• :: music | آرشیو آهنگها - Download
  • :: تنها صِداست که میماند...
  • :: ترکیبات جمله ئی و شبه جمله ئی | اگر...
  • فتوبلاگ
  • :: تمثیلات | دروغ آسمانی را نمیشود پرداخت!
  • :: امثال و حکم | ابابیل
  • :: لنگرگاه

صفحه اصلی
یادداشتَک ها
آرشیو کتابها - Download
آرشیو آهنگها - Download
دانلود صدای شاملو
شاملوخوانی
indent1دفتر شعرها
indent1هوای تازه
indent1باغ آئینه
indent1آیدا در آینه
indent1قطعنامه
indent1آهن ها و احساس
indent1ققنوس در باران
indent1مرثيه‌های خاک
indent1لحظه‌ها و هميشه
indent1شکفتن در مه
indent1مدايح بی‌صله
indent1ابراهیم در آتش
indent1دشنه در دیس
indent1ترانه‌های کوچک غربت
indent1در آستانه
indent1حديث بی‌قراری ماهان
indent1ترجمه ها
indent1مارگوت بیکل-سکوت
indent1لنگستن هيوز
indent1آنتوان دوسن‌تگزوپه‌ری-شازده کوچولو
indent1ميخائيل شولوخوف-دُن آرام
indent1ِکتاب کوچه
indent1امثال و حکم
indent1تمثیلات
indent1ترکیبات جمله ئی و شبه جمله ئی
indent1مقالات و نوشته ها
indent1از مهتابی به کوچه
فتوبلاگ
رادیو آنلاین
تماس با نویسنده


دانلود کتاب هفته
به امید اینکه هر ایرانی حداقل هفته‌ای یک کتاب بخواند...

نام کتاب: بیگانه
نویسنده: آلبر کامو
مترجم: جلال آل احمد



دوستان
دوستان -


ییلاق ذهن

ئه سرین
اندیشه هایی برای گسترش 
گنجشکک اشی مشی
آینه‌های ناگهان
در مکانی خلوت 
خیاط باشی
حجم سبز
روزنوشت های من 
همسفر عشق
آئینه و مهتاب 
آبی سیاه خاکستری
ترنم باران
آیسان
الیزه
سی فون
ارابه
روزنوشت
زندگی - کیهان
یکی از همین آرشها
شیخ حقگو
دلنوشته های یک شیخ
رُپ رُپه - خواهر کوچولو
پونه جون
یادداشتهای روزانه سولماز
سانی جون
نیوشا جون
گل یخ - نازنین
طعم تلخ قهوه 
رهگذر خسته 
غیر ممکن است!
فریدون
چشم غمگین
لایه های یخی
بهانه های کوچک خوشبختی ما 
Datum of freedom 
فوتو هایکو
نبودن بی تو
روستائی به نام قلبستان
صحرای رز 
ماهور
اشک و لبخند
سوگند میخورم 
حسام الدین حسامی
اتفاق روي پل
زاغارت
گفتار
سامه
رهگذرنامه
شکوفه یاس
شاپرکها
ققنوس
رقص مست
سرو
دلتنگیهای یک کرم دندون
زاگرس
داش سعید
دریچه
چهل و هشت 
شادی تا بینهایت 
Woman's Field 
پرنده خارزار
نیک آهنگ کوثر  



آرشیو مطالب
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385



جستجو در مطالب وبلاگ

My photo Album In Flickr ©
www.flickr.com
از مهتابی به کوچه
:: نگاهى به غزلهاى حافظ مصحح دكتر خانلرى‏ ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده ندا.ح   
۱۹ مهر ۱۳۸۶
احمد شاملو، شاعر و محقق بلندآوازه كه درميان تأليفات متعددش، تصحيح ديوان حافظ نيز وجود دارد، ديوان حافظ مصحح دكتر خانلرى را با نگاهى نقادانه نگريسته است. دنياى سخن، با سپاس از يار ديرين شاملو، استاد ع. پاشائى كه اين نقد را براى چاپ دراختيار مجله گذاشته، بدون هيچ‏گونه موضع‏گيرى ادبى، به‏عنوان فتح باب بحث روش شناختى تصحيح متون قديمى، آن را به چاپ مى‏رساند.
 
    فرصت نامحدودى اجازه داد كه جلد اول حافظ «مصحح» حضرت دكتر خانلرى را سطر به سطر بخوانم و برتلاشى وقت‏گير و بى‏حاصل تأسف مبسوطى بخورم. ان دستاورد، برحسب اين كه عدالت چه باشد و قاضى بى‏طرف كه باشد و دادگاه كجا و قانونش كدام، سندى است قابل ارائه بر بى‏اعتبارى شيوه آكادميك تصحيح و لابد تنفيح و تهذيب دست‏كم ديوان حافظ، كه چنان كه خواهيم ديد فى‏الواقع نوعى كار بيكارى است، يعنى پيش رو نهادن چند نسخه مختلف و مقابله كردن آنها با هم و كنارنويسى اختلافات‏شان و دست آخر گزينش مثلاً متن نهائى از ميان «فقط همان‏ها» بدون سنجش انتقادى و دخالت‏دادن عقل سليم و منطق مجاب‏كننده و نمونه يكى از هزارش اين كه گرچه «مصحح» كوشا نسخه بدل درست «بحرى‏ست بحر عشق كه هيچش كناره نيست» را پيش‏رو دارد (ص 163) بى‏هيچ دليل عقلى و ذوقى اين‏صورت خنده‏آور را ترجيح دهد كه «راهى است راه عشق كه هيچش كناره نيست» (غزل 73)، و خواننده بى‏گناه را حيران به‏جا گذارد كه اگر راه بى‏مرز و كناره همان بيابان درندشت خدا نيست پس به‏راستى تعريف راه چيست؟
    چون قصد نقد كار درميان نبود فقط در اواخر ديوان دچار اين پشيمانى شدم كه چرا از ابتدا كنار اين «اسناد» علامتى نگذاشتم و حالا كه مى‏خواهم درباب آن چيزى بنويسم ناچار بايد از حافظه مدد بگيرم.
     جان مى‏دهم از حسرت ديدار تو چون صبح‏
    باشد كه چو خورشيد درخشان به‏درآى. [غزل 485]
    لطف كنيد اين بيت را يك‏بار و سى‏بار و صدبار بخوانيد و بعد برداريد براى ما بنويسيد جز اين چيزى از آن دريافته‏ايد كه عاشق بينوا به اميد آن كه معشوق مثل خورشيد تابان طلوع كند مثل صبح از حسرت جان مى‏دهد؟ - والله تا آنجا كه در مكتبخانه سرگذر ياد ما داده‏اند صبح نه فقط از حسرت ديدار خورشيد جان نمى‏دهد بلكه درست به‏عكس با طلوعش تجديد حيات مى‏كند. آن‏كه در مقْدم خورشيد جان مى‏سپارد شمع است و آن هم نه از حسرت ديدار او، كه به تعبيرى شاعرانه از دولت ديدارش :
    تو همچو صبحى و من شمع خلوت سحرم‏
    تبسمى كن و جان‏بين كه چون همى سپرم. [غزل 317]
    و اين بيت ديگر:
    مى‏خواستم كه ميرمش اندر قدم چو شمع‏
    او خود گذر به من چو نسيم سحر نكرد. [غزل 139]
    شمع را در آستانه طلوع آفتاب مى‏كشند، پس على‏رغم مشكلاتى كه ممكن است روش علمى تصحيح ديوان را مخدوش بكند يا نكند صورت صحيح مصراع بى‏هيچ شك و شبهه‏ئى «جان مى‏دهم از دولت ديدار تو چون شمع» است نه ياوه‏ئى كه فلان نسخه‏نويس بى‏سواد مرتكب شده.
 

    در آستين كام تو صد نافه مندرج است‏
    وان را فداى طره يارى نمى‏كنى. [غزل 473]
    و اين بديل زشت و بى‏معنى كام به‏جاى  جان گزين شده است (ص 963). قصد ريشخند ديگران درميان نبوده؟
     چراغ‏افروز چشم ما نسيم زلف خوبان است‏
    مباد اين جمع را يارب غم از باد پريشانى. [غزل 465]
    حق نبود استاد مصحح يك كلام از خود بپرسد كدام جمع؟ - واگر فكرش به‏خطا رفت كه «آن جمع كنايه از زلف است» جلوش بايستد كه: خير، مورد اشاره‏بوى زلف است، نسيم زلف است، نه خود آن»؟
    البته در اين پرونده بخصوص متهم رديف يك «روش ترشروى علمى» است كه به هيچ‏وجه اجازه نمى‏دهد اهل «تصحيح» براى يافتن صورت درست بيت گوشه چشمى هم به نسخه‏هاى ديگر بيندازند. اين‏كار كفر شدن به كمبزه است و جگر شير مى‏خواهد. وگرنه مثلاً با عنايت به اين بيت:
    از خلاف آمد عادت بطلب كام، كه من‏
    كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم. [غزل 312]
    به‏آسانى مى‏شد اين بديل را انتخاب كرد:
    خم زلفت به نام ايزد كنون مجموعه دل‏هاست‏
    از آن باور نمى‏دارم كه انگيزد پريشانى.
    باوجود اين دست‏كم يك بديل ديگر كه درشمار مطرودان صفحه 947 آمده مى‏توانست گزينه آگاهانه‏ترى باشد: چراغ‏افروز جمع ما نسيم زلف خوبان است...
 
     چون پيرشدى حافظ از ميكده بيرون آ... [غزل 457]
    امتياز اين فعل در آن است كه نشان مى‏دهد حافظ اصل كارى بيرون ميكده و احتمالاً آن‏طرف خيابان ايستاده و برو برگرد هم ندارد، چون اگر توى ميكده بود مى‏بايست گفته باشد «بيرون شو!» - البته از اين بديل دوم هم كه به صفحه 931 پرتاب شده مى‏شد استفاده كرد گيرم در آن صورت ميز آنسن مصراع ازدست مى‏رفت.
 
     سه بوسه كز دو لبت كرده‏اى وظيفه من‏
    اگر ادا نكنى قرض‏دار من باشى. [غزل 448]
    طبيعى است كه بديل «وامدار» صفحه 913 هم چندان بى‏ربط نبود ولى انتخاب «قرض‏دار» درضمن اين را هم نشان مى‏دهد كه طرف مربوطه آدم چندان كلاسيكى نبوده يا به‏اصطلاح رايج كلاس زياد بالائى نداشته.
     آن‏روز ديده بودم آن فتنه‏ها كه برخاست... [غزل 426]
    بديل «اين» (ص 869) بدان‏جهت مردود شناخته شده كه مبادا خواننده تصور كند حافظ گرفتار عقده روانى خود غيبگو پندارى شده و خدانخواسته مى‏خواهد بگويد فتنه‏هائى را كه امروز برخاسته در فلان زمان ديده بوده. مى‏بينيد كه درنهايت فصاحت مى‏گويد آن فتنه‏ها راهمان‏روز ديده بوده‏است.
 
     آن لعل دلكشش بين و آن خنده دل آشوب... [غزل 415]
    نه «خنده پرآشوب» يا چنان كه در بديل‏هاى صفحه 847 آمده: خنده‏هاى شيرين - منظور دقيقاً خنده دل به‏هم‏زدن و مهوع حريف بوده تا خيال نكند على‏آباد هم شهرى است.
 
     گفتم اى جان و جهان دفتر گل عيبى نيست... [غزل 414]
    اين واو عطف فقط يك چيز را ثابت مى‏كند و آن اين‏كه شاعر مى‏خواسته است معشوق را يك‏بار «اى جان» خطاب كند يك‏بار « اى جهان» (كه اين دومى به‏دليل بى‏ربط بودن فقط مى‏تواند مخفف نام محبوبى باشد موسوم به جهانگيرخان) و چون وزن شعر راه نداده بناچار از خطاب «اى» فاكتور گرفته است. واقعاً قباحت دارد كه قبول كنيم شمس‏الدين محمدشيرازى تحت‏تأثير جلال‏الدين محمدبلخى به معشوق گفته باشد «اى جان جهان»! - اگر نه اين بديل آن‏جور بااطمينان به آشغالدانى صفحه 845 پرتاب نمى‏شد.
 
     هان بر در است قصه ارباب معرفت‏
    رمزى برو بپرس و حديثى بيا بگو. [غزل 407]
    مدعى بى‏وجه و بى‏معنى بودن مصرع اول نمى‏شويم، چرا كه محتمل است گزارش احوال ارباب‏معرفت به آستانه يا درگاه نيز رسيده باشد. سوآل فقط اين است كه اين مصراع چه‏گونه با مصراع بعدى ربط به هم مى‏رساند؟ آيا صورت درست مصرع «جان پرور است صحبت ارباب معرفت» نيست؟
 
     صوفى مرا به ميكده برد از طريق عشق‏
    اين دوده بين كه نامه من شد سياه از او. [غزل 405]
    يك بيت و چند نكته بسيار دقيق. يكى اين‏كه آنچه باعث سياهى كاغذ و كاغذ ديوارى و دستمال كاغذى و كارنامه و نامه اعمال و اين‏جور چيزها مى‏شود «دود» (نسخه بدل صفحه 828) نيست بلكه به‏طريق اولى «دوده» است و بس. حقيقتى كه همگى چنان ازش غافل بوديم كه ابلهانه مى‏پنداشتيم تازه خود دوده ناقلا هم محصول سياهكارى و نعل وارونه زدن دود معصوم است. ديگر اين‏كه صوفى براثر سعايت‏هاى حافظ چنان از چشم ما افتاده بود كه حتى فكرش را هم نمى‏كرديم يك‏بار درنهايت لوطى‏گرى او را از طريق عشق به ميخانه مهمان كرده باشد، و حتى از فرط نادانى بر اين گمان غلط بوديم كه مصرع اول اين بيت چنين است:
    كردار اهل صومعه‏ام كرد مى پرست. [بديل صفحه 827]
    منتها حافظ رند با اينكه در مصراع اول بند را آب داده باز دست از موش‏كشى برنداشته و در مصراع دوم با زيركى تمام گناه ميخواره شدنش را هم دربست به گردن صوفى مادر مرده كه دوده يعنى انچوچكى بيش نيست انداخته و به اين ترتيب همه مخارجى را كه آن بزرگوار در ميخانه متحمل شده به‏حساب بودجه محرمانه خانقاه و هزينه سرى سابوتاژ آن دستگاه گذاشته است.
 
     فضول نفس حكايت بسى كند ساقى‏
    تو كار خود مده از دست و مى به ساغر كن. [غزل 389]
    همه‏اش تقصير ملاى مكتبدار ما است. آن موجود عوضى از سر خبث طينت اين‏جورى حالى ما كرده بود كه نفس بدذات تو را به گناه كردن وسوسه مى‏كند و عقل هشدارت مى‏دهد كه به‏دنبال وساوس نفسانى مرو! - جاى خوشوقتى بسيار است كه پيش از چيده‏شدن غنچه پژمرده حيات ما به‏دست بى‏ترحم مرگ ابرهاى تيره كنار رفت و ما به موقع توانستيم در انوار آفتاب حقيقت دريابيم كه همه رذائل و خبائث زير سر عقل نابكار است، و آن كه ما مردم گمراه را به صراطمستقيم هدايت مى‏فرمايد همانا نفس اماره شيطانى مى‏باشد! - براى آن كه كاملاً مستفيض بشويد حتماً بيت مربوطه را بارها و بارها از لحاظ خود بگذرانيد. اگر معنى بيت چيزى خلاف اين بود مى‏بايست به اين صورت تصحيح مى‏شد كه: «فضول نفس خيلى ور مى‏زند، ساقى/ تو كار خود بنه از دست و اصلاً مى به ساغر نكن». ملاحظه فرموديد؟ - ضمناً توجه داشته باشيد كه در مصراع دوم صدالبته كار خود «مده از دست» درست است نه «منه از دست»، چون گويا در قوانين كار آن دوره ماده صريحى وجود داشته كه براساس آن ساقى نابابى كه در امر سقايت تعلل مى‏كرده بى‏درنگ كارش را از دست مى‏داده. ظاهراً بايد يك نسخه خطى اين قانون كار در كتابخانه دانشكده ادبيات تهران يا شيراز موجود باشد.
 
     غم دل چند توان خورد كه ايام نماند
    گو مه دل باش و مه ايام، چه خواهد بودن. [غزل 384]
    مه نشانه نفى است و همان است كه در امر منفى مى‏آمد، مثل مگو و مكنيد و امثال اينها. هيچى، همين‏قدر گفتيم تا بدانيد كه مى‏دانيم.
 
     من اگر خارم اگر گل چمن‏آرائى هست‏
    كه از آن دست كه او مى‏كشدم مى‏رويم. [غزل 373]
    ممكن است يكى از فضلا به‏رسم پوزه مالى مدعيان هم كه شده بگويد اين فعل چه معنائى مى‏دهد يا دست‏كم بر بديل مى‏پروردم (ص 763) چه امتيازى دارد؟
 
     عبوس زهد به‏وجه خمار بنشيند
    مريد فرقه دردى كشان خوشخويم. [غزل 372]
    اگر حضرت پرتو علوى زنده است عمرش درازباد كه (اگر اشتباه نكنم) در كتابش «آواى جرس» صدجور پشتك و وارو زد تا از اين بيت معنى درست درمانى به‏دست بدهد و نتوانست؟ تنها به‏اين سبب كه كلمه اول آن را به فتح مى‏خواند نه به ضم؛ يعنى آن را صفت مى‏گرفت (=ترشرو) نه اسم‏مصدر (= ترشروئى). من يقين دارم كه استاد خانلرى آن را به ضم «هم» خوانده بوده، و بر شكاكش لعنت. اما اين كه دريافت چه معنائى از بيت او را واداشته است فعل‏ننشيند را - على‏رغم اين‏كه «در همه نسخه‏هاى محل رجوعش بنشيند بوده» و على‏رغم شيوه آكادميك خود «تصحيح قياسى [كند] به‏جاى ننشيند» (ص 761) جاى تأمل باقى مى‏گذارد. اين تصحيح، آشكارا در معنى روشن بيت اخلال كرده، و معنى بيت به گمان اين گمراه جز اين نيست: «آن ترشروئى شباهتى به تروشروئى شخص خمار ندارد كه به جامى از ميان مى‏رود، و همين است كه مرا مريد دردكشان خشخو كرده است. «- اگر آن تروشروئى نيز مانند اين يكى فرونشيند ديگر تأكيد بر ارادتمندى به فرقه دوم چه لازم بود؟
 
     اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد
    من و ساقى به هم تازيم و بنيادش براندازيم. [غزل 367]
    من چيزى ندارم بگويم. شما بفرمائيد كه از ميان افعال بدو تازيم و بر
 او تازيم و به هم سازيم (بديل‏هاى صفحه 751) و بالاخره اين‏به هم تازيم وحشتناك كه نزديك‏ترين معنيش به يكديگر بتازيم است از مقدمات جنگ‏هاى داخلى، كدام يك را اختيار مى‏كرديد.
 
     ز آفتاب قدح ارتفاع عيش مگير
    چرا كه طالع وقت آن چنان نمى‏بينم. [غزل 350]
    لابد نيت اصلى متهم‏كردن حافظ به پريشان‏گوئى بوده است وگرنه هيچ‏چيز ديگر نمى‏تواند توجيه‏كننده انتخاب اين بديل معكوس (به‏جاى‏بگير) باشد كه با رجوع به صفحه 717 مى‏بينيم در شش نسخه مورد استفاده «مصحح» هم وجود داشته! - معنى صريح بيت اين است:
 «عيش را كه در طالع اين روزگار نيست در قدح باده بجوى.» - ماشاءالله خوب است كه ابيات اول و دوم هم مورد قبول استاد بوده:
    غم زمانه كه هيچش كران نمى‏بينم‏
    دواش جز مى چون ارغوان نمى‏بينم.
    بترك خدمت پير مغان نخواهم گفت‏
    چرا كه مصلحت خود در آن نمى‏بينم.
 
     دامن مفشان از من خاكى كه پس از من‏
    زين در نتواند كه برد باد غبارم. [غزل 320]
    «پس از من» به جاى بديل «پس از مرگ» (ص 657) كه بارش بسيار بيشتر است.
 
     به جز صبا و شمالم نمى‏شناسد كس‏
    عزيز من كه به جز باد نيست همرازم. [غزل 325]
    مصراع دوم را به اين صورت بخوانيد: «غريب، من! كه به جز باد نيست همرازم» تا راحت‏تر دريابيد كه روش علمى چه‏گونه مى‏تواند از بيتى چنين زيبا چيزى چنان زشت بسازد.
 
     اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
    در مكتب غم تو چنين نكته‏دان شدم. [غزل 314]
 
    من نتوانستم بفهم در تحت و فوق آدم چه «نكته»ئى هست كه براى شناختش حتماً بايد در مكتب غم يار به تلمذ پرداخت؛ تا بالاخره در بديل‏هاى صفحه 645 با يافتن كلمات «حرف و صوت» به قرينه معلومم شد كه چون حروف و اصوات را در مكتب مى‏آموزند و تحت و فوق‏شان را كم‏وبيش پيش از مكتب مى‏شناسند، احتمالاً مى‏بايست اين نسخه بدل براى متن برگزيده شده باشد.
 
     نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست... [غزل 310]
    گويا كلمه‏ئى كه الف دارد «يار» است، يعنى نسخه بدل صفحه 637، و نه «دوست». چيزى كه ترديد برنمى‏دارد اين است كه حافظ هرگز از پرداختن به چنين نكات ظريفى غفلت نمى‏كرده.
 
     عشق من با خط مشكين تو امروزى نيست‏
    ديرگاه است كز اين جام هلالى مستم. [غزل 307]
    گويا چيزى كه ازش مست مى‏شده‏اند معمولاً «لب شيرين» معشوق بوده است نه سبيل او كه تازه تشبيهش به جام هلالى از مقوله تشبيه ريش يار به خم سركه شيره است.
 
     بود كه يار نرنجد زما به خلق كريم‏
    كه از سوآل ملوليم و از جواب خجل. [غزل 299]
    البته اگر خيلى لازم باشد مى‏شود بيت را به اين صورت هم معنى كرد: «اميدوارم يار از اين بابت كه سوآل ملول و جوابگوئى شرمسارمان مى‏كند از ما نرنجد.» - ولى آخر چرا بايد مصرع بدين روانى را كه در صفحه 615 آمده بى‏هيچ دليلى مردود بشماريم؟:
    بود كه يار نپرسد گنه به خلق كريم...
    كه گذشته از همه‏چيز به خجل‏بودن از جواب هم (كه درنهايت ظرافت، موضوع معترف بودن به گناه خود را مطرح مى‏كند) پاسخ مى‏دهد حال آن كه بديل گزين شده به علل و اسباب ملول بودن از سوآل و خجل بودن از جواب هيچ اشاره‏ئى نمى‏كند جز اين‏كه: خب ديگر، اخلاق سگ ما اين جورى است كه حوصله سوآل و جواب نداريم.
 
     هر آن كس را كه بر خاطر زعشق دلبرى باريست‏
    سپندى گو برآتش نه كه دارد كاروبارى خوش. [غزل 283]
    جاى حضرت هدايت سبز كه اگر بود و مى‏ديد لابد اسم اين تصحيح را مى‏گذاشت صنعت مليح تعويض‏المستمع! - خير قربان، دارد بى‏گفت‏وگو غلط است و دارى كه كنار گذاشته شده درست. معنى اين شكليش مى‏شود: بگو اسفندى بر آتش بگذار چون [او] كاروبار خوشى دارد! - لب مطلب اين كه يا«سپندى گو برآتش نهد» مى‏تواند درست باشد (كه در وزن جا نمى‏افتد)، يا اگر «برآتش نه» درست است (كه هست) ديگر تغيير مخاطب به شخص ثالث موردى ندارد.
 
     اى كه گفتى جان بده تا باشدت آرام دل‏
    جان به غم‏هايش سپردم نيست آرامم هنوز. [غزل 259]
    جان به غم‏هايش سپردن جواب مصراع اول را نمى‏دهد. بديل درست آن «جان به يغمايش سپردم» است.
 
     اسم اعظم بكند كار خود اى دل خوش باش‏
    كه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود. [غزل 220]
    و نكته جالب اين كه بديل سليمان همان‏جا جلو چشم استاد مصحح بوده است.
 
     ياد باد آن كه در آن بزمگه خلق و ادب‏
    آن‏كه او خنده مستانه زدى صهبا بود. [غزل 200]
    احتمالاً مصحح اديب معتقد است كه در «بزمگاه» فقط لات بى‏ادبى مثل شراب ممكن است هره كره كند، چون معمولاً حاضران در كمال ادب دور تالار دوزانو مى‏نشينند و تنها از طريق پرسيدن وضع كاروكاسبى يكديگر حال مى‏كنند! در غير اين‏صورت چرا مى‏بايست به‏جاى «مجلس» (ص 417) بزمگه را بپذيرد؟ آن هم بزمگه كوسه ريش پهن خلق و ادب را كه اگر شرابش نبود به مجلس ترحيم شبيه‏تر مى‏شد.
 
     گر مى‏فروش حاجت رندان روا كند
    ايزد گنه ببخشد و دفع وبا كند. [غزل 181]
    بدون شرح!
 
     رقص بر شعر خوش و ناله نى خوش باشد... [غزل 180]
    مطلقاً قابل درك نيست كه چرا بديل شعر تر حتى به بهاى تكرار بى‏نمك كلمه خوش هم كه شده مى‏بايست كنار نهاده شود.
 
     گوى خوبى كه برد از تو كه خورشيد آنجا
    نه سوارى است كه دردست عنانى دارد. [غزل 121]
    گمان نمى‏رود بر سر مضمون بيت مخالفتى درميان باشد: «در اين عرصه چوگان زيبائى كه كميت خورشيد نيز لنگ است تو را حريفى نيست.» - فقط مى‏ماند اين كه ببينيم مصحح با گزينش كلمات از ميان نسخه بدل‏ها اين مضمون را به چه صورتى عرضه مى‏كند.
    نخست اين كه در مصراع اول، آنجا (به جاى اينجا) به‏طور قطع مردود است. سخن از ميدانى مى‏رود كه گوينده كنارش به تماشاى مسابقه نشسته است و مى‏تواند حريفان را ببيند و در حق‏شان قضاوت كند. پس دراين ميدان، يعنى‏اينجا.
    بعد مى‏رسيم به مصرع دوم و حيران مى‏مانيم كه اين ديگر چه نحو سخن گفتن است؟ آيا مى‏خواهد بگويد خورشيد سوارى نيست كه عنانى دردست داشته باشد؟ يا خورشيد «ناسوار» يا «سوارى ندانى» است كه بى‏جهت عنان به‏دست گرفته؟ به عبارت ديگر يعنى خورشيد در اينجا يالانچى پهلوان معركه و حسن كچل قصه است كه پيش از شروع بازى كنار گذاشته مى‏شود؟ خب، پس در اين صورت اگر هم مسابقه‏ئى دركار باشد مسابقه بى‏شور و شكوهى است كه پيروز شدن درآن دست انداختن خويش است.
    اكنون ببينيم اگر كلمه «نه»ى ابتداى مصرع را به «نى» تبديل كنيم حاصل كار چه مى‏شود. مى‏شود: «پيروزى از آن توست چرا كه حتى خورشيد بلند هم در اين ميدان كودك نيسوارى بيش نخواهد بود.» - خورشيد يالانچى پهلوان معركه نيست، تا زنده آسمان‏هاست، اما در قياس با تو او نيز نيسوارى حقير مى‏نمايد.
    البته گفتنى است كه اين بيت در چهار نسخه از پنج نسخه مصحح به‏همين صورت آمده و نسخه بدل هم ندارد. و اين را هم اضافه كنم كه اصولاً اين بيت مخصوص، به‏جز يك استثناء، در تمامى نسخه‏هاى خطى يا چاپ‏شده‏ئى كه من ديده‏ام به همين‏صورت «نه سوارى است» آمده. اما آن مورد استثنائى نسخه مرجع همايون فرخ است. اين بزرگوار شانزده هفده سال پيش چند هزار صفحه ياوه درباره غزل‏هاى حافظ به‏هم بافت و پس از ضيافت ناهار مجللى كه فحول فضلا را به آن دعوت كرد با نشان‏دادن يك كوه كاغذ حرام‏شده از يكايك ايشان تصديق نومچه گرفت و همه آن به‏به و چه‏چه‏ها را هم كليشه كرد و در نخستين صفحات جلد اول آن ترهات به چاپ زد كه درحقيقت پرونده عمليات نان به قرض يكديگر دادن كافه فضلا و دانشمندان صاحب عنوان كشور است.
    بارى، از همان صفحات اول كتاب آشكار بود كه حضرت چه آشى بار گذاشته است اما من اگرچه نه همه آن افاضات را دست‏كم بيتابيت غزل‏هايش را خواندم و با متن خود مقابله كردم و اين يك توفيق را يافتم كه به بديل «نى سوار» دست يابم و آن را «هم» به نسخه خود وارد كنم. خوشبختانه آن حضرت ادعاى تصحيح ديوان نكرده بود وگرنه شايد او هم روش علمى درپيش مى‏گرفت و همين يك نسخه بدل درست هم از صفحه روزگار حذف مى‏شد. به هرحال منظورم اين است كه در تصحيح حافظ حتى اگر كار كيلوئى همايون فرخ‏هاهم نديد گرفته شود بسا كه نكته‏ئى از كف برود. يعنى كه شيوه آكادميك مقابله دو يا چند نسخه با هم - كه اسمش را گذاشته‏اند «روش علمى» تا زهره بعضى‏ها را بتركانند - هيچ راهى به هيچ دهكوره‏ئى نمى‏برد و درنهايت امر، چنان كه به عرض‏تان رساندم كار بيكارى ازآب درمى‏آيد.
 
     هركه زنجير سر زلف پرى روى تو ديد... [غزل 18]
    اگر بى‏درنگ نپذيريم كه استاد انتخاب صفت پرى رو براى زلف يار را فقط و فقط به نيت خير خنداندن اهل حال صورت داده است كار بيخ پيدا مى‏كند؛ بخصوص كه دست‏كم يك نسخه بدل «هركه زنجير سر زلف پرى روئى ديد» را هم زير چشم داشته (ص 53).
 
     اى دل شباب رفت و نچيدى گل زعيش‏
    پيرانه سر بكن هنرى ننگ و نام را. [غزل 7]
    مصحح در كمال فروتنى نشان مى‏دهد با انتخاب بكن به جاى مكن كه در نسخه بدل‏ها (ص 31) هم آمده مطلقاً. به مفهوم كلى غزل اعتنا نفرموده است. غزل، بيت به بيت پيش مى‏رود تا به آنجا مى‏رسد كه:
    «مصلحت نام و ننگ نگذاشت در جوانى از زندگى نصيبى ببرى؛ حالا ديگر سر پيرى انديشه نام و ننگ را كنار بگذار!» - و اين همان مضمون است كه درست در غزل بعدى به اين صورت ديگر بيان مى‏شود:
    گرچه بدنامى است نزد عاقلان‏
    ما نمى‏خواهيم ننگ و نام را.
    يا به اين صورت ديگر در غزل 444:
    بگذر از نام و ننگ خود حافظ
    ساغر مى‏طلب كه مخمورى.
    بيت را به‏صورتى كه آمده فقط چنين معنى مى‏توان كرد: «تنها با توجه به نام و ننگ مى‏توان از بوته عيش گلى چيد؛ و حافظ تنها به اين سبب از جوانى بهره‏ئى نبرده كه اصلاً دربند نام و ننگ نبوده است!»، درحالى كه سراسر اين غزل و بسيارى از غزل‏هاى ديگر خلاف اين را مى‏گويد. - فى‏الواقع يك چيزى مريزاد!
 
     به ملازمان سلطان كه رساند اين ادعا را
    كه به شكر پادشاهى ز نظر مران گدا را. [غزل 6]
    معلوم نيست استاد مصحح چى را «تصحيح» كرده است؛ و اصولاً هنگامى كه كار شخص از مرحله محدود «انتخاب» اين يا آن كلمه (كه تازه همانش هم جاى حرف دارد) برنمى‏گذرد ادعاى «تصحيح كردن» چه ارزشى ايجاد مى‏كند. به زبان فصيح فارسى كه جناب خانلرى استاد مسلمش بوده، در اين بيت - تا آنجا كه عقل قاصر ما قد مى‏دمد - پادشاه وملازمان او يكى گرفته شده و مفهوم راست حسينيش اين است كه: «كى مى‏رود به ملازمان سلطان بگويد كه به شكرانه پادشاهى گدا را از نظر مران؟»، در صورتى كه منظور كاملاً روشن است: «كدام يك از ملازمان‏پادشاه اين مطلب را به او مى‏رساند؟»
    اگر انتخاب‏كننده پرت‏ترين صورت اين بيت در روش عبوس علمى خود مختصر تخفيفى مى‏داد و نيم‏نگاهى هم به نسخه‏هاى ديگر ديوان مى‏انداخت؛ اگر در معنى بيت اندك تعمقى مى‏كرد و با بى‏معنى يافتن نسخه يك جو تعقل و منطق را هم دركار دخالت مى‏داد، يعنى اگر فقط وساوس وفادارى به نسخه‏هاى ملاك را اصل نمى‏گرفت و با استفاده واقعى از عنوان «مصحح» و توجه به معنى آشكارا غلط بيت اين «به»ى مخل رابه «ز» تبديل مى‏كرد، نه آسمان به زمين مى‏افتاد نه حاصل كار چنين بى‏ربط از آب درمى‏آمد نه حافظ بى‏گناه به شلختگى در كاربرد زبان متهم مى‏شد.


 


    خطاهاى حافظ دكتر خانلرى همين چندتا نيست و مثنوى هم دارد هفتادمن كاغذ مى‏شود. با اين همه آيا مى‏توان مثلاً از سهل‏انگارى‏هائى چون بى‏دقتى در انتخاب متن كه باوجود پيش‏رو بودن بديل باعث تكرار بى‏وجه قافيه شده است چشم پوشيد؟
    ز باغ عارض ساقى هزار لاله برآيد [بيت اول غزل 230]
 و: زخاك كالبدش صدهزار لاله برآيد [بيت 7]، كه بديلش ناله است.
 يا: برهم چو مى‏زد آن سر زلفين مشكبار
    با ما سر چه داشت زبهر خدا بگو [بيت 4 غزل 407] كه بديلش، گرچه در نسخه‏هاى ملاك نبوده، اين است: با ما سر چه داشت؟ بگو اى صبا، بگو!
    و: مى‏نوش و ترك زرق ز بهر خدا بگو. [بيت 12]
    يا: كه چو مرغ زيرك افتد نفتد به هيچ دامى. [بيت 3 غزل 459]
    و: كه بضاعتى نداريم و فكنده‏ايم دامى. [بيت 5]
 
     مورد ديگر، بى‏توجهى صرف به معانى ابياتى است كه ناگزير مى‏بايد مبتدا يا خبر بيت بعدى يا قبلى خود باشد و نيست، و لاجرم نامربوط و بى‏معنى است و نشان‏دهنده اين واقعيت كه ابيات - لااقل به همين يك دليل ساده - در جاى مقرر خود ننشسته است: يعنى دقيقاً مشكلى كه توالى وترتيب ابيات هرغزل را مطرح مى‏كند. نمونه را به مفاهيم آشفته چندبيتى از غزل 126 توجه كنيم:
    1 سحر بلبل حكايت با صبا كرد
    كه عشق روى گل با ما چه‏ها كرد
    2 نقاب گل كشيد و زلف سنبل‏
    گره بند قباى غنچه وا كرد
    3 به هرسو بلبل عاشق به افغان‏
    تنعم از ميان باد صبا كرد
    4 از آن رنگ رخم خون در دل انداخت
    وزين گلشن به خارم مبتلا كرد
    5 خوشش باد آن نسيم صبحگاهى‏
    كه درد شب‏نشينان را دوا كرد...
    كاش آن جوانمرد كه مى‏زد رقم خير و قبول عمرش به دنيا باقى بود تا مى‏شد از او پرسيد به‏راستى از اين غزل چه دريافته است.
    در بيت نابجاى دوم، فاعل افعال كشيد و واكرد كيست؟ بلبل يا عشق‏روى گل؟
    در بيت نابجاتر چهارم، فاعل افعال انداخت و مبتلا كرد كيست؟ لابد بايد بگوئيم باد صباى مصرع دوم بيت پيشين، و يك لحظه هم از خود نپرسيم كه اين چه‏جور تنعم فرمودنى است! - ولى به بيت پنجم كه رسيديم ناگهان معلوم مى‏شود تو آش‏مان از اول عوض نمك شكر ريخته‏ايم: دشمن بى‏رحم بيت سوم يكهو اينجا مورد بخشش و عنايت قرار مى‏گيرد و بى‏هيچ مقدمه‏ئى كاشف به‏عمل مى‏آيد كه باد صباى جفاكار بيت سوم فى‏الواقع از طريق همان بلاهائى كه به روز «من» لطمه ديده بيت چهارم آورده و دلخون و خارپيچش كرده، بى اين كه خودش بداند درد ما بيدار خوابى كشيدگان را دوا فرموده است. پس خوشش باد آن نسيم صبحگاهى!
    با اين پريشان گزينى سر فتح كجا را داريم؟
    من در صفحه سى ويك پيشگفتار خود بر غزل‏هاى حافظ صورت مرتب شده اين غزل را نشان داده‏ام و مكرر نمى‏كنم. آنچه مى‏خواهم بگويم اين است كه اگر واقعاً به داشتن ربط و معناى خردپسندى در غزل معتقد نيستيم قضيه صورت ديگرى پيدا مى‏كند. اما اگر چنين اعتقادى نداريم بايد همين‏قدر كه يك‏بار چنين آشفتگى و پريشيدگى را حس يا كشف كرديم گرفتار اين دغدغه خاطر بمانيم كه مبادا نظير آن در غزل‏هاى ديگر هم راه يافته باشد؟ - اين ديوان هيچ دغدغه خاطرى را نشان نمى‏دهد. مثال ديگر را توجه كنيد به توالى بى‏وجه‏مشكل نيست اگر ترازوى اهل انصاف آنچنان كه در شأن آن است سنجيدگى نشان ندهد.


 15 دى‏ماه 1369

:: مفاهيم رندورندى در غزل حافظ ساخت PDF چاپ ارسال به دوست
نویسنده ندا.ح   
۱۹ مهر ۱۳۸۶
1
 
 
    اين داستان ساختگى يا واقعى را اگر نه همه دست‏كم خيلى‏ها شنيده‏اند. به طور مقدمه عرض كنم كه حاج‏ميرزا آقاسى‏علاقه مفرطى به آبادانى داشت و آن‏طور كه خانم ناطق در كتابى راجع به او نشان مى‏دهد،بخش اعظم املاك خالصه دولتى ايران مرهون كوشش‏هاى خستگى‏ناپذير او بوده. املاكى كه پس از او به تيول چاپلوس‏ها و بادمجان‏دور قابچين‏هاى دربارى داده شده و غالباً از ميان رفت. البته احداث آبادى و توسعه كشت و زرع هم در درجه اول لازمه‏اش تامين آب است و مهم‏ترين راه تامين آب هم حفر قنات. و حاج ميرزا آقاسى هر جا كه شرايط ارضى را براى احداث قنات مساعد مى‏ديد بى‏درنگ چاه‏كن و چرخچى و خاك‏بيار و خاك‏ببر مى‏فرستاد و ترتيب كار را مى‏داد.
    حالا بگذاريد تا به نقل آن داستان برسيم بر اثبات نظرى كه در جلسه سيرا )CIRA( عرض كردم و گفتم : «اين نمونه‏ها را مى‏آورم تا نشان بدهم چه حرام‏زاده‏هائى بر سر راه قضاوت‏هاى ما نشسته‏اند كه مى‏توانند به افسونى دوغ را دوشاب و سفيد را سياه جلوه بدهند»، دست به نقد يك نمونه خيلى زنده ديگر هم اضافه كنم. يعنى همين تجربه تاريخى حاج ميرزا آقاسى را.
 


    اين شخص يكى از بدنام‏ترين صدر اعظم‏هاى تاريخ است. برايش انواع و اقسام لطيفه‏ها ساخته‏اند كه مثلا يكيش قضييه معروف گاوميش اوست. برايش انواع و اقسام هجويات به هم بافته‏اند كه نمونه‏اش اين رباعى است:
 
 نگذاشت به مُلك شاه حاجى دِرمى
شد صرف قنات و توپ هر بيش و كمى‏
 نه خاطر دوست را از آن آب نَمى
نه بيضه خصم را از آن توپ غمى
 
    خانم ناطق در تحقيقاتش به نكته عجيبى رسيده. او در كتابش نشان داده كه مساله به كلى چيز ديگرى بوده و قضيه از بيخ و بُن صورت ديگرى داشته و حقيقت اين است كه حاج ميرزا آقاسى را دشمنان نابكارش از طريق منفى جلوه دادن اقدامات كاملا مثبت و خيرخواهانه او بدنام و لجن‏مال كرده‏اند. به همين رباعى كه خواندم توجه كنيد:  آقاسى با دو نيت به آبادى و زراعت و فعاليت‏هاى كشاورزى اقدام مى‏كرده و در اين تلاش به هيچ رو نفع مادى خودش را منظور نداشته. نيّتش گسترش و ايجاد املاك خالصه دولتى بود كه سود دوگانه‏ئى داشت: يكى تامين خوراك مردم، يكى افزايش درآمد دولت. و فراموش نكنيم كه در آن روزگار توليدات كشور تقريباً فقط منحصر بود به محصولات كشاورزى. با توليد گندم توسط دولت و تامين نان مردم جلو اجحاف زميندارها و مالكان بزرگ گرفته مى‏شد كه مشتى دزد و دغل و گرگ‏هاى چشم‏و دل گرسنه بى‏رحم و عاطفه بودند و تا مى‏ديدند سال كم آبى و كم بارانى است گندم‏شان را ته انبارها قايم مى‏كردند قحطى مصنوعى راه مى‏انداختند تا كارد به استخوان مردم برسد و قيمت گندم به چندين ده برابر قيمت واقعيش سربزند.
    خُب، پس با ايجاد و گسترش شبكه‏ئ خالصه‏هاى دولتى مى‏شد روزى جلو اين كنه‏ها را گرفت. پى‏آمدهاى ديگر اين كار هم روشن است و به توضيح زيادى نياز ندارد، مثلا تثبيت نرخ كليدى غله و از آنجا تثبيت نرخ ديگر كالاها. سود دوم اين كار افزايش درآمد دولت و خزانه بود. دولت كه درآمد داشته باشد چشمش به دست مردم و دستش به كيسه ملت نمى‏ماند كه هر روز كمرش را زير بار ماليات‏ها و عوارض جورواجور خميده و خميده‏تر كند. پس وقتى شرف‏فروش قلم به مزدى برمى‏دارد مى‏بافد و مى‏پراكند كه: «نگذاشت به مُلك شاه حاجى درمى/ شد صرف قنات و توپ هر بيش و كمى»، رو راست لجن‏پراكنى مى‏كند.
 براى رسيدن به نتيجه نامردانه‏ئى كه مى‏خواهد بگيرد عمل مثبتى را به كلى منفى جلوه مى‏دهد. تاريخ جعل مى‏كند. در ذهن من و شما اين قضاوت نادرست را رسوخ مى‏دهد كه اين مرد پول خزانه دولت را برداشت خرج قنات و باغ و ده كرد جورى كه دو پول سياه ته خزانه باقى نماند. و بناچار اين نكته تلويحى را هم كه آشكارا در رباعى نيامده به ذهن خواننده يا شنونده رسوب مى‏دهد كه حاجى ِطمعكار ِچشم گشنه همه اين قنات‏ها و دهات و آبادى‏ها را براى شخص خودش مى‏ساخته.
    داستان توپ‏ريزى او هم كه بى‏بروبرگرد درش غلو كرده‏اند اين بود كه ايران مى‏بايست تداركات نظامى قوى و مستقل داشته باشد. حاجى قطعا بايد تجربه شوم چند سال پيش از آن را بسيار جدى گرفته باشد. در زمان فتحعلى شاه به چشم خود ديده بود كه توسل به كشورهاى ديگر كه بيايند ما را در جنگ با روسيه تقويت نظامى كنند چه فجايعى به بار آورد و چه‏طور منجر به از دست رفتن پانصد هزار كيلومتر مربع از خاك مملكت شد. تقويت بنيه دفاعى كشور با سلاح‏هائى كه ساخت خود كشور باشد چنين بد است؟ - توپخانه مهمترين رسته نظامى آن دوره بود كه به هيچ شكلى نمى‏شد دست كمش گرفت. شما شرح بسيارى از جنگ‏ها را كه بخوانيد مى‏بينيد در آنها ارتشى به مراتب قوى‏تر و كارآزموده‏تر از حريف، كارش به شكست انجاميده تنها به اين دليل كه تعداد توپ‏هايش كم‏تر از تعداد توپ‏هاى حريف بوده. حاجى با چشم‏هاى خودش ديده بود كه فقط با تفنگ سرپُر نمى‏شود حدود و ثغور مملكت را حفظ كرد. آذربايجانى‏ها اسم تفنگ‏هائى را كه قشون عباس ميرزا پدر محمد شاه - مى‏خواست با آنها جلو تجاوز قشون تزار را بگيرد گذاشته بودند «تفنگ‏دايان دولدوروم». جمله‏ئى است اسمى، و به تركى، و معنيش «تفنگ ِوايسا پُرش كنم» است. تفنگ‏هائى كه وقتى خاليش كردى بايد دَبه باروتت را از كمر واكنى، باروت پيمانه كنى از سُمبه را از بغل تفنگ بكشى نمد را به قدر كافى توى لوله روى باروت بكوبى، بعد چارپاره سُربى بريزى و باز نمد بتپانى و دوباره سمبه‏كوبى كنى و دست‏آخر چاشنى سر پستانكش بگذارى. و همه اين‏ها هم كارى نبود كه با دستپاچگى و به‏طور سَرسَرى و از روى بى‏دقتى بشود انجام داد: چون اگر باروت كم مى‏شد تير به نشانه نمى‏رسيد و اگر چارپاره زيادتر مى‏شد لوله تفنگ مى‏تركيد كار دستت مى‏داد. و خب، در اين فاصله سرباز طرف مقابل يا در رفته بود يا با تفنگ تَه‏پُرش چند تا گلوله كله قندى شيك نذرت كرده بود. مگر اينكه قَسَمش مى‏دادى جان مادرت وايسا پُرس كنم. دايان دولدوروم. پس در اين مورد هم ميرزا آقاسى بيچاره كار خبطى انجام نداده بود.
    پس راستى راستى موضوع چيست؟ چرا مى‏بايست حاجى بيگناه سكه يك پول بشود؟ چه كسانى در لجن‏مال كردن او ذينفع بوده‏اند؟ - و خانم ناطق رد اين سوآل‏ها را گرفته پرده از روى اين جعل تاريخ برداشته سندهايش را هم عينا پيوست تحقيقاتش كرده. يعنى عكس مجموعه اسناد را. و اسم كتابش را هم گذاشته «ايران در راه دستيابى به تمدن اروپا» كه در حقيقت برنامه سياسى حاج ميرزا آقاسى بوده است. پس دشمنان آقاسى كى‏ها بودند؟ سوآل زائدى است. طبعا وقتى مدنيّت پيشرفته حاصل بشود كار ِباورهاى نامربوط و بى‏اساس يا ارتجاعى يا مخالف ِپيشرفت خودبه‏خود ساخته است. با اين ترتيب منافع چه كسانى به خطر مى‏افتد؟ بگذاريد جمله‏ئى را كه سفير وقت فرانسه اگر اشتباه نكنم كنت دوگبينو )Comte de Gobineau Joseph( در كتابش راجع به ايران دوره صدارت حاج ميرزا آقاسى آورده است نقل كنم، خيلى چيزها روشن مى‏شود. مى‏نويسد: «دمكراسى و آزادانديشى ِامروز اين مملكت را ما اروپائى‏ها مگر به خواب ببينيم!» (مطلب را از حافظه نقل كردم، در هر حال مفهومش همين است) .
    آزادى انديشه، آزادى مذهب ...
    در يك دوره تاريكى ِمحض مردى مى‏آيد كه چراغ دستش است. جهل و تعصب و خشونت نسبت به ديگرانديشان را برنمى‏تابد و معتقد است با تبليغ خشونت‏آميز ِافكار ِمتعصبانه نمى‏توان به قافله رسيد و معاصر دنياى پيشرفته شد. حتا وقتى آخوندى به اسم شَفتى در اصفهان دست به آزار و كشتار اقليت‏هاى مذهبى گذاشت قشون به سرش كشيد، كه جريانش درتاريخ اصفهان ضبط است. خب، وقتى دست به چنين كارى زدى ناچار بايد پيه هزار بدبختى و بدنامى را به تنت بمالى و تُف و لعنتى را كه بر سر و رويت پرتاب مى‏شود به جان بخرى. يك چنين مردى را دشمنان و ضربه‏ديدگان نحوه تفكر او چنان بدنام كردند كه نه فقط مردم فرصت‏گير نياوردند او را بشناسند و حرفش را بفهمند و هضم كنند، بلكه تا سال‏هاى دراز - يعنى تا پيش از آن كه يك محقق تاريخ راز ِقضيه را برملا كند - هر كه اسمش را مى‏شنيد مظهر حماقت و كودنى در نظرش مجسم مى‏شد. در مبارزه صاحبان انديشه‏هاى مندرس با مبشران انديشه‏هاى نو اين يك شگرد ِبارها تجربه شده است كه به‏اش برخواهم گشت.
    بارى صحبت سريكى از داستان‏هاى ساختگى يا واقعى بود كه از حاج ميرزا آقاسى نقل كرده‏اند. مى‏گويند يك بار مى‏رود از مادر چاه ِقنات تازه‏ئى كه مى‏كندند بازديدى بكند. كنار چاه كه مى‏رسد گفت‏وگوى مقنى و وردستش را كه ته چاه پشت‏سرش صفحه گذاشته بودند مى‏شنود. مى‏گفتند يارو چه موجود احمقى است، با اين كه به او گفتيم اين چاه به آب نمى‏رسد مى‏گويد شما بكَنيد به آب رسيدنش با من. حاجى سرش را مى‏كند تو چاه مى‏گويد: «نمك بحرام‏ها! گيريم اين چاه براى من آب نشود، براى شما نان كه مى‏شود.»
    اين حكايت حكايت من هم هست: اينجا، تو همين دانشگاه، اواسط بهار امسال مطالبى عنوان كردم كه اگر براى خودم آب نشد در عوض نان خشك جماعتى را حسابى كَره‏مال كرد، من عادتاً علاقه به پاسخگوئى ايرادها ندارم. اگر طرف حق داشته باشد حرفش را مى‏پذيرم و اگر ياوه مى‏گويد كه، از قديم‏نديم‏ها گفته‏اند جوابش خاموشى است. اما اينجا قضيه فرق مى‏كند. اينجا كوشش شد با جنجال و هياهو و عوامفريبى و عمده كردن پاره‏ئى جزئيات و از گوشتش زدن و به آبش افزودن اصل مطلب ِمن يك عده سعى كردند با بى‏اعتبار كردن شخص من كه هيچ‏وقت هيچ ادعائى در هيچ زمينه‏اى نداشته‏ام و هرگز هيچ تعارفى را به ريش نگرفته‏ام خودشان را مطرح كنند. تئوريسين‏هاى قشون در به در ِخدايگان هم كه درست يك وجب مانده به دروازه تمدن بزرگ پسخانه را به پيشخانه دوخت افتادند ميان كه وسط اين هياهو جُل پوسيده بى‏اعتبارى تاريخى‏شان را از آب بيرون بكشند. به اين جهت است كه اين بار خودم را ناچار مى‏بينم براى نجات نظريات و حرف‏هاى صميمانه‏ام جوابگوئى كنم نه براى رفع اهانت‏هائى كه به شخص من كرده‏اند. من برخلاف آن اشخاص به شعار «آوازخوان، نه آواز» اعتقادى ندارم. عقيده من اين است كه : «آواز، نه آوازخوان». يعنى ببين چه مى‏گويد نبين كه مى‏گويد. بنده بد، بنده با نان توبره بزرگ شده‏ام، تو به جاى پاسخگوئى به حرف من چرا پاى خودم را مى‏كشى وسط؟
    يك آقاى بسيار محترم برداشت تو روزنامه‏اش نوشت كه خود ِخودش مرا ديده و با گوش‏هاى مبارك خودش از دهان من شنيده با وزير يا معاون فلان وزارتخانه بر سر بهاى سناريوئى كه قرار بوده در دفاع از انقلاب سفيد شاه بنويسم تا ازش سريال تلويزيونى تهيه كنند چانه مى‏زده‏ام. خيلى خب، حرفى ندارم. سال 1348 يا 49 هم (گمان كنم بعد از چاپ "ابراهيم در آتش") يكى ديگر از جيره‏خوارهاى رژيم براى بى‏اعتبار كردن من برداشت تو مجله‏ئى نوشت كه من بچه‏هايم را لباس كهنه مى‏پوشانم مى‏فرستم اين‏ور و آن‏ور به گدائى. اين هم قبول. به قول حافظ :
 
 فقيه شهر كه دى مست بود فتوا داد
كه مى‏حرام ولى به زمال اوقاف است.
 
 فرض براين است كه گدائى از مردم دست كم يكى دو سه آب شسته‏تر از آن است كه نواله‏خور دستگاه ظلم‏باشى.
    يك آقاى خيلى دسته نقاشى و بر ما چيز مكنيد ِديگر بدون اين كه اسم بياورد برنامه گذاشت فرمود«بعضى‏ها» ظاهراً بعضى‏ها اسم مستعار جديد بنده است - فرق اسطوره و تاريخ را نمى‏دانند. خب، متن آن سخنرانى را مركز سيرا  )CIRA(چاپ كرده. مى‏توانيد به آن رجوع كنيد. دست كم‏آنجا كه سخن به ابوريحان بيرونى و نقد او از دوره ضحاك مى‏رسد، و اين كه عرض كرده‏ام بيرونى دوره‏ئى را به نقد تاريخى مى‏كشد كه بستر زمانى ِيك اسطوره است و لزوما صورت تاريخ ندارد.
    يك استاد جا سنگين دانشگاه برداشت نوشت "من مطلب آن آقا را نخوانده‏ام فقط شنيده‏ام در خارج گفته حق با ضحاك است." آن آقا كه بنده باشم معتقد است دانشگاهى را كه استادش اين آقا است بايد داد عوضش يك مشت تخمه جابونى گرفت.
    چند تائى كه از خودشان متشكرند و به عنوان‏هاى دانشگاهى‏شان عاشقانه مهر مى‏ورزند مشتى مطالب منتشر فرمودند كه واقعا تماشائى بود. ديدنى و خواندنى و خنديدنى. آنها طبق معمول از فرصت استفاده فرمودند كه به قول خودشان "لِكچرى" بپرانند. از جمله حضرت دكترى كه يكى از وسائل دكتريش گوش نشستن است، تا يكى يك چيزى بنويسد و ايشان سوار موج بشود و به اطرافيان‏شان لبخند بزند كه ما اينيم.
    يك شاعر ناكام هم از فرصت استفاده كرد تا كل كوشش شصت ساله‏ئى را كه در جهت اعتلاى شعر معاصر صورت گرفته سكه يك پول كند: كشتى توفانگير شده بود، اهل كشتى سُنى بودند دست به دامن حضرت خليفه شده بودند يا عُمر يا عُمر مى‏كردند. شيعى آن ميان بود، از كوره در رفت فرياد زد: "يا على، غرقش كن من هم روش !".
    يك عده گريبان لحن سخنرانى را گرفتند، گفتند و نوشتند كه بنده براى افاضات خودم "لحن هتاك ِبى‏چاك ِدهن" برگزيده‏ام. اين آقايان ماشااللَّه آن قدر كلاسيك و نسخه خطى تشريف دارند كه بايد گرفت دادشان دست صحافباشى بازار بين‏الحرمين كه عوض كُت و شلوار يا قبا و عبا تو يك جلد چرم سوخته قرن دوم و سوم هجرى صحافى‏شان كند. اينها حالى‏شان نيست كه معنى را لحن است كه تقويت مى‏كند. اينها نمى‏دانند يا دانستنش براى‏شان صرف نمى‏كند كه كلمه براى اين آفريده مى‏شود كه مفهوم يا مصداق مورد نظر را به طرف شنونده شليك كند، بخصوص در گفتار. ايراد مى‏كنند كه چرا به آخرين جنازه قبرستان سلطنت‏گفته‏اى "مشنگ" . البته من نمى‏دانم چرا كلمه مشنگ را نمى‏توان به كار برد، ولى اين را مى‏توانم بگويم كه آقا جان، نه خُل و چِل، نه ديوانه، نه ابله، نه احمق، نه شيرين عقل، هيچ‏كدام بار مفهومى كلمه مشنگ را ندارد. مشنگ كلمه‏ئى است كه مردم ساخته‏اند و بارش بسيار سنگين‏تر از تمامى صفاتى است كه عرض شد. تو كه آقا و باتربيتى و براى مفاهيم مختلف كلمات شسته رفته قاموسى و از آب نگذشته‏دارى چه كلمه‏ئى را براى رساندن اين مفهوم پيشنهاد مى‏كنى؟ من حتى در شعر هم از اين نوع كلمات به كار مى‏برم. تو براى شخص خودخواهى كه سياستش بندتنبانى است (ديديد؟ يك گزك ديگر!) و محله‏هائى به نام‏هاى مُفت آباد و حلبى‏آباد و حصيرآباد و زورآباد و يافت‏آباد (كه چه‏كلمه زيباى پُر معنائى است براى عده‏ئى بى‏خانمان كه بر حسب اتفاق جائى را براى گَل ِهم كردن سرپناهى به چنگ آورده‏اند. ملاحظه مى‏كنيد كه توده ظاهراً بى‏سواد ما زبان فارسى را خيلى بهتر از استادان بى‏ريش يا ريش پشمى دانشكده ادبيات ما مى‏شناسد!) بارى تو براى آدمى عوضى كه در نهايت امر چنين فقرآبادهائى را كه همين‏جور ساعت به ساعت دور و ور پايتختش از عرض و طول رشد مى‏كند نمى‏بيند و در عوض به خيال خودش دارد مملكت را از دروازه تمدن بزرگ عبور مى‏دهد چه صفتى پيشنهاد مى‏كنى كه من آن را به جاى كلمه مثلا به قول تو هتاك ِ"مشنگ" به كارببرم؟ چنين موجودى اگر مشنگ و حتا مشنگ مادرزاد نيست پس چيست؟ يا آن جوانك كه ديدم در اعلاميه‏ئى نوشته بود: "در اين نُه سالى كه مسؤوليت خطير سلطنت را پذيرفته‏ام ..." (يكى را به دِه راه نمى‏دادند، مى‏گفت به كدخدا بگوئيد رختخواب مرا بالاى بام پهن كند.) - خب، اگر در وصف چنين كسى نشود گفت بالاخانه‏اش را اجاره داده با چه جمله ديگرى مى‏شود از جلوش درآمد كه حضرت عالى نفرمائيد لحن‏هتاك است؟ زبان توده مردم زبانى است پويا و كارساز و پُربار. آنها كه از بالاى كُرسى استادى به زبان نگاه مى‏كنند و زمينه علم لذتى‏شان فرائدالادب و كليله و دمنه است ممكن نيست كه بتوانند عمق آن را درك بكنند.
    كمى پيش به يكى از شگردهاى تجربه شده اين گونه مدعى‏ها اشاره كردم و گفتم كه به‏اش برمى‏گردم. - آن شگرد اين است كه وقتى زورشان نمى‏رسد با انديشه يا پيشنهادى دربيفتند يا آن را مُنافى دكان و دستگاه خودشان ديدند همه زورشان را جمع مى‏كنند كه شخص گوينده را بى‏اعتبار كنند. اين يكى از خصايص ِبايد بگويم متاسفانه ملى ما است. وقتى ناندانى‏شان بسته به اين است كه ماست سياه باشد، اگر يكى پيدا شد و گفت: "بابا چشم داريد نگاه كنيد، ماست كه سياه نمى‏شود" به جاى آن كه منطق پيش بياورند مى‏گويند: " حرفش مفت است، چون مادرش صيغه قاطرچى امير بهادر بوده" . مى‏گويند: "حرفش چرت است چون پدرش بهار به بهار راه مى‏افتاده به باغچه بيل‏زنى، پائيز به بعد هم دور كوچه‏ها سيرابى مى‏فروخته". "مزخرف مى‏گويد چون خودمان در مكتبخانه ديديم ابوالفضل را با عين نوشته بود".
    دوست خود من - داريوش آشورى - (اسمش را مى‏برم چون مى‏دانم از حرف حق نمى‏رنجد) در يك مصاحبه قديمى كه اخيراً ديدم در كمال حرامزادگى تجديد چاپش كرده‏اند، در رد برداشت‏هاى من از حافظ سه بار و چهار بار اين جمله را تكرار كرده است كه : "حالا به عقيده شاملو ما بايد برويم حافظمان را از پتروشفسكى ياد بگيريم؟" - و قضيه اين است كه من در مقدمه‏ئ كوتاه موقتيم بر حافظ، نوشته‏ام براى درك او بايد شرايط اقتصادى و اجتماعى دوره‏اش را شناخت، و در حاشيه آورده‏ام: "كتاب پتروشفسكى كه غالب اسناد مربوط به وضع اقتصادى آن دوره را گرد آورده كار شناخت علل فقر اقتصادى آن دوره را آسان مى‏كند". - اين يعنى يادگرفتن حافظ از روى كتاب آن آقا؟
    من در سخنرانى بركلى به ترجمه سنگ نبشته بيستون كه در كتاب‏هخامنشيان دياكونوف آمده استناد كردم. حاصلش اين شد كه نوشتند و هِرته‏كِرته زدند و مغلطه كردند كه من از ديدگاه تاريخ نويس‏هاى عوضى دوره استالين به تاريخ خودمان نگاه مى‏كنم!
    زنده‏باد، مهدى اخوان ثالث، از فرصت استفاده كرد مرا متهم كند كه سعى مى‏كنم به هر قيمتى شده خودم را مطرح كنم. خدا از گناهانش بگذرد. من براى چه بايد چنين كوششى بكنم؟ اين هم شد بحث و جدل؟ اين جوابگوئى نيست، كوشش نادرستى است براى راندن طرف به موضع دفاع از خود، و لاجرم معطل گذاشتن اصل موضوع. بله من هر جا پيش آمده يا پايش افتاده حرف و عقيده‏ام را با بى‏پروائى تمام مطرح كرده‏ام. ديگرانند كه اگر مطلبى را متوجه نشدند يا باورها و دانسته‏هاى‏شان را در خطر ديدند يا صلاح ندانستند آن را بپذيرند به جاى نشستن به بحث و گفت‏وگو جنجال راه مى‏اندازند. درست مثل سگ‏هاى دِه كه تا بوى عابر غريبى به دماغ‏شان مى‏خورد از سر شب تا سر برزدن آفتاب ِعالم‏تاب دنيا را با پارس‏كردن به سرشان برمى‏دارند. مى‏گوئيد چه كنيم؟ دست به تركيب هيچى نزنيم و به هيچ چيز نظر انتقادى نيندازيم كه دل ِ اهل ِباور نازك و شكننده است و تا گفتى غوره سردى‏شان مى‏كند؟
    درباره فردوسى من گفتم ارزش‏هاى مثبتش را تبليغ كنيم و درباره ضدارزش‏هايش به توده مردم هشدار بدهيم. مگر بدآموزى توى شاهنامه كم است؟ كمند آدم‏هاى شيرين عقلى كه در اثبات نظر پست عقب‏افتاده‏شان به فردوسى استناد مى‏كنند كه آن حكيم عليه الرحمه فرموده :
 
 زن و اژدها هر دو در خاك به
جهان پاك ازاين هر دو نا پاك به!
       يا :
 زنان را ستائى سگان را ستاى
كه يك سگ به از صد زن پارساى!
       يا :
 اگر خوب بودى زن و نام زن
مر او را مزن نام بودى نه زن!
 
    البته ممكن است اين نظر شخصى او نباشد و آن را در جريان يك داستان و حتى از زبان كس ديگرى بيان كرده باشد - كه الان حافظه‏ام يارى نمى‏كند - يا اصلا چه بسا كه اين جفنگيات الحاقى باشد. به هر حال سوآل اين است كه عقيده شما و به خصوص شما خانم‏ها درباره اين ابيات چيست؟ - شما هر چه دلتان مى‏خواهد بگوئيد. من مى‏گويم واقعاً اينها شرم‏آور است و بايد از ذهن جامعه پاك شود. گيرم وقتى كسى تو ذهن اين پاسداران بى‏عار و درد ِفرهنگ ايران زمين متحجر شد ديگر جرأت پدر ديارالبشرى نيست كه بگويد بالاى چشمش ابرو است.
    يك لطيفه است كه مى‏گويد نصف شبى بابائى با زنگ تلفن از خواب پريد گوشى را برداشت ديد يكى مى‏گويد من همسايه دست راست شما هستم، ماده سگ سفيدتان تا اين ساعت نگذاشته كَپه مرگم را بگذارم. چيزى نگفت گوشى را گذاشت نصفه‏هاى شب ِبعد تلفن همسايه را گرفت گفت ثالثاً ماده نيست ممكن است نر باشد، ثانياً به آن قاطعيتى كه فرموديد سفيد نيست و احتمالاً يك رنگ ديگر است، و اولا، پدر سوخته مزاحم، من اصلاً سگ ندارم!
    درست حال و حكايت بنده است: من تحليلى از تاريخ به دست ندادم چون در اين رشته تخصصى ندارم. فقط موضوعى را پيش كشيدم آن هم به صورت يك نقل قول و تنها به قصد نشان دادن اين نكته كه حقيقت الزاماً همان چيزى نيست كه تو گوش ما خوانده‏اند و گاه مى‏تواند درست معكوس باورهاى ارث و ميراثى ما باشد. ضمناً به تاكيد تمام گفتم كه اى بسا من در برداشت‏هايم راه خطا رفته‏باشم. تاكيد كردم كه فقط اين نمونه‏ها را آورده‏ام تا زمينه‏ئى بشود براى آن كه به نگرانى‏هايم بپردازم. آقايان اصل را نديد گرفتند و آن قدر به ريش فروع قضيه چسبيدند كه كل معامله فداى چانه‏بازارى شد.
    اين‏ها حرف‏هائى بود كه فكر مى‏كنم بايد گفته مى‏شد و حالا ديگر پرونده‏اش را در همين جا مى‏بندم.
 
 
 2
 
 
    مى‏روم سر موضوع ديگرى كه گفتنش زبان را مى‏سوزاند و پنهان كردنش مغز استخوان را. منظورم موضوع بسيار دردناك اضمحلال هويت ملى و فرهنگ‏ايرانى و زبان مادرى نسل دوم مهاجران، يعنى فرزندان شما است كه فكر كردم چون فرصت بهترى پا نخواهد داد امشب محضر شما را ضمناً براى مطرح كردن آن هم غنيمت بشمارم.
    در كشورهاى اروپائى مطالعه‏ئى ندارم، امّا فقط يك نگاه گذرا به وضع زبان فارسى ايرانى‏هاى مهاجر امريكا براى پى‏بردن به عمق فاجعه كافى است. وجه غم‏انگيز اين مشكل موقعى آشكارتر مى‏شود كه توجه كنيم زبان فارسى حتا در جريان ايلغارهاى گوناگون و دراز مدت اعراب و مغول‏ها و ترك‏ها و تركمن‏ها هرگز خم به ابرو نياورد، و اقوام غير فارس زبان ِمحدوده جغرافيائى ايران - مازندرى، گيلك، آذربايجانى، لُر، كُرد، عرب، بلوچ، تركمن، حتا كوچيدگان و كوچانيدگان ارمنى و آسورى - حتا آنهائى كه به طور مستقيم زير فشارهاى حكومت مركزى از سرودن و نوشتن به زبان بومى خود ممنوع بوده‏اند هم توانسته‏اند با چنگ و دندان زبان شفاهى‏شان را حفظ كنند. اما امروز متاسفانه بايد بپذيريم و در كمال خجلت و سرشكستگى اعتراف كنيم كه نسل دوم مهاجران دهه حاضر حتى زبان مادرى‏شان را نمى‏دانند و اگر اقوام عاجلى صورت نگيرد با اين سرعتى كه بحران هويت گريبانگير اين نسل بى‏شناسنامه شده ايران بايد ميليون‏ها تن از اين فرزندان خود را به كلى از دست رفته تلقى كند.
    همين‏جا بگويم كه در اين فاجعه نسل دوم هيچ گناهى ندارد. گناهكار نسل اول است. اميدوارم تلخى حرفم را به رُك و راستيش ببخشيد. گناهكار اصلى پدرها و مادرها هستند كه قبل از بچه‏ها بايد فكرى به حال هويت‏شان بكنند. آنها حتى توى محيط خانه هم به قول آقاى اسماعيل فصيح فارگليسى اختلاط مى‏كنند. يعنى به زبان حرامزاده‏ئى كه دستورش فارسى است لغاتش انگليسى. صبح خانم به آقا نهيب مى‏زند كه : "بابا هارى آپ، داره لِيت ميشه جاب ِتو لوز مى‏كنى، امروز ديگه چه اكسكيوزى دارى؟" و آقا خميازه‏كشان ميگويد: "ليو مى اُلن، خيلى ديپرِسَم. انگار بِلاد پِرِشِرَم آپ شده." - واقعاً كه حال آدم را به هم مى‏زند.
    من نمى‏دانم بدون فرهنگ و زبان و هويت ملى اصلاً چه جورى مى‏شود زندگى كرد، چه‏جورى مى‏شود سر خود را بالا گرفت، چه جورى مى‏شود تو چشم همسايه نگاه كرد و گفت : "من هم وجود دارم." عزيز من، يكهو اين يك دانه دندان ِلق ِ پوسيده را هم بكن بينداز دور يك دست دندان مصنوعى بگذار و جانت را خلاص كن. تو كه عقده حقارت فرنگى نبودن دارد مى‏كشدت خب يكهو انگليسى حرف بزن. چرا انگليسى را با فارسى بلغور مى‏كنى؟ چرا هم انگليسى را خراب مى‏كنى هم فارسى را؟
    در اين چند ماهى كه به دلايلى طبى مجبور شده‏ام در امريكا لنگر بيندازم بارها و بارها از بعض دوستانى كه مى‏بينم خواهش كرده‏ام مطلبى را كه مى‏گويند لطفاً برايم به فارسى ترجمه كنند. آخر مگر به همين سادگى مى‏شود يك هويت عميق چند هزار ساله را در عرض چند سال تا پاپاسى آخر باخت؟ مگر مى‏شود به همين مفتى يك فرهنگ چند هزار ساله را كه آن همه نام درخشان پشتش خوابيده يكشبه ريخت تو ظرف آشغال و گذاشت پشت در كه سپور بردارد ببرد؟
    اين روزها سرگرم نوشتن سفرنامه‏ئى هستم تو مايه‏هاى طنز. البته اين يك سفرنامه شخصى نيست، بلكه از زبان يك پادشاه فرضى - احتمالاً از طايفه منحوس قَجَر روايت مى‏شود تا برخورد دو جور تلقى و دوگونه فرهنگ يا برداشت ِاجتماعى برجسته‏تر جلوه كند. و اين كه قالب طنز را برايش انتخاب كرده‏ام جهتش اين است كه جنبه‏هاى انتقادى رويدادها را در اين قالب بهتر مى‏شود جا انداخت. مى‏خواهم با اجازه شما آن قسمتش را كه ناظر به همين‏آلودگى زبان است براى‏تان بخوانم.
 
    يوم جمعه اول شوال،
 
    عيد فطر
 
    دل‏مان را خوش كرده بوديم كه اين روز را در سفر ميمنت اثريم و دست‏امام جمعه دارالخلافه از دامن‏مان كوتاه است و نمى‏تواند از ما فطريه بدوشد، اما همان اول صبح ميركوتاه گردن شكسته حال ما را گرفت.
    اين ميركوتاه پسر داماد على‏خان چابهارى است كه رختدارباشى ما بود و چند سال پيش در سفر كاشان يكهو شكمش باد كرد چشم‏هايش پُلُق زد رويش سياه شد و مُرد. بردند خاكش كنند، ملاها جمع شدند الم شنگه راه انداختند كه اين بى‏دين معصيتكار بوده خدا رو سياهش كرده نمى‏گذاريم در قبرستان مسلمان‏ها دفنش كنند. لجّاره‏ها هم وقت‏گير آوردند كسبه را واداشتند دكان و بازار را ببندند. دسته‏هاى سينه‏زن و زنجيرزن و شاخسينى راه انداختند، از شهرها و دهات دور و برهم آمدند ريختند تو مسجد جمعه ملا را فرستادند رو منبر كه چه كنيم و چه نكنيم، گفت: "اين ملعون الخَبيث اصلاً دفن كردن ندارد، جنازه نجسش را بايد با گُه سگ آتش زد." - داشتند دست به كار مى‏شدند، كه كاشف عمل آمد علت مرگ آن بيچاره صرف ِخورش بادمجانى بوده كه عقرب از دودكش بالاى اجاق در كماجدانش افتاده. خلاصه هيچى نمانده بود به فتواى ملاباشى جسد آن مرحوم مبرور را با سنده سگ فراوانى كه به هميارى مؤمنان از كوچه پسكوچه‏هاى كاشان و ساوه و نطنز و آن حوالى آورده وسط ميدان شهر كوت كرده بودند هِندى مِندى كنند، خدا بشكند گردن حكيم‏باشى طلوزان را كه با نشان دادن عقرب پُخته فتنه را خواباند. سوزاندن جسد آدميزاد ِپُر و پيمانى مثل داماد عليخان با سنده سگ البته كلى سياحت داشت و اتفاقى نبود كه هر روز پا بدهد.
    مصراع‏
    هر روز نميرد گاو تا كوفته
    شود ارزان
    حالا اگر صاحب جنازه رختدار مخصوص بوده باشد هم‏گو باش. ما كه بخيل نيستيم: مرده‏اش كه ديگر به حال ما فائده‏اى نداشت، فقط تماشاى آن مراسم پرشكوه ِهند و اسلامى از كيسه ما رفت.
    الغرض. صحبت ميركوتاه بود.
 خبث ِطينت ِاين بد چابهارى به اندازه‏ئى است كه از همان دوران غلامبچگى توانست اول خُفيه‏نويس دربار همايون بشود. همه شرايط خفيه‏نويسى در او جمع است. پستان مادرش را گاز گرفته دست مهتر نسيم ِعيار را از پشت بسته است. پول كاغذى را تو كيف چرمى ته جيب آدم مى‏شمرد. ولدالّزِنا حتا از تعداد زالوهائى كه نايب سلطنه و صدراعظم و امام جمعه به بواسيرشان مى‏اندازند هم خبردارد. آدم ناباب حرام‏زاده‏ئى است. خود ما هم ته دل از او بى‏تَوهّم نيستيم اما دوام اساس سلطنت را همين گونه افراد ضمانت مى‏كنند.
    شنيده بوديم قحبه جميله‏ئى را تور كرده به لهو و لعب مشغول است، معلوم شد در عوالم جاسوسى و خدمتگزارى ضعيفه را پخت و پز كرده پيش او انگريزى مى‏آموزد. امروز محرمانه كاغذى در قوطى سيگار جواهرنشان ما قرار داده بود با اين مطلب كه :"اولرِدى بيشتر نوكرهاى دربار همايون كُنِكشِن ِسلطان روسپى خانه شده قرار داده‏اند با روى كار آمدن قنديداى او بيضه اسلام را دِسِه پيرد كنند."
    هر چه بيشتر خوانديم كمتر فهميديم بلكه اصلاً چيزى دستگيرمان نشد. دل‏پيچه همايونى را بهانه كرده روانه تويلت شديم كه همان دارالخَلاى خودمان باشد (بحمداللَّه اين قدرها انگريزى مى‏دانيم) ، و به ميركوتاه اشاره فرموديم كه دراين روز عيد افتخار آفتاب‏كشى با او است . رفتيم پشت پرده دارالخلا خَف كرديم و همين كه ميركوتاه با آفتابه رسيد گريبانش را گرفته فى‏المجلس به استنطاق او پرداختيم كه : - پدرسوخته، چه مزخرفاتى تحرير كرده‏اى كه حالى ما نمى‏شود فقط كلمه قنديدا را فهميديم؟
    در كمال بى‏شرمى گفت : - قربان، واللَّه باللَّه مطالب معروضه پِرژِن وُرد ندارد.
    فرموديم : - پرژن ورد ديگر چه صيغه‏ئى است؟
    عرض كرد : - يعنى كلمه فارسى.
    لگدى حواله‏اش كرديم كه: - حرام لقمه! حالا ديگر فارسى "كلمه فارسى" ندارد؟
    محل نزول لگد شاهانه را ماليد و ناليد: - تصدق بفرمائيد، منظور چاكر اين بود كه آن كلمات در فارسى لغت ندارد.
    محض امتحان سوآل فرموديم: - آن كلمه اول چيست؟
    عرض كرد : - Already
    تو شكمش واسرنگ رفتيم كه :
 - خُب، يعنى چه؟
 به التماس افتاد كه: - سهو كردم.
 يعنى "جَخ"، يعنى" همين حالاش هم". نيّت سوء نداشتم، انگريزيش راحت‏تر بود انگريزى عرض شد.
    پرسيديم : - آن بعديش ... آن بعديش چه ، نمك بحرام؟
    اشكش سرازير شد. عرض كرد: -
 Connection. يعنى رابط ، در اين جا يعنى جاسوس.
    گلويش را چسبيديم فرموديم:
 - مادرت را براى عشرت عساكر همايونى روانه باغشاه مى‏كنيم، تخم حيض !حالا ديگر در زبان خودمان كلمه جاسوس نداريم؟ تو همين دربار رقضا اقتدار ِما چوب‏تو سرسگ‏بزنى جاسوس مى‏ريند، پدرسوخته! جاسوس نداريم؟ صدراعظم ممالك محروسه جاسوس نداريم؟ صدراعظم ممالك محروسه جاسوس انگريز است وزير دربار جاسوس نَمسه نايب سلطنه زن جلب جاسوس روس و گوش شيطان كر، به خواست خدا، خود ما اين اواخر جاسس نمره اول نيكسُن دَماغ و قيسينجِر... جا/سوس/نه/دا/ريم؟
    با صداى خفه از ته حلقوم عرض كرد: - قبله عالم!داريد جان‏نثار را خفه مى‏فرمائيد...
    مختصرى شُل فرموديم نفسش پس نرود. سوآل شد: - آن آخرى، آن «دسته‏پير» را از كجايت درآوردى؟
    عرض كرد: - «دسته‏پير» خير قربان، disappcared: دى آى اس اى دَبل پى ئى آر ئى دى. يعنى ناپديد.
    ديگر خون‏مان به جوش آمده بود. در كمال غضب فرموديم: - مادر بخطا! حالا مى‏دهيم بيضه‏هايت را دى آى دَبل پى فلان بهمان كنند تا فارسى كاملاً يادت بيايد.
    القصه مرد كه حال ما را گرفت نگذاشت عيد فطر ِبه اين بى سرخرى را با خوبى و خوشى به شب برسانيم. از اخته كردنش در اين شرايط پُلتيكى چشم پوشيديم در عوض دستور فرموديم ميرزا طويل او را ببرد بنشاند وادار كند جلو هر كدام از آن كلمات منحوسه هزار بار معنى فارسيش را به خط نستعليق ِشكسته مشق كند.
    ديديم ميرزا دهنش را پشت دستش قايم كرده مى‏خندد.
    پرسيديم: - چيست؟
    عرض كرد: - قربان خاك پاى جواهر آسايت شوم، بر هر كه بنگرى به همين درد مبتلاست. مُلاّ ابراهيم يزدخواستى كه اين اطراف پيش‏نماز بود صلوات را «سِى له ِويت» مى‏گفت و نصفش را به انگريزى صادرمى‏كرد: «سِله عَلا ماحامِداَند آل هيزفَميلى».
    مبلغى خنده فرموديم حال‏مان بهتر شد. به ميرزا طويل گفتيم : - به آن پدرسوخته بگو پانصد بار بنويسد. هزار بار زياد است از شغل شريفش باز مى‏ماند.
    -
 
    اين هم از سفرنامه، يا درست‏تر : «روزنامه سفر بهجت اثر همايونى به ممالك متفرقه اِمريغ».
    خودمانيم. منبر امشب بنده منبر چل‏تكه‏ئى شد. از صحبت دوستان ِبا من دشمن شروع شد، از مطالبى درباره اضمحلال هويت ملى گذشت، سفرنامه هم به حول و قوه الهى قرائت شد. و حالا مى‏رويم سر اصل مطلب كه، راستش به كلى يك مقوله جداگانه است و اصلاً به مقدماتى كه ازش گذشتيم نمى‏چسبد.«مفاهيم رند و رندى در حافظ»، درست شبيه به نماز جمعه مى‏شود كه با هيچ سريشى به خطبه‏هاى سياسى و اجتماعى قبل و بعدش نمى‏چسبد. به هر حال اگر نماز جمعه مى‏تواند بهانه يا فرصتى براى مطرح كردن مسائل ديگر باشد امروز هم جمعه است. عبادت هم كه، به قول سعدى، بجز خدمت خلق نيست. حرف‏هاى تا اينجا را خطبه حساب كنيد و حالا برويم سر اصل مطلب كه انگار بهانه اصلى جمع كردن شما بود در اين تالار. پس برويم سر اصل مطلب :
 
 
 3
 
 
    مفهوم رندى را آنچنان كه منظور حافظ است، و رند را بدان معنا كه از صفات خود برشمرده، از بررسى ابياتى كه اين واژه در آنها آمده است مستندتر به دست مى‏توان آورد.
    1 . تنها رند است كه از حقيقت بى‏شيله‏پيله و عريان جهان آگاهى دارد:
 راز درون پرده ز رندان مست مپرس
كاين كشف نيست زاهد عاليمقام را!
    (6)

 مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
ورنه درمحفل رندان‏خبرى‏نيست كه نيست!
    (73)

 در سفالين كاسه رندان به خوارى منگريد
كاين‏حريفان خدمت جام جهان بين‏كرده‏اند!
    (180)

 مرا به رندى و عشق آن فضول عيب كند
كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند.
    (191)


 2 . طريق رندى را جز با عزم و اراده و همت نمى‏توان پيمود، كه اين جا كسى را جاه و منصب و نام و نان نمى‏بخشد. طريق رندى طريق بى‏نيازى و قناعت است، طريق دردكشان است و از جان گذشتگان:
 
 نازپرورد ِتنعّم نبرد راه به دوست:
عاشقى، شيوه رندان بلاكش باشد.
 
(168)
 تحصيل عشق و رندى آسان نمود اول
جانم بسوخت آخر در كسب اين فضايل.
 
(322)
 اهل كام و ناز را در كوى رندى راه نيست
رهروى بايد جهانسوزى، نه خامى بى‏غمى!
    (476)

 از اين جهت، مى‏توان نزديكى اين مفهوم دوم را با مفهوم روشنفكر بدان‏گونه كه من در كتاب‏جمعه (شماره 31 ص 18) نشان داده‏ام مقايسه كرد، كه متن تصحيح شده آن را مى‏آورم:
    «كلمه روشنفكر را به عنوان معادل انتلكتوئل به كار مى‏برند و من آن را نمى‏پذيرم به چند دليل، و يكى از آن دلايل اين كه معادل فرنگى روشنفكر (يعنى كلمه انتلكتوئل) آن بار «سياسى و معترض» را كه كلمه روشنفكر در كشورهاى استعمارزده و گرفتار اختناق به خود گرفته است ندارد. در ايران وقتى كه مى‏گوئيم روشنفكر، يعنى كسى كه معترض است، با جزئى يا بخشى يا با كل نظام ناسازگار است و مخالفتش در نهايت امر «اجتماعى سياسى» است. اما كلمه انتلكتوئل در غرب چنين بارى را ندارد.
    من معتقدم روشنفكر كسى است كه اشتباهات يا كجروى‏هاى نظامات حاكم را به سود توده‏هاى مردم كه طبعاً خود نيز فرزند آن است افشا مى‏كند. بنا براين فعاليت او بتمامى در راه بهروزى انسان و توده‏هاى مردم است. براساس آنچه گفته شد روشنفكر تا زمانى شايسته اين عنوان است كه خود در نظام حاكم و حتى در نظامى كه به وسيله خود او پيشنهاد و سپ