نویسنده: ندا.ح, در ۱۹ / ۰۷ / ۸۶
تعداد بازدید:
37
عشق ديررس زن بهشكفتن آلالهىسرخ استپهانمىماند، تاتوره(1) ومهرگياه كنار راههااست.
بعدازشب علفچينى انگارآكسينيا دوبارهبهدنياآمد. انگار انگى نشانهيی داغ مهر كسى بهپيشانىاش خوردهبود: زنهاكهازكنارشمىگذشتند قيافهى زهرآلود مىگرفتندو پشت سرش سر تكانمىدادند ودخترها بىتعارف بشحسودىمىكردند: اماخودش سرخوشبخت رسوايشرا بايكدنياغرور بالانگهمىداشت.
چيزىنگذشتكهنقل راهداشتناوبا گريشكا سرهمهىزبانهاافتاد. اولهاچهباورشان مىشدچهنمىشد پشتوپسله پچپچمىكردند اماازروزىكه كوزكاkuzka دماغكوفتهيی - چوپان خوتور كلهى سحر، زيرنورپريدهرنگماهروبهافول توجوستاننزديكآسيابادى روكشتتازه نيشزده مچشانراتنگبغلهمگرفت پچپچهاى قايمكى مثلموج متلاطمگلآلودى همهجاراگرفت تادستآخر بهگوش پانتهلهى پراكوفيهويچ هم رسيد.
يكشنبهروزى پيرهمردرفتهبودبهمغازهى موخوف. آنتو اززورمشترى جاىسوزنانداز نبود. واردكهشد ديدهمه لبخندزنانبرايشراهبازمىكنند. رفتدمپيشخوان قسمتبزازى و خود صاحبمغازه يعنى سرگهى پلاتونوويچ آمدجلو كهتوپهاىپارچهرا برايش بازكند:
- بدجور ستارهىسهيل شدهاى پانتهلهى .
- اززورگرفتارىاست. كارهادرست پيشنمىرود.
- چهحرفها! باشاخشمشادهايی مثلپسرهايیكهتودارى چهطورنمىتوانى كارهايترا پيشببرى ؟
- كدام پسرها ؟ پترو كهرفتهاردو، منماندهام و گريشكا بااينهمهكار.
سرگهى پلاتونوويچ ريشحنايیِپرپشتاشرا دوشقهكرد وزيرچشمى نگاهپرمعنايیبه جمعيت قزاقهاى توىمغازه انداخت :
- اماعزيزجان، موضوعچيه كهصداشرا درنمىآرى آخر؟
- موضوع چى؟
- موضوع چى كداماست؟ خيالدارى پسردامادكنى وصداتهمدرنمىآيد... شترسوارى و دولا دولا ؟
- كدام پسر؟
- فقط يك گريگورىت است كهزنندارد ديگر، مگرنه ؟
- فعلا كه خيالندارم زناش بدهم .
- اما آنجوركه منشنيدهام ... عروساتراهم كهزن استپان آستاخوف استنشان كردهاى.
- من؟ ... زنيكآدمزندهرا؟... بابا، پلاتونيچ، نكنددستمانانداختهاى؟ ها؟
- دستانداختن كداماست بابا؟ ماهم ازمردم شنيدهايم خب.
پانتهلهى پراكوفيهويچ توپپارچهيی راكهروپيشتختهبود كمىصافكرد، واگشت، شلزنان رفتسمتدر ويكراستراهافتاد طرفخانه. سرشرامثلنرگاوى انداختهبودپائين انگشتهاى رگنمايش راتومشت مىفشردو روپاىلنگاش فشارمىآورد. بهحياط آستاخوف كهرسيدايستاد ازبالاىپرچين چشمانداخت: آكسينيابود، آراستهوجوانترازهميشه، كه كپل مىجنباند وداشت بايك سطلخالى وارد كورن مىشد.
- هى، صبركن ببينم !
پانتهلهى پراكوفيهويچ مثل اجلمعلق بهطرف دروازه يورشبرد. آكسينيا منتظر ايستاد تابرسد. باهم رفتندتو. روكفگلىى آبوجاروشدهىاتاق ماسهى قرمزى پاشيدهشده بود. رو نيمكت گوشهىدمدر پيروگ(2) تازه گذاشتهشدهبود. اتاق بوى رختماندهوسيب باديانى(3) مىداد.
گربهىنرخطمخالىىكلهگندهيى رفتطرف پانتهلهى پراكوفيهويچ كهخودشرابرايش لوسكند. پشتاشراگردكردوخودشرادوستانهبهچكمههايشماليد. پيرهمردبالگدىپرتاش كردطرفنيمكتنگاهاشراراستدوختتوصورتآكسينياوفريادكشيد:- اينچهوضعىاست، ها؟ ... هنوزرختخوابشوهرتيخنكرده بهووتووتكافتادهاى؟ سراينجريان خون گريشكا را مىريزمواستپان توراهم باكاغذخبرمىكنم... بگذاربداند! كتكهايیكهبهاتزد كماتبود قحبه!... ازامروزپاتوحياط ماگذاشتى نگذاشتى! حالاديگرجوجهخروسپسندازآبدرآمدهاى؟ بگذارآن استپان قرمساق بيايد تابهاش بگويم كلاهاش را كجاى كلهاش بگذارد!...
آكسينيا كهباچشمهاىنيمهبسته گوشمىداد ناگهان باوقاحت دامناش رابالازد و بوى زيرپوشزنانهرابهطرف پانتهلهى پراكوفيهويچ راند. همانجوركهاطواردرمىآورد با پستانهاى جلوداده دندانهايشرا بيرونانداخت ورفت طرفاش:
- بگوببينم اصلاتوچهكارهىمنى؟ ها؟... پدرشوهرماى؟ چهحقدارى بامن بكننكن در آرى؟ بكننكناترا ببرواسهآن زن كونگندهات! امرونهىاتراببرتوخرابشدهى خودت... شيطانلنگ ، چلاقنكبتى ، گورتراگمكن كهديگرريختنحساترانبينم! خيالكردهبرايش تره خردمىكنم ...
- حالا صبركن احمق ...
- صبربىصبر! شدهاوستاچسكمن... هرى! برگردبههمانجهنمى كهازشآمدهاىبيرون! ... خيلىدلاتلكزده كهبدانى؟ - آره: من گريشكات رامىخواهم. تاآنمغزاستخواناش مالخودماستوبههيچكىهم ربطىندارد. همين! خوردى؟ د قورتاشبده!... من گريشكا را مىخواهماش... چيه؟ مىزنى؟ واسهشوهرممىنويسى؟... واسهكلانترهمكهبنويسى بازگريشكا مال مناست. مال من: حالىاتشد ؟ مال خود خودم. دارماش ونگهاشهم مىدارم!
پستانهايشراكهمثلهوبرهىبهدامافتادهزيرآنبلوزنازكمىتپيدبهسينهى پانتهلهى پراكوفيهويچكهماستهاراكيسهكردهبودمىفشردوباشرارهىچشمهاىسياهاشاورابهآتشمىكشيد و ليچارهايى بارشمىكرد يكىازيكى وحشتناكتر، يكىازيكى دريدهتر.
پانتهلهى پراكوفيهويچ كهابروهاشمىلرزيد پسپسكىرفتطرفدر، كورمالكورمال عصايشراكهكنجىگذاشتهبودبرداشتوهمانجوركهازسردرماندهگىدستمىتكاند درراباكپلاش واكردو آكسينيا كهنفساش ازخشمپسمىزد ومثلجنزدههاهوارمىكشيد ازكفشكن هلاشداد تو حياط :
- تلافىى همهىتلخىهاى زندگىمراباعشقاودرمىآرم... حتااگربكشيدم گريشكا مال مناست ، مال خود خودماست شل كوفتىى واويلاه !
پانتهلهىىكنى دلهسگهرزهگرد!
هوارمىزدو توتلاشآزادكردن عصا گريگورى رابهاينوروآنوراتاق مىكشيد.
گريگورى باصداىخفهيى گفت:"بااينقدوهيكل ديگركتكبخورنيستم!"- بافكفشرده عصاراازدستاشكشيدو ، تق! ، شكستاش.
پانتهلهى پراكوفيهويچ مشتمحكمى حوالهىگردناشكردواينپاآنپامىكرد كهضربهى ديگرى بزند :
- جلو چشم همهى عالم زيرشلاق مىكشمات ، تخمابليس!... مارفوشكا Marfuska كسخلهرا برايت مىگيرم !... اصلا اختهات مىكنم اى...
مادره براثر سروصدا خودشرا رساند :
- پراكوفيچ ! پراكوفيچ ! بسكنآخر، مرد!
اماپيرهمرد پاكازكورهدررفتهبود: زناشراپرتكردو ميزرابرگرداندوچرخخياطى راانداختزمين وهمهى تاختوتازهايش راكهكرد پريد توحياط .
گريگورى هنوزفرصتنكردهبود پيرهنراكهآستيناشتو كشوواكشجرخوردهبود ازتن درآرد كهدراتاقباشدتبهديوارخوردودوبارهسروكلهى پانتهلهى پراكوفيهويچ وسط درگاهى سبزشد . عنق مثل ابر توفانى :
- شاشاش كفكرده. بايد مادرقحبه را زناش داد.( چشمهارا بهپشت عضلهپيچ گريگورى دوخت ومثلاسبپابهزمينكوبيد:) زناتمىدهم...همينفردامىروم خواستگارى... نمردم وزندهماندم تاهمهى اهلعالم واسهخاطرپسرم بهريشام بخندند !
- بگذار پيرهنامرا تنامكنم بعد زنامبده.
- زنات مىدهم... همان كسخلهرا برايت مىگيرم !
دررا دقىبههمزد، صداى قدمهاش توپلههاپيچيد وبعد خانهازصداافتاد.
پانوشت
1. گياهىاستازتيرهىبادمجانيان كهبويیسختقوىمىپراكند. احتمالمىرودتكيهى نويسنده بهقياسآنباآلاله، مقاومتگلآنباشد. ضمنا معادلهايى كهفرهنگهاآوردهاند مطلقاقابل اعتمادنبود.
2.Pirog . نوعى شيرينىى مربايیِ روسى.
3.Anissoboye Yabloko ظاهراميوهيیبومىاست. درهيچ مرجعى يافتنشد. مترجمانگليسى عينااضافهى روسى راترجمهكرده:Anis Apples . امامترجمفرانسوىكهآوردن كلمهى باديان راكافىدانسته مضاف سيب را لازمنشمردهاست.
نویسنده: ندا.ح, در ۱۹ / ۰۷ / ۸۶
تعداد بازدید:
45
ازعيدخمسين توخانههاىخوتورفقط مرزهى خشكيدهيىباقىماندكهكفاتاقهاريختهبود وخاكهبرگهاى خردشده وسبزیِ پرچروكپلاسيدهى سرشاخههاىبلوط وزبانگنجشكىكهبهدروازه هاونردهى پلههاى جلو كورنها زدهبودند.
عيدكهگذشت علفچينىشروعشد. رختعيدزنهاوزرقوبرق بتهدوزیِ پيشبندهاورنگ هاى شادوشكفتهى روسرىها علفزارراازكلهىسحربهگلمىنشاند. همهى خوتوربراى علفچينى ريختهبودبيرون. داسكارهاوشانهكشها رختعيدشان رامىپوشيدند.اينازقديمقديمها رسم بود. علفزار از دن تا دورترين توسهزارها زير ضربههاى داس بهخود مىپيچيد و آهمىكشيد و عريان مىشد.
مهلهخوفها كمىديررسيدند. وقتى علفچينىراشروعكردند جخ نصفخوتورآنجابود. دروگرها خيسعرق دادزدند:- پانتهلهى پراكوفيهويچ ، صحت خواب !
پيرمرد رندانهخنديد، باقمچیِ چرمخاماش گاوهاراهىكردوبهجوابشاندرآمدكه:
- امان ازاين زنها! من بىتقصيرم واللاه.
قزاق كلاهحصيریِ قددرازى كهلبجادهداستيزمىكرد سرىجمباندوگفت:- اغربهخير همقطار! ديركردى داداشام ، ديركردى ...
- ديركنم علفها خشكمىشود؟
- اگريرتمهبروى بهموقعمىرسى، وگرنهآرهخب، خشكهممىشود... سهمات كجاهست اصلا؟
- دم قزلدره.
- پس دستبجمبان بابا، اگرنهديگرامروزبهآنجانمىرسى.
آكسينيا عقبارابهنشستهبود سروصورتاشرابراىجلوگيرىازآفتابپيچاندهبودتو روسرىش، دوچشمداشتدوتاچشمديگرهمقرضكردهبودوازشكافباريكجلوروسرى نگاهسرد وبى اعتنايشراازگريگورى كهروبهرويشنشستهبودبرنمىداشت. داريا همبارختولباسنونوار وسروصورتپيچيده لنگهاراازدوطرف يكىازقائمههاىديوارهىارابهآويزانكردهبود پستان دراز رگنمايشراگذاشتهبوددهنبچه كهتوبغلاشبهخوابرفتهبود. دونىياشكا باحركات ارابهبالاپايينمىجست: پهنهىعلفزاروكسانى راكهدرراهبهشانبرمىخوردند شنگولوسرخوش تماشامىكرد. انگارقرصصورتاشباآنلكههاىآفتابسوختهگى وككمكميانابروهامىگفت: "خوشحالام. وجودمغرق شادىاست، چوناينروزفيروزهئىهم يكپارچهصفاوخرمىاستوجانمن هم ازاينپاكى واينآرامشفيروزهئى مالامالاستو بيشازاينهم توقعىندارم."
پانتهلهى پراكوفيهويچ سرآستين پيرهن كرباسىاش را تا كف دست پائين كشيد وعرقى راكهاز زيركاسكتاش راهكشيدهبود پاككرد. پيرهن، چسب پشت خميدهاش بودو لكههاى عرقاشآنرو سياهمىزد. آفتاب، ابرهاى تيرهى قرهكلوار رامىشكافت وتيزههاى مهآلودش مثل تيغههاى شكستهىبادزنى روتپههاى نقرهيیِ دوردستآنسمتدن و رو استپ و رو لشزارهاى پست و روهمهى خوتورآويزان بود.
روز از حرارت سوزانى غل مىزد. تكههاى ابرى كه باد پراكندهمىكرد بىحال رو هوامىسريد وباگاوهاى پانتهلهى پراكوفيهويچ هم كه جانمىكندند تا قدمازقدم بردارند همپا مىشد. خود پانتهلهى هم قمچى را سنگين بالا مىبرد: انگار دودل بود كه آن رارو كوهان نوكتيز ورزوها پائين بياورد يانه. حيوانها هم كه پندارى دستاش راخوانده بودند فشارى به خودشان نمىآوردند: دم مىجنباندند و سم فاق دارشان راآرام وكورمال حركت مىدادند. غبار طلايیِ خرمگسها بابرق نارنجى رنگى بالاسرشان چرخ واچرخ مىزد. كنارخرمنجاهاىعمومى، قسمتهاىدروشدهىعلفزارماشىرنگشدهبودونسيمسبك علفسبزمواج رادرقسمتهاى باقىمانده غلتمىداد.
پانتهلهى پراكوفيهويچ قمچى رابهاشاره درازكرد وگفت:- قسمت ماآنجااست.
گريگورى پرسيد:- ازدمجنگل شروعكنيم ؟
- ازهمينجاهم مىشود. با بيلچه نشانهگذاشتهام.
گريگورى ورزاهاىخستهرا بازكرد. پيرمرد كهگوشوارهاش برقمى زد دنبال نشانه رفت وچيزىنگذشت كهدستهاراتكانداد ودادزد:- داسهارابيار.
گريگورى راهافتاد وپشت سرش از دم ارابه رد مواجى ازعلف هاى لهشده باقى گذاشت. پانتهلهى پراكوفيهويچ روبهبرجناقوسىكهازدورسفيدمىزدوبهغلافلوبيامىمانست صليبكشيد وداس رادست گرفت. بينیِ عقابىاش چنانبرقىمىزد كهانگارجلاشدادهاند. توچالیِ گونههاىآفتابسوختهاش عرقجمعشدهبود. ناگهان رديفسفيددندانهاىبههمفشرده اش ميانآن ريش پركلاغى بهلبخندى نمايانشد، گردنپرچروكاشرابهراستچرخاندوداس رابهگردشدرآورد: نيمدايرهيىازعلفدروشده جلوپاهايش خوابيد.
گريگورى باچشمهاىنيمبستهدمبالاشبود وعلفهاراباداسبهزمين مىريخت. پيش بند زنهامثلرنگينكمان لتوپارى جلوچشماشمىشكفت امانگاهاو فقط آنيكى رامىجستكه سفيدبود وحاشيهى بتهدوزىداشت. مىايستاد نگاهىبهقدوبالاىآكسينيامىانداخت ودوباره داس راهمآهنگقدمهاىپدرش بهحركتدرمىآورد. همهى هوشوحواساشپيشآكسينيا بود. چشمهاراتنگمىكرد، توعالمخيالمىبوسيدش وحرفهاىپرمهرومحبتى نثارشمىكرد كهمعلوم نبودازكجابهذهناشمىآيد. بعد براىآنكهخيالاش راازخوددوركند بنامىكرد قدمهايشرا شمردن:" يك... دو... سه..."- اماحافظهاشتكههائىازخاطراتگذشتهرادزدانهبهذهناش برمىگرداند: قصيلمرطوب... پرندههاىتومرداب... مهتابتوعلفزار... آبىكهاينجورى - يك، دو، سه - قطرهقطرهازعلفهاتوسمچالههامىچكيد... "محشربود! واى، محشربود!"
ازطرفاتراقگاه صداىخندهآمد. كريگورى سربرگرداند آكسينيا راديدكهخمشده به داريا كهزيرارابهلميده چيزىمىگويد. داريا بىاختياردستهايشراتوهواتكانتكانداد و دوبارهدوتائىباهمازخندهغشوريسهرفتند. دونىياشكا كهرومالبندنشستهبودباصداىنازك اش چيزى زمزمهمىكرد.
گريگورى باخودشقرارگذاشت:"بهآنبتهكهرسيدم داسراتيزمىكنم."، وهماندمحس كرد داسازچيزنرمىگذشت. خمشدنكاهكرد: پائينپايش جوجهاردكى لنگانوجيكوويككنان بهميانعلفهادويد. جوجهىديگرىكهداس دونيماشكردهبود دمسوراخ كنارلانه افتادهبودو بقيههم باسروصدابهاينسووآنسومىدويدند.
جوجهىشقهشدهراگرفتكفدستاش. همهاشسهچهارروزهبود وهنوزازخارپرهاىحنائى اش گرماى زندهگى بيرونمىزد. نوك پهناش باحباب گلىرنگىازخون بازماندهبود. چشم منجوقىاشراانگارازسربدذاتىبستهبود وپنجههاىهنوزگرماش بفهمىنفهمى تشنجىداشت.
دلاش ريششد ونگاهاش بهجسمكوچك بىجان كفدستاش دوختهماند.
- چى گيرآوردى گرىشونكا؟
دونىياشكابود. شلنگاندازازرورج علفهاىدروشدهمىجستومىآمدوبافههاىظريف مو روسينهاشمىرقصيد. گريگورى اخماشراهمكشيد جوجهاردكرادورانداختوداسراباخشم بهحركتدرآورد.
ناهارراخوردنكجستنككردند. سرتاتهاشمقدارىماستكيسهئىبودويككفدستپيه خوك - قاتقجانانهىقزاقجماعت - كهازخانهآوردهبودند. پانتهلهى پراكوفيهويچ گفت: - خانهبرگشتن بهزحمتاشنمىارزد. ورزاهاراسرمىدهيم توبيشهبچرند وفرداصبح همچينكه آفتاب شبنمراورچيد كلككاررامىكنيم.
بعدازناهار زنهاكارشانهكشى راشروعكردند. علفدروشده مىپلاسيدومىخشكيدو عطر سنگين مستىبخشى مىپراكند.
آفتابپراازكاردستكشيدند. آكسينياآخرينرجعلفراشانهكشيدوتواتراقگاهپاتيل كاشا(1) رابارگذاشت. تمامروز باموذىگرى بهگريگورى پوزخندزدهبود وجورىكهانگارقصد قصاصكشىازاهانتسختغيرقابلبخششىراداردكينهجويانهنگاهاشكردهبود. گريگورى،گرفته وكموبيش بىحال، ورزاهارابرد لبدن آببدهد. پدركهتماممدت آندوراپائيدهبود نگاه تندىبهاشكرد وگفت:- شاماتراكهخوردى مىروى هواىگاوهاراداشتهباشى. مواظبهمباش ميان علفهاى بلند نروند. پوستين مراهم باخودتببر.
داريا بچهاشرازيرارابهخواباند وبراىجمعكردنچوبخشكبا دونىياشكا بهجنگل رفت. هلالماهدردوردستسياهآسمانازبالاىعلفزارمىگذشت. پروانههاكهدوروبرآتشچرخك مىزدند بهبرفدانههاى بوران مىماندند. سفرهىشامراكنارآتشپهنكردند ودورشنشستند. كاشا توپاتيلصحرايیِ دودزده غلمىزد. داريا قاشقهاراباگوشهى زيردامنىاش پاككردو گريگورى راصدازد: - بيا شام!
گريگورى پوستينبهكول ازتاريكىدرآمد رفتكنارآتش. داريا لبخندزنانپرسيد: - چيه؟ چهتاست تو همى؟
گريگورى سعىكرد جواباشراماستمالىكند:- كمرم تيرمىكشد، پندارى هوا خيال دارد ببارد.
دونىياشكا لبخندزنان خودشرابهبرادرشچسباندوشروعكردبهشيرينزبانى:
- اگربهمنباشد، گمانام داداشى مىخواهد اززير بار گاوبانى قاچاقبشود!
ميانجمع حرفهائى ردوبدلشد اماصحبتى كرك نينداخت. پانتهلهى پراكوفيهويچ همهىحواساش توكاسهىآشاشبود: قيافهگرفتهبود ودانههاى نهچندانپختهى ارزن رازير دندان مىكروچاند. آكسينيا سرشراانداختهبود پائين، مىخوردو سرسركى بهخوشطبعىهاى داريا لبخندمىزد. سرخیِ بىتابى ازصورتاش گرمىكشيد.
جماعت هنوزمشغولبودندكه گريگورى براى پائيدنگاوها ازسرسفرهپاشد. پدرپشت سرشدادزد:"مواظبباشعلفهمسايههارالگدنكنند."- كاشا پريد پسملاجاش، سرفهىخشك اماناشرابريد. دونىياشكا بالپپرباد بههزارزحمتتوانستجلوخندهاشرابگيرد. آتش روبهخاموشى مىرفت. سرشاخههاىسوزان، جمع كوچك دورهمنشستهرا توعطر عسلیِ برگهاى نيمسوخته مىپوشاند وشعلهاش چهرههاشان راروشنمىكرد.
گريگورى نصفههاىشب مثلدزدها خودشرابهاتراقگاهرساندو تو دهقدمى ايستاد.
خوروپف موجدار پانتهلهى پراكوفيهويچ ازميانارابه بلندبود.
يكگل باقىماندهازآتشسرشب مثلچشمطلايیِ تاووس ازلاىخاكسترهابيرون رانگاه مىكرد.
هيكل پوشيدهى خاكسترىرنگى ازارابه جداشد، قيقاجرفت، بهطرف گريگورى آمد ودوسهقدمنرفته ايستاد. خودشبود. آكسينيا.- تپشقلب گريگورى دوبرابرشدو غلغلهئى بهجاناشافتاد. بازانوهاىلرزان قدمىبرداشت يكبالپوستينرابازكردو يكپارچهتسليم والتهابرا بهخودش فشرد. زانوهاى زن سستبود، سرتاپاش مىلرزيد وصداى بههمخوردن دندانهاش شنيدهمىشد. گريگورى درست مثلگرگ كهميش گلودريدهرابهشانهمىاندازد به يكحركتانداختاش سردست وهمانجوركهبالهاى ولنگووازپوستين زيرپاهاش گيرمىكرد اورا نفسزنان باخود برد.
- واى! گریِىشا... گرى، شن، كاااا!... پدرت ...
- هيسسس...
آكسينيا كهخودشراازاوجدامىكرد بوىترشپوستگوسفندرا بانفسعميقىفروبرد و زيرفشارندامتتلخاش باصداىنرمنالهمانندى تقريبادادكشيد:- ولامكن... چهخبرتاست ... خودمكه دارممىآيم ...
پانوشت
1.Kasa ،آشمرسوم مردم روسولهستان كهباراصلىاش گندمسياهياجومقشرياارزناست.