه يك جو تعقل و منطق را هم دركار دخالت مىداد، يعنى اگر فقط وساوس وفادارى به نسخههاى ملاك را اصل نمىگرفت و با استفاده واقعى از عنوان «مصحح» و توجه به معنى آشكارا غلط بيت اين «به»ى مخل رابه «ز» تبديل مىكرد، نه آسمان به زمين مىافتاد نه حاصل كار چنين بىربط از آب درمىآمد نه حافظ بىگناه به شلختگى در كاربرد زبان متهم مىشد.
خطاهاى حافظ دكتر خانلرى همين چندتا نيست و مثنوى هم دارد هفتادمن كاغذ مىشود. با اين همه آيا مىتوان مثلاً از سهلانگارىهائى چون بىدقتى در انتخاب متن كه باوجود پيشرو بودن بديل باعث تكرار بىوجه قافيه شده است چشم پوشيد؟
ز باغ عارض ساقى هزار لاله برآيد [بيت اول غزل 230]
و: زخاك كالبدش صدهزار لاله برآيد [بيت 7]، كه بديلش ناله است.
يا: برهم چو مىزد آن سر زلفين مشكبار
با ما سر چه داشت زبهر خدا بگو [بيت 4 غزل 407] كه بديلش، گرچه در نسخههاى ملاك نبوده، اين است: با ما سر چه داشت؟ بگو اى صبا، بگو!
و: مىنوش و ترك زرق ز بهر خدا بگو. [بيت 12]
يا: كه چو مرغ زيرك افتد نفتد به هيچ دامى. [بيت 3 غزل 459]
و: كه بضاعتى نداريم و فكندهايم دامى. [بيت 5]
مورد ديگر، بىتوجهى صرف به معانى ابياتى است كه ناگزير مىبايد مبتدا يا خبر بيت بعدى يا قبلى خود باشد و نيست، و لاجرم نامربوط و بىمعنى است و نشاندهنده اين واقعيت كه ابيات - لااقل به همين يك دليل ساده - در جاى مقرر خود ننشسته است: يعنى دقيقاً مشكلى كه توالى وترتيب ابيات هرغزل را مطرح مىكند. نمونه را به مفاهيم آشفته چندبيتى از غزل 126 توجه كنيم:
1 سحر بلبل حكايت با صبا كرد
كه عشق روى گل با ما چهها كرد
2 نقاب گل كشيد و زلف سنبل
گره بند قباى غنچه وا كرد
3 به هرسو بلبل عاشق به افغان
تنعم از ميان باد صبا كرد
4 از آن رنگ رخم خون در دل انداخت
وزين گلشن به خارم مبتلا كرد
5 خوشش باد آن نسيم صبحگاهى
كه درد شبنشينان را دوا كرد...
كاش آن جوانمرد كه مىزد رقم خير و قبول عمرش به دنيا باقى بود تا مىشد از او پرسيد بهراستى از اين غزل چه دريافته است.
در بيت نابجاى دوم، فاعل افعال كشيد و واكرد كيست؟ بلبل يا عشقروى گل؟
در بيت نابجاتر چهارم، فاعل افعال انداخت و مبتلا كرد كيست؟ لابد بايد بگوئيم باد صباى مصرع دوم بيت پيشين، و يك لحظه هم از خود نپرسيم كه اين چهجور تنعم فرمودنى است! - ولى به بيت پنجم كه رسيديم ناگهان معلوم مىشود تو آشمان از اول عوض نمك شكر ريختهايم: دشمن بىرحم بيت سوم يكهو اينجا مورد بخشش و عنايت قرار مىگيرد و بىهيچ مقدمهئى كاشف بهعمل مىآيد كه باد صباى جفاكار بيت سوم فىالواقع از طريق همان بلاهائى كه به روز «من» لطمه ديده بيت چهارم آورده و دلخون و خارپيچش كرده، بى اين كه خودش بداند درد ما بيدار خوابى كشيدگان را دوا فرموده است. پس خوشش باد آن نسيم صبحگاهى!
با اين پريشان گزينى سر فتح كجا را داريم؟
من در صفحه سى ويك پيشگفتار خود بر غزلهاى حافظ صورت مرتب شده اين غزل را نشان دادهام و مكرر نمىكنم. آنچه مىخواهم بگويم اين است كه اگر واقعاً به داشتن ربط و معناى خردپسندى در غزل معتقد نيستيم قضيه صورت ديگرى پيدا مىكند. اما اگر چنين اعتقادى نداريم بايد همينقدر كه يكبار چنين آشفتگى و پريشيدگى را حس يا كشف كرديم گرفتار اين دغدغه خاطر بمانيم كه مبادا نظير آن در غزلهاى ديگر هم راه يافته باشد؟ - اين ديوان هيچ دغدغه خاطرى را نشان نمىدهد. مثال ديگر را توجه كنيد به توالى بىوجهمشكل نيست اگر ترازوى اهل انصاف آنچنان كه در شأن آن است سنجيدگى نشان ندهد.
15 دىماه 1369
|
|
|
:: مفاهيم رندورندى در غزل حافظ |
|
|
|
|
نویسنده ندا.ح
|
|
۱۹ مهر ۱۳۸۶ |
1
اين داستان ساختگى يا واقعى را اگر نه همه دستكم خيلىها شنيدهاند. به طور مقدمه عرض كنم كه حاجميرزا آقاسىعلاقه مفرطى به آبادانى داشت و آنطور كه خانم ناطق در كتابى راجع به او نشان مىدهد،بخش اعظم املاك خالصه دولتى ايران مرهون كوششهاى خستگىناپذير او بوده. املاكى كه پس از او به تيول چاپلوسها و بادمجاندور قابچينهاى دربارى داده شده و غالباً از ميان رفت. البته احداث آبادى و توسعه كشت و زرع هم در درجه اول لازمهاش تامين آب است و مهمترين راه تامين آب هم حفر قنات. و حاج ميرزا آقاسى هر جا كه شرايط ارضى را براى احداث قنات مساعد مىديد بىدرنگ چاهكن و چرخچى و خاكبيار و خاكببر مىفرستاد و ترتيب كار را مىداد.
حالا بگذاريد تا به نقل آن داستان برسيم بر اثبات نظرى كه در جلسه سيرا )CIRA( عرض كردم و گفتم : «اين نمونهها را مىآورم تا نشان بدهم چه حرامزادههائى بر سر راه قضاوتهاى ما نشستهاند كه مىتوانند به افسونى دوغ را دوشاب و سفيد را سياه جلوه بدهند»، دست به نقد يك نمونه خيلى زنده ديگر هم اضافه كنم. يعنى همين تجربه تاريخى حاج ميرزا آقاسى را.
اين شخص يكى از بدنامترين صدر اعظمهاى تاريخ است. برايش انواع و اقسام لطيفهها ساختهاند كه مثلا يكيش قضييه معروف گاوميش اوست. برايش انواع و اقسام هجويات به هم بافتهاند كه نمونهاش اين رباعى است:
نگذاشت به مُلك شاه حاجى دِرمى
شد صرف قنات و توپ هر بيش و كمى
نه خاطر دوست را از آن آب نَمى
نه بيضه خصم را از آن توپ غمى
خانم ناطق در تحقيقاتش به نكته عجيبى رسيده. او در كتابش نشان داده كه مساله به كلى چيز ديگرى بوده و قضيه از بيخ و بُن صورت ديگرى داشته و حقيقت اين است كه حاج ميرزا آقاسى را دشمنان نابكارش از طريق منفى جلوه دادن اقدامات كاملا مثبت و خيرخواهانه او بدنام و لجنمال كردهاند. به همين رباعى كه خواندم توجه كنيد: آقاسى با دو نيت به آبادى و زراعت و فعاليتهاى كشاورزى اقدام مىكرده و در اين تلاش به هيچ رو نفع مادى خودش را منظور نداشته. نيّتش گسترش و ايجاد املاك خالصه دولتى بود كه سود دوگانهئى داشت: يكى تامين خوراك مردم، يكى افزايش درآمد دولت. و فراموش نكنيم كه در آن روزگار توليدات كشور تقريباً فقط منحصر بود به محصولات كشاورزى. با توليد گندم توسط دولت و تامين نان مردم جلو اجحاف زميندارها و مالكان بزرگ گرفته مىشد كه مشتى دزد و دغل و گرگهاى چشمو دل گرسنه بىرحم و عاطفه بودند و تا مىديدند سال كم آبى و كم بارانى است گندمشان را ته انبارها قايم مىكردند قحطى مصنوعى راه مىانداختند تا كارد به استخوان مردم برسد و قيمت گندم به چندين ده برابر قيمت واقعيش سربزند.
خُب، پس با ايجاد و گسترش شبكهئ خالصههاى دولتى مىشد روزى جلو اين كنهها را گرفت. پىآمدهاى ديگر اين كار هم روشن است و به توضيح زيادى نياز ندارد، مثلا تثبيت نرخ كليدى غله و از آنجا تثبيت نرخ ديگر كالاها. سود دوم اين كار افزايش درآمد دولت و خزانه بود. دولت كه درآمد داشته باشد چشمش به دست مردم و دستش به كيسه ملت نمىماند كه هر روز كمرش را زير بار مالياتها و عوارض جورواجور خميده و خميدهتر كند. پس وقتى شرففروش قلم به مزدى برمىدارد مىبافد و مىپراكند كه: «نگذاشت به مُلك شاه حاجى درمى/ شد صرف قنات و توپ هر بيش و كمى»، رو راست لجنپراكنى مىكند.
براى رسيدن به نتيجه نامردانهئى كه مىخواهد بگيرد عمل مثبتى را به كلى منفى جلوه مىدهد. تاريخ جعل مىكند. در ذهن من و شما اين قضاوت نادرست را رسوخ مىدهد كه اين مرد پول خزانه دولت را برداشت خرج قنات و باغ و ده كرد جورى كه دو پول سياه ته خزانه باقى نماند. و بناچار اين نكته تلويحى را هم كه آشكارا در رباعى نيامده به ذهن خواننده يا شنونده رسوب مىدهد كه حاجى ِطمعكار ِچشم گشنه همه اين قناتها و دهات و آبادىها را براى شخص خودش مىساخته.
داستان توپريزى او هم كه بىبروبرگرد درش غلو كردهاند اين بود كه ايران مىبايست تداركات نظامى قوى و مستقل داشته باشد. حاجى قطعا بايد تجربه شوم چند سال پيش از آن را بسيار جدى گرفته باشد. در زمان فتحعلى شاه به چشم خود ديده بود كه توسل به كشورهاى ديگر كه بيايند ما را در جنگ با روسيه تقويت نظامى كنند چه فجايعى به بار آورد و چهطور منجر به از دست رفتن پانصد هزار كيلومتر مربع از خاك مملكت شد. تقويت بنيه دفاعى كشور با سلاحهائى كه ساخت خود كشور باشد چنين بد است؟ - توپخانه مهمترين رسته نظامى آن دوره بود كه به هيچ شكلى نمىشد دست كمش گرفت. شما شرح بسيارى از جنگها را كه بخوانيد مىبينيد در آنها ارتشى به مراتب قوىتر و كارآزمودهتر از حريف، كارش به شكست انجاميده تنها به اين دليل كه تعداد توپهايش كمتر از تعداد توپهاى حريف بوده. حاجى با چشمهاى خودش ديده بود كه فقط با تفنگ سرپُر نمىشود حدود و ثغور مملكت را حفظ كرد. آذربايجانىها اسم تفنگهائى را كه قشون عباس ميرزا پدر محمد شاه - مىخواست با آنها جلو تجاوز قشون تزار را بگيرد گذاشته بودند «تفنگدايان دولدوروم». جملهئى است اسمى، و به تركى، و معنيش «تفنگ ِوايسا پُرش كنم» است. تفنگهائى كه وقتى خاليش كردى بايد دَبه باروتت را از كمر واكنى، باروت پيمانه كنى از سُمبه را از بغل تفنگ بكشى نمد را به قدر كافى توى لوله روى باروت بكوبى، بعد چارپاره سُربى بريزى و باز نمد بتپانى و دوباره سمبهكوبى كنى و دستآخر چاشنى سر پستانكش بگذارى. و همه اينها هم كارى نبود كه با دستپاچگى و بهطور سَرسَرى و از روى بىدقتى بشود انجام داد: چون اگر باروت كم مىشد تير به نشانه نمىرسيد و اگر چارپاره زيادتر مىشد لوله تفنگ مىتركيد كار دستت مىداد. و خب، در اين فاصله سرباز طرف مقابل يا در رفته بود يا با تفنگ تَهپُرش چند تا گلوله كله قندى شيك نذرت كرده بود. مگر اينكه قَسَمش مىدادى جان مادرت وايسا پُرس كنم. دايان دولدوروم. پس در اين مورد هم ميرزا آقاسى بيچاره كار خبطى انجام نداده بود.
پس راستى راستى موضوع چيست؟ چرا مىبايست حاجى بيگناه سكه يك پول بشود؟ چه كسانى در لجنمال كردن او ذينفع بودهاند؟ - و خانم ناطق رد اين سوآلها را گرفته پرده از روى اين جعل تاريخ برداشته سندهايش را هم عينا پيوست تحقيقاتش كرده. يعنى عكس مجموعه اسناد را. و اسم كتابش را هم گذاشته «ايران در راه دستيابى به تمدن اروپا» كه در حقيقت برنامه سياسى حاج ميرزا آقاسى بوده است. پس دشمنان آقاسى كىها بودند؟ سوآل زائدى است. طبعا وقتى مدنيّت پيشرفته حاصل بشود كار ِباورهاى نامربوط و بىاساس يا ارتجاعى يا مخالف ِپيشرفت خودبهخود ساخته است. با اين ترتيب منافع چه كسانى به خطر مىافتد؟ بگذاريد جملهئى را كه سفير وقت فرانسه اگر اشتباه نكنم كنت دوگبينو )Comte de Gobineau Joseph( در كتابش راجع به ايران دوره صدارت حاج ميرزا آقاسى آورده است نقل كنم، خيلى چيزها روشن مىشود. مىنويسد: «دمكراسى و آزادانديشى ِامروز اين مملكت را ما اروپائىها مگر به خواب ببينيم!» (مطلب را از حافظه نقل كردم، در هر حال مفهومش همين است) .
آزادى انديشه، آزادى مذهب ...
در يك دوره تاريكى ِمحض مردى مىآيد كه چراغ دستش است. جهل و تعصب و خشونت نسبت به ديگرانديشان را برنمىتابد و معتقد است با تبليغ خشونتآميز ِافكار ِمتعصبانه نمىتوان به قافله رسيد و معاصر دنياى پيشرفته شد. حتا وقتى آخوندى به اسم شَفتى در اصفهان دست به آزار و كشتار اقليتهاى مذهبى گذاشت قشون به سرش كشيد، كه جريانش درتاريخ اصفهان ضبط است. خب، وقتى دست به چنين كارى زدى ناچار بايد پيه هزار بدبختى و بدنامى را به تنت بمالى و تُف و لعنتى را كه بر سر و رويت پرتاب مىشود به جان بخرى. يك چنين مردى را دشمنان و ضربهديدگان نحوه تفكر او چنان بدنام كردند كه نه فقط مردم فرصتگير نياوردند او را بشناسند و حرفش را بفهمند و هضم كنند، بلكه تا سالهاى دراز - يعنى تا پيش از آن كه يك محقق تاريخ راز ِقضيه را برملا كند - هر كه اسمش را مىشنيد مظهر حماقت و كودنى در نظرش مجسم مىشد. در مبارزه صاحبان انديشههاى مندرس با مبشران انديشههاى نو اين يك شگرد ِبارها تجربه شده است كه بهاش برخواهم گشت.
بارى صحبت سريكى از داستانهاى ساختگى يا واقعى بود كه از حاج ميرزا آقاسى نقل كردهاند. مىگويند يك بار مىرود از مادر چاه ِقنات تازهئى كه مىكندند بازديدى بكند. كنار چاه كه مىرسد گفتوگوى مقنى و وردستش را كه ته چاه پشتسرش صفحه گذاشته بودند مىشنود. مىگفتند يارو چه موجود احمقى است، با اين كه به او گفتيم اين چاه به آب نمىرسد مىگويد شما بكَنيد به آب رسيدنش با من. حاجى سرش را مىكند تو چاه مىگويد: «نمك بحرامها! گيريم اين چاه براى من آب نشود، براى شما نان كه مىشود.»
اين حكايت حكايت من هم هست: اينجا، تو همين دانشگاه، اواسط بهار امسال مطالبى عنوان كردم كه اگر براى خودم آب نشد در عوض نان خشك جماعتى را حسابى كَرهمال كرد، من عادتاً علاقه به پاسخگوئى ايرادها ندارم. اگر طرف حق داشته باشد حرفش را مىپذيرم و اگر ياوه مىگويد كه، از قديمنديمها گفتهاند جوابش خاموشى است. اما اينجا قضيه فرق مىكند. اينجا كوشش شد با جنجال و هياهو و عوامفريبى و عمده كردن پارهئى جزئيات و از گوشتش زدن و به آبش افزودن اصل مطلب ِمن يك عده سعى كردند با بىاعتبار كردن شخص من كه هيچوقت هيچ ادعائى در هيچ زمينهاى نداشتهام و هرگز هيچ تعارفى را به ريش نگرفتهام خودشان را مطرح كنند. تئوريسينهاى قشون در به در ِخدايگان هم كه درست يك وجب مانده به دروازه تمدن بزرگ پسخانه را به پيشخانه دوخت افتادند ميان كه وسط اين هياهو جُل پوسيده بىاعتبارى تاريخىشان را از آب بيرون بكشند. به اين جهت است كه اين بار خودم را ناچار مىبينم براى نجات نظريات و حرفهاى صميمانهام جوابگوئى كنم نه براى رفع اهانتهائى كه به شخص من كردهاند. من برخلاف آن اشخاص به شعار «آوازخوان، نه آواز» اعتقادى ندارم. عقيده من اين است كه : «آواز، نه آوازخوان». يعنى ببين چه مىگويد نبين كه مىگويد. بنده بد، بنده با نان توبره بزرگ شدهام، تو به جاى پاسخگوئى به حرف من چرا پاى خودم را مىكشى وسط؟
يك آقاى بسيار محترم برداشت تو روزنامهاش نوشت كه خود ِخودش مرا ديده و با گوشهاى مبارك خودش از دهان من شنيده با وزير يا معاون فلان وزارتخانه بر سر بهاى سناريوئى كه قرار بوده در دفاع از انقلاب سفيد شاه بنويسم تا ازش سريال تلويزيونى تهيه كنند چانه مىزدهام. خيلى خب، حرفى ندارم. سال 1348 يا 49 هم (گمان كنم بعد از چاپ "ابراهيم در آتش") يكى ديگر از جيرهخوارهاى رژيم براى بىاعتبار كردن من برداشت تو مجلهئى نوشت كه من بچههايم را لباس كهنه مىپوشانم مىفرستم اينور و آنور به گدائى. اين هم قبول. به قول حافظ :
فقيه شهر كه دى مست بود فتوا داد
كه مىحرام ولى به زمال اوقاف است.
فرض براين است كه گدائى از مردم دست كم يكى دو سه آب شستهتر از آن است كه نوالهخور دستگاه ظلمباشى.
يك آقاى خيلى دسته نقاشى و بر ما چيز مكنيد ِديگر بدون اين كه اسم بياورد برنامه گذاشت فرمود«بعضىها» ظاهراً بعضىها اسم مستعار جديد بنده است - فرق اسطوره و تاريخ را نمىدانند. خب، متن آن سخنرانى را مركز سيرا )CIRA(چاپ كرده. مىتوانيد به آن رجوع كنيد. دست كمآنجا كه سخن به ابوريحان بيرونى و نقد او از دوره ضحاك مىرسد، و اين كه عرض كردهام بيرونى دورهئى را به نقد تاريخى مىكشد كه بستر زمانى ِيك اسطوره است و لزوما صورت تاريخ ندارد.
يك استاد جا سنگين دانشگاه برداشت نوشت "من مطلب آن آقا را نخواندهام فقط شنيدهام در خارج گفته حق با ضحاك است." آن آقا كه بنده باشم معتقد است دانشگاهى را كه استادش اين آقا است بايد داد عوضش يك مشت تخمه جابونى گرفت.
چند تائى كه از خودشان متشكرند و به عنوانهاى دانشگاهىشان عاشقانه مهر مىورزند مشتى مطالب منتشر فرمودند كه واقعا تماشائى بود. ديدنى و خواندنى و خنديدنى. آنها طبق معمول از فرصت استفاده فرمودند كه به قول خودشان "لِكچرى" بپرانند. از جمله حضرت دكترى كه يكى از وسائل دكتريش گوش نشستن است، تا يكى يك چيزى بنويسد و ايشان سوار موج بشود و به اطرافيانشان لبخند بزند كه ما اينيم.
يك شاعر ناكام هم از فرصت استفاده كرد تا كل كوشش شصت سالهئى را كه در جهت اعتلاى شعر معاصر صورت گرفته سكه يك پول كند: كشتى توفانگير شده بود، اهل كشتى سُنى بودند دست به دامن حضرت خليفه شده بودند يا عُمر يا عُمر مىكردند. شيعى آن ميان بود، از كوره در رفت فرياد زد: "يا على، غرقش كن من هم روش !".
يك عده گريبان لحن سخنرانى را گرفتند، گفتند و نوشتند كه بنده براى افاضات خودم "لحن هتاك ِبىچاك ِدهن" برگزيدهام. اين آقايان ماشااللَّه آن قدر كلاسيك و نسخه خطى تشريف دارند كه بايد گرفت دادشان دست صحافباشى بازار بينالحرمين كه عوض كُت و شلوار يا قبا و عبا تو يك جلد چرم سوخته قرن دوم و سوم هجرى صحافىشان كند. اينها حالىشان نيست كه معنى را لحن است كه تقويت مىكند. اينها نمىدانند يا دانستنش براىشان صرف نمىكند كه كلمه براى اين آفريده مىشود كه مفهوم يا مصداق مورد نظر را به طرف شنونده شليك كند، بخصوص در گفتار. ايراد مىكنند كه چرا به آخرين جنازه قبرستان سلطنتگفتهاى "مشنگ" . البته من نمىدانم چرا كلمه مشنگ را نمىتوان به كار برد، ولى اين را مىتوانم بگويم كه آقا جان، نه خُل و چِل، نه ديوانه، نه ابله، نه احمق، نه شيرين عقل، هيچكدام بار مفهومى كلمه مشنگ را ندارد. مشنگ كلمهئى است كه مردم ساختهاند و بارش بسيار سنگينتر از تمامى صفاتى است كه عرض شد. تو كه آقا و باتربيتى و براى مفاهيم مختلف كلمات شسته رفته قاموسى و از آب نگذشتهدارى چه كلمهئى را براى رساندن اين مفهوم پيشنهاد مىكنى؟ من حتى در شعر هم از اين نوع كلمات به كار مىبرم. تو براى شخص خودخواهى كه سياستش بندتنبانى است (ديديد؟ يك گزك ديگر!) و محلههائى به نامهاى مُفت آباد و حلبىآباد و حصيرآباد و زورآباد و يافتآباد (كه چهكلمه زيباى پُر معنائى است براى عدهئى بىخانمان كه بر حسب اتفاق جائى را براى گَل ِهم كردن سرپناهى به چنگ آوردهاند. ملاحظه مىكنيد كه توده ظاهراً بىسواد ما زبان فارسى را خيلى بهتر از استادان بىريش يا ريش پشمى دانشكده ادبيات ما مىشناسد!) بارى تو براى آدمى عوضى كه در نهايت امر چنين فقرآبادهائى را كه همينجور ساعت به ساعت دور و ور پايتختش از عرض و طول رشد مىكند نمىبيند و در عوض به خيال خودش دارد مملكت را از دروازه تمدن بزرگ عبور مىدهد چه صفتى پيشنهاد مىكنى كه من آن را به جاى كلمه مثلا به قول تو هتاك ِ"مشنگ" به كارببرم؟ چنين موجودى اگر مشنگ و حتا مشنگ مادرزاد نيست پس چيست؟ يا آن جوانك كه ديدم در اعلاميهئى نوشته بود: "در اين نُه سالى كه مسؤوليت خطير سلطنت را پذيرفتهام ..." (يكى را به دِه راه نمىدادند، مىگفت به كدخدا بگوئيد رختخواب مرا بالاى بام پهن كند.) - خب، اگر در وصف چنين كسى نشود گفت بالاخانهاش را اجاره داده با چه جمله ديگرى مىشود از جلوش درآمد كه حضرت عالى نفرمائيد لحنهتاك است؟ زبان توده مردم زبانى است پويا و كارساز و پُربار. آنها كه از بالاى كُرسى استادى به زبان نگاه مىكنند و زمينه علم لذتىشان فرائدالادب و كليله و دمنه است ممكن نيست كه بتوانند عمق آن را درك بكنند.
كمى پيش به يكى از شگردهاى تجربه شده اين گونه مدعىها اشاره كردم و گفتم كه بهاش برمىگردم. - آن شگرد اين است كه وقتى زورشان نمىرسد با انديشه يا پيشنهادى دربيفتند يا آن را مُنافى دكان و دستگاه خودشان ديدند همه زورشان را جمع مىكنند كه شخص گوينده را بىاعتبار كنند. اين يكى از خصايص ِبايد بگويم متاسفانه ملى ما است. وقتى ناندانىشان بسته به اين است كه ماست سياه باشد، اگر يكى پيدا شد و گفت: "بابا چشم داريد نگاه كنيد، ماست كه سياه نمىشود" به جاى آن كه منطق پيش بياورند مىگويند: " حرفش مفت است، چون مادرش صيغه قاطرچى امير بهادر بوده" . مىگويند: "حرفش چرت است چون پدرش بهار به بهار راه مىافتاده به باغچه بيلزنى، پائيز به بعد هم دور كوچهها سيرابى مىفروخته". "مزخرف مىگويد چون خودمان در مكتبخانه ديديم ابوالفضل را با عين نوشته بود".
دوست خود من - داريوش آشورى - (اسمش را مىبرم چون مىدانم از حرف حق نمىرنجد) در يك مصاحبه قديمى كه اخيراً ديدم در كمال حرامزادگى تجديد چاپش كردهاند، در رد برداشتهاى من از حافظ سه بار و چهار بار اين جمله را تكرار كرده است كه : "حالا به عقيده شاملو ما بايد برويم حافظمان را از پتروشفسكى ياد بگيريم؟" - و قضيه اين است كه من در مقدمهئ كوتاه موقتيم بر حافظ، نوشتهام براى درك او بايد شرايط اقتصادى و اجتماعى دورهاش را شناخت، و در حاشيه آوردهام: "كتاب پتروشفسكى كه غالب اسناد مربوط به وضع اقتصادى آن دوره را گرد آورده كار شناخت علل فقر اقتصادى آن دوره را آسان مىكند". - اين يعنى يادگرفتن حافظ از روى كتاب آن آقا؟
من در سخنرانى بركلى به ترجمه سنگ نبشته بيستون كه در كتابهخامنشيان دياكونوف آمده استناد كردم. حاصلش اين شد كه نوشتند و هِرتهكِرته زدند و مغلطه كردند كه من از ديدگاه تاريخ نويسهاى عوضى دوره استالين به تاريخ خودمان نگاه مىكنم!
زندهباد، مهدى اخوان ثالث، از فرصت استفاده كرد مرا متهم كند كه سعى مىكنم به هر قيمتى شده خودم را مطرح كنم. خدا از گناهانش بگذرد. من براى چه بايد چنين كوششى بكنم؟ اين هم شد بحث و جدل؟ اين جوابگوئى نيست، كوشش نادرستى است براى راندن طرف به موضع دفاع از خود، و لاجرم معطل گذاشتن اصل موضوع. بله من هر جا پيش آمده يا پايش افتاده حرف و عقيدهام را با بىپروائى تمام مطرح كردهام. ديگرانند كه اگر مطلبى را متوجه نشدند يا باورها و دانستههاىشان را در خطر ديدند يا صلاح ندانستند آن را بپذيرند به جاى نشستن به بحث و گفتوگو جنجال راه مىاندازند. درست مثل سگهاى دِه كه تا بوى عابر غريبى به دماغشان مىخورد از سر شب تا سر برزدن آفتاب ِعالمتاب دنيا را با پارسكردن به سرشان برمىدارند. مىگوئيد چه كنيم؟ دست به تركيب هيچى نزنيم و به هيچ چيز نظر انتقادى نيندازيم كه دل ِ اهل ِباور نازك و شكننده است و تا گفتى غوره سردىشان مىكند؟
درباره فردوسى من گفتم ارزشهاى مثبتش را تبليغ كنيم و درباره ضدارزشهايش به توده مردم هشدار بدهيم. مگر بدآموزى توى شاهنامه كم است؟ كمند آدمهاى شيرين عقلى كه در اثبات نظر پست عقبافتادهشان به فردوسى استناد مىكنند كه آن حكيم عليه الرحمه فرموده :
زن و اژدها هر دو در خاك به
جهان پاك ازاين هر دو نا پاك به!
يا :
زنان را ستائى سگان را ستاى
كه يك سگ به از صد زن پارساى!
يا :
اگر خوب بودى زن و نام زن
مر او را مزن نام بودى نه زن!
البته ممكن است اين نظر شخصى او نباشد و آن را در جريان يك داستان و حتى از زبان كس ديگرى بيان كرده باشد - كه الان حافظهام يارى نمىكند - يا اصلا چه بسا كه اين جفنگيات الحاقى باشد. به هر حال سوآل اين است كه عقيده شما و به خصوص شما خانمها درباره اين ابيات چيست؟ - شما هر چه دلتان مىخواهد بگوئيد. من مىگويم واقعاً اينها شرمآور است و بايد از ذهن جامعه پاك شود. گيرم وقتى كسى تو ذهن اين پاسداران بىعار و درد ِفرهنگ ايران زمين متحجر شد ديگر جرأت پدر ديارالبشرى نيست كه بگويد بالاى چشمش ابرو است.
يك لطيفه است كه مىگويد نصف شبى بابائى با زنگ تلفن از خواب پريد گوشى را برداشت ديد يكى مىگويد من همسايه دست راست شما هستم، ماده سگ سفيدتان تا اين ساعت نگذاشته كَپه مرگم را بگذارم. چيزى نگفت گوشى را گذاشت نصفههاى شب ِبعد تلفن همسايه را گرفت گفت ثالثاً ماده نيست ممكن است نر باشد، ثانياً به آن قاطعيتى كه فرموديد سفيد نيست و احتمالاً يك رنگ ديگر است، و اولا، پدر سوخته مزاحم، من اصلاً سگ ندارم!
درست حال و حكايت بنده است: من تحليلى از تاريخ به دست ندادم چون در اين رشته تخصصى ندارم. فقط موضوعى را پيش كشيدم آن هم به صورت يك نقل قول و تنها به قصد نشان دادن اين نكته كه حقيقت الزاماً همان چيزى نيست كه تو گوش ما خواندهاند و گاه مىتواند درست معكوس باورهاى ارث و ميراثى ما باشد. ضمناً به تاكيد تمام گفتم كه اى بسا من در برداشتهايم راه خطا رفتهباشم. تاكيد كردم كه فقط اين نمونهها را آوردهام تا زمينهئى بشود براى آن كه به نگرانىهايم بپردازم. آقايان اصل را نديد گرفتند و آن قدر به ريش فروع قضيه چسبيدند كه كل معامله فداى چانهبازارى شد.
اينها حرفهائى بود كه فكر مىكنم بايد گفته مىشد و حالا ديگر پروندهاش را در همين جا مىبندم.
2
مىروم سر موضوع ديگرى كه گفتنش زبان را مىسوزاند و پنهان كردنش مغز استخوان را. منظورم موضوع بسيار دردناك اضمحلال هويت ملى و فرهنگايرانى و زبان مادرى نسل دوم مهاجران، يعنى فرزندان شما است كه فكر كردم چون فرصت بهترى پا نخواهد داد امشب محضر شما را ضمناً براى مطرح كردن آن هم غنيمت بشمارم.
در كشورهاى اروپائى مطالعهئى ندارم، امّا فقط يك نگاه گذرا به وضع زبان فارسى ايرانىهاى مهاجر امريكا براى پىبردن به عمق فاجعه كافى است. وجه غمانگيز اين مشكل موقعى آشكارتر مىشود كه توجه كنيم زبان فارسى حتا در جريان ايلغارهاى گوناگون و دراز مدت اعراب و مغولها و تركها و تركمنها هرگز خم به ابرو نياورد، و اقوام غير فارس زبان ِمحدوده جغرافيائى ايران - مازندرى، گيلك، آذربايجانى، لُر، كُرد، عرب، بلوچ، تركمن، حتا كوچيدگان و كوچانيدگان ارمنى و آسورى - حتا آنهائى كه به طور مستقيم زير فشارهاى حكومت مركزى از سرودن و نوشتن به زبان بومى خود ممنوع بودهاند هم توانستهاند با چنگ و دندان زبان شفاهىشان را حفظ كنند. اما امروز متاسفانه بايد بپذيريم و در كمال خجلت و سرشكستگى اعتراف كنيم كه نسل دوم مهاجران دهه حاضر حتى زبان مادرىشان را نمىدانند و اگر اقوام عاجلى صورت نگيرد با اين سرعتى كه بحران هويت گريبانگير اين نسل بىشناسنامه شده ايران بايد ميليونها تن از اين فرزندان خود را به كلى از دست رفته تلقى كند.
همينجا بگويم كه در اين فاجعه نسل دوم هيچ گناهى ندارد. گناهكار نسل اول است. اميدوارم تلخى حرفم را به رُك و راستيش ببخشيد. گناهكار اصلى پدرها و مادرها هستند كه قبل از بچهها بايد فكرى به حال هويتشان بكنند. آنها حتى توى محيط خانه هم به قول آقاى اسماعيل فصيح فارگليسى اختلاط مىكنند. يعنى به زبان حرامزادهئى كه دستورش فارسى است لغاتش انگليسى. صبح خانم به آقا نهيب مىزند كه : "بابا هارى آپ، داره لِيت ميشه جاب ِتو لوز مىكنى، امروز ديگه چه اكسكيوزى دارى؟" و آقا خميازهكشان ميگويد: "ليو مى اُلن، خيلى ديپرِسَم. انگار بِلاد پِرِشِرَم آپ شده." - واقعاً كه حال آدم را به هم مىزند.
من نمىدانم بدون فرهنگ و زبان و هويت ملى اصلاً چه جورى مىشود زندگى كرد، چهجورى مىشود سر خود را بالا گرفت، چه جورى مىشود تو چشم همسايه نگاه كرد و گفت : "من هم وجود دارم." عزيز من، يكهو اين يك دانه دندان ِلق ِ پوسيده را هم بكن بينداز دور يك دست دندان مصنوعى بگذار و جانت را خلاص كن. تو كه عقده حقارت فرنگى نبودن دارد مىكشدت خب يكهو انگليسى حرف بزن. چرا انگليسى را با فارسى بلغور مىكنى؟ چرا هم انگليسى را خراب مىكنى هم فارسى را؟
در اين چند ماهى كه به دلايلى طبى مجبور شدهام در امريكا لنگر بيندازم بارها و بارها از بعض دوستانى كه مىبينم خواهش كردهام مطلبى را كه مىگويند لطفاً برايم به فارسى ترجمه كنند. آخر مگر به همين سادگى مىشود يك هويت عميق چند هزار ساله را در عرض چند سال تا پاپاسى آخر باخت؟ مگر مىشود به همين مفتى يك فرهنگ چند هزار ساله را كه آن همه نام درخشان پشتش خوابيده يكشبه ريخت تو ظرف آشغال و گذاشت پشت در كه سپور بردارد ببرد؟
اين روزها سرگرم نوشتن سفرنامهئى هستم تو مايههاى طنز. البته اين يك سفرنامه شخصى نيست، بلكه از زبان يك پادشاه فرضى - احتمالاً از طايفه منحوس قَجَر روايت مىشود تا برخورد دو جور تلقى و دوگونه فرهنگ يا برداشت ِاجتماعى برجستهتر جلوه كند. و اين كه قالب طنز را برايش انتخاب كردهام جهتش اين است كه جنبههاى انتقادى رويدادها را در اين قالب بهتر مىشود جا انداخت. مىخواهم با اجازه شما آن قسمتش را كه ناظر به همينآلودگى زبان است براىتان بخوانم.
يوم جمعه اول شوال،
عيد فطر
دلمان را خوش كرده بوديم كه اين روز را در سفر ميمنت اثريم و دستامام جمعه دارالخلافه از دامنمان كوتاه است و نمىتواند از ما فطريه بدوشد، اما همان اول صبح ميركوتاه گردن شكسته حال ما را گرفت.
اين ميركوتاه پسر داماد علىخان چابهارى است كه رختدارباشى ما بود و چند سال پيش در سفر كاشان يكهو شكمش باد كرد چشمهايش پُلُق زد رويش سياه شد و مُرد. بردند خاكش كنند، ملاها جمع شدند الم شنگه راه انداختند كه اين بىدين معصيتكار بوده خدا رو سياهش كرده نمىگذاريم در قبرستان مسلمانها دفنش كنند. لجّارهها هم وقتگير آوردند كسبه را واداشتند دكان و بازار را ببندند. دستههاى سينهزن و زنجيرزن و شاخسينى راه انداختند، از شهرها و دهات دور و برهم آمدند ريختند تو مسجد جمعه ملا را فرستادند رو منبر كه چه كنيم و چه نكنيم، گفت: "اين ملعون الخَبيث اصلاً دفن كردن ندارد، جنازه نجسش را بايد با گُه سگ آتش زد." - داشتند دست به كار مىشدند، كه كاشف عمل آمد علت مرگ آن بيچاره صرف ِخورش بادمجانى بوده كه عقرب از دودكش بالاى اجاق در كماجدانش افتاده. خلاصه هيچى نمانده بود به فتواى ملاباشى جسد آن مرحوم مبرور را با سنده سگ فراوانى كه به هميارى مؤمنان از كوچه پسكوچههاى كاشان و ساوه و نطنز و آن حوالى آورده وسط ميدان شهر كوت كرده بودند هِندى مِندى كنند، خدا بشكند گردن حكيمباشى طلوزان را كه با نشان دادن عقرب پُخته فتنه را خواباند. سوزاندن جسد آدميزاد ِپُر و پيمانى مثل داماد عليخان با سنده سگ البته كلى سياحت داشت و اتفاقى نبود كه هر روز پا بدهد.
مصراع
هر روز نميرد گاو تا كوفته
شود ارزان
حالا اگر صاحب جنازه رختدار مخصوص بوده باشد همگو باش. ما كه بخيل نيستيم: مردهاش كه ديگر به حال ما فائدهاى نداشت، فقط تماشاى آن مراسم پرشكوه ِهند و اسلامى از كيسه ما رفت.
الغرض. صحبت ميركوتاه بود.
خبث ِطينت ِاين بد چابهارى به اندازهئى است كه از همان دوران غلامبچگى توانست اول خُفيهنويس دربار همايون بشود. همه شرايط خفيهنويسى در او جمع است. پستان مادرش را گاز گرفته دست مهتر نسيم ِعيار را از پشت بسته است. پول كاغذى را تو كيف چرمى ته جيب آدم مىشمرد. ولدالّزِنا حتا از تعداد زالوهائى كه نايب سلطنه و صدراعظم و امام جمعه به بواسيرشان مىاندازند هم خبردارد. آدم ناباب حرامزادهئى است. خود ما هم ته دل از او بىتَوهّم نيستيم اما دوام اساس سلطنت را همين گونه افراد ضمانت مىكنند.
شنيده بوديم قحبه جميلهئى را تور كرده به لهو و لعب مشغول است، معلوم شد در عوالم جاسوسى و خدمتگزارى ضعيفه را پخت و پز كرده پيش او انگريزى مىآموزد. امروز محرمانه كاغذى در قوطى سيگار جواهرنشان ما قرار داده بود با اين مطلب كه :"اولرِدى بيشتر نوكرهاى دربار همايون كُنِكشِن ِسلطان روسپى خانه شده قرار دادهاند با روى كار آمدن قنديداى او بيضه اسلام را دِسِه پيرد كنند."
هر چه بيشتر خوانديم كمتر فهميديم بلكه اصلاً چيزى دستگيرمان نشد. دلپيچه همايونى را بهانه كرده روانه تويلت شديم كه همان دارالخَلاى خودمان باشد (بحمداللَّه اين قدرها انگريزى مىدانيم) ، و به ميركوتاه اشاره فرموديم كه دراين روز عيد افتخار آفتابكشى با او است . رفتيم پشت پرده دارالخلا خَف كرديم و همين كه ميركوتاه با آفتابه رسيد گريبانش را گرفته فىالمجلس به استنطاق او پرداختيم كه : - پدرسوخته، چه مزخرفاتى تحرير كردهاى كه حالى ما نمىشود فقط كلمه قنديدا را فهميديم؟
در كمال بىشرمى گفت : - قربان، واللَّه باللَّه مطالب معروضه پِرژِن وُرد ندارد.
فرموديم : - پرژن ورد ديگر چه صيغهئى است؟
عرض كرد : - يعنى كلمه فارسى.
لگدى حوالهاش كرديم كه: - حرام لقمه! حالا ديگر فارسى "كلمه فارسى" ندارد؟
محل نزول لگد شاهانه را ماليد و ناليد: - تصدق بفرمائيد، منظور چاكر اين بود كه آن كلمات در فارسى لغت ندارد.
محض امتحان سوآل فرموديم: - آن كلمه اول چيست؟
عرض كرد : - Already
تو شكمش واسرنگ رفتيم كه :
- خُب، يعنى چه؟
به التماس افتاد كه: - سهو كردم.
يعنى "جَخ"، يعنى" همين حالاش هم". نيّت سوء نداشتم، انگريزيش راحتتر بود انگريزى عرض شد.
پرسيديم : - آن بعديش ... آن بعديش چه ، نمك بحرام؟
اشكش سرازير شد. عرض كرد: -
Connection. يعنى رابط ، در اين جا يعنى جاسوس.
گلويش را چسبيديم فرموديم:
- مادرت را براى عشرت عساكر همايونى روانه باغشاه مىكنيم، تخم حيض !حالا ديگر در زبان خودمان كلمه جاسوس نداريم؟ تو همين دربار رقضا اقتدار ِما چوبتو سرسگبزنى جاسوس مىريند، پدرسوخته! جاسوس نداريم؟ صدراعظم ممالك محروسه جاسوس نداريم؟ صدراعظم ممالك محروسه جاسوس انگريز است وزير دربار جاسوس نَمسه نايب سلطنه زن جلب جاسوس روس و گوش شيطان كر، به خواست خدا، خود ما اين اواخر جاسس نمره اول نيكسُن دَماغ و قيسينجِر... جا/سوس/نه/دا/ريم؟
با صداى خفه از ته حلقوم عرض كرد: - قبله عالم!داريد جاننثار را خفه مىفرمائيد...
مختصرى شُل فرموديم نفسش پس نرود. سوآل شد: - آن آخرى، آن «دستهپير» را از كجايت درآوردى؟
عرض كرد: - «دستهپير» خير قربان، disappcared: دى آى اس اى دَبل پى ئى آر ئى دى. يعنى ناپديد.
ديگر خونمان به جوش آمده بود. در كمال غضب فرموديم: - مادر بخطا! حالا مىدهيم بيضههايت را دى آى دَبل پى فلان بهمان كنند تا فارسى كاملاً يادت بيايد.
القصه مرد كه حال ما را گرفت نگذاشت عيد فطر ِبه اين بى سرخرى را با خوبى و خوشى به شب برسانيم. از اخته كردنش در اين شرايط پُلتيكى چشم پوشيديم در عوض دستور فرموديم ميرزا طويل او را ببرد بنشاند وادار كند جلو هر كدام از آن كلمات منحوسه هزار بار معنى فارسيش را به خط نستعليق ِشكسته مشق كند.
ديديم ميرزا دهنش را پشت دستش قايم كرده مىخندد.
پرسيديم: - چيست؟
عرض كرد: - قربان خاك پاى جواهر آسايت شوم، بر هر كه بنگرى به همين درد مبتلاست. مُلاّ ابراهيم يزدخواستى كه اين اطراف پيشنماز بود صلوات را «سِى له ِويت» مىگفت و نصفش را به انگريزى صادرمىكرد: «سِله عَلا ماحامِداَند آل هيزفَميلى».
مبلغى خنده فرموديم حالمان بهتر شد. به ميرزا طويل گفتيم : - به آن پدرسوخته بگو پانصد بار بنويسد. هزار بار زياد است از شغل شريفش باز مىماند.
-
اين هم از سفرنامه، يا درستتر : «روزنامه سفر بهجت اثر همايونى به ممالك متفرقه اِمريغ».
خودمانيم. منبر امشب بنده منبر چلتكهئى شد. از صحبت دوستان ِبا من دشمن شروع شد، از مطالبى درباره اضمحلال هويت ملى گذشت، سفرنامه هم به حول و قوه الهى قرائت شد. و حالا مىرويم سر اصل مطلب كه، راستش به كلى يك مقوله جداگانه است و اصلاً به مقدماتى كه ازش گذشتيم نمىچسبد.«مفاهيم رند و رندى در حافظ»، درست شبيه به نماز جمعه مىشود كه با هيچ سريشى به خطبههاى سياسى و اجتماعى قبل و بعدش نمىچسبد. به هر حال اگر نماز جمعه مىتواند بهانه يا فرصتى براى مطرح كردن مسائل ديگر باشد امروز هم جمعه است. عبادت هم كه، به قول سعدى، بجز خدمت خلق نيست. حرفهاى تا اينجا را خطبه حساب كنيد و حالا برويم سر اصل مطلب كه انگار بهانه اصلى جمع كردن شما بود در اين تالار. پس برويم سر اصل مطلب :
3
مفهوم رندى را آنچنان كه منظور حافظ است، و رند را بدان معنا كه از صفات خود برشمرده، از بررسى ابياتى كه اين واژه در آنها آمده است مستندتر به دست مىتوان آورد.
1 . تنها رند است كه از حقيقت بىشيلهپيله و عريان جهان آگاهى دارد:
راز درون پرده ز رندان مست مپرس
كاين كشف نيست زاهد عاليمقام را!
(6)
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
ورنه درمحفل رندانخبرىنيست كه نيست!
(73)
در سفالين كاسه رندان به خوارى منگريد
كاينحريفان خدمت جام جهان بينكردهاند!
(180)
مرا به رندى و عشق آن فضول عيب كند
كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند.
(191)
2 . طريق رندى را جز با عزم و اراده و همت نمىتوان پيمود، كه اين جا كسى را جاه و منصب و نام و نان نمىبخشد. طريق رندى طريق بىنيازى و قناعت است، طريق دردكشان است و از جان گذشتگان:
نازپرورد ِتنعّم نبرد راه به دوست:
عاشقى، شيوه رندان بلاكش باشد.
(168)
تحصيل عشق و رندى آسان نمود اول
جانم بسوخت آخر در كسب اين فضايل.
(322)
اهل كام و ناز را در كوى رندى راه نيست
رهروى بايد جهانسوزى، نه خامى بىغمى!
(476)
از اين جهت، مىتوان نزديكى اين مفهوم دوم را با مفهوم روشنفكر بدانگونه كه من در كتابجمعه (شماره 31 ص 18) نشان دادهام مقايسه كرد، كه متن تصحيح شده آن را مىآورم:
«كلمه روشنفكر را به عنوان معادل انتلكتوئل به كار مىبرند و من آن را نمىپذيرم به چند دليل، و يكى از آن دلايل اين كه معادل فرنگى روشنفكر (يعنى كلمه انتلكتوئل) آن بار «سياسى و معترض» را كه كلمه روشنفكر در كشورهاى استعمارزده و گرفتار اختناق به خود گرفته است ندارد. در ايران وقتى كه مىگوئيم روشنفكر، يعنى كسى كه معترض است، با جزئى يا بخشى يا با كل نظام ناسازگار است و مخالفتش در نهايت امر «اجتماعى سياسى» است. اما كلمه انتلكتوئل در غرب چنين بارى را ندارد.
من معتقدم روشنفكر كسى است كه اشتباهات يا كجروىهاى نظامات حاكم را به سود تودههاى مردم كه طبعاً خود نيز فرزند آن است افشا مىكند. بنا براين فعاليت او بتمامى در راه بهروزى انسان و تودههاى مردم است. براساس آنچه گفته شد روشنفكر تا زمانى شايسته اين عنوان است كه خود در نظام حاكم و حتى در نظامى كه به وسيله خود او پيشنهاد و سپ | |
|