| نویسنده: ندا.ح, در ۱۲ / ۰۷ / ۸۶ |
| تعداد بازدید: |
96  |
|
با آيدا،
در ستايش ِ بانوی «مادر»
با خوشههای ياس آمده بودی
تاءييد ِ حضورت
|
|
| |
کس را به شانه بر
|
|
| |
باری نمينهاد.
|
بلور ِ سرانگشتانات که ده هِلالَک ِ ماه بود
در معرض ِ خورشيد از حکايت ِ مردی ميگفت
که صفای مکاشفه بود
و هراس ِ بيشهی غُربت را
□
ميخفتي
ميآمديم و ميديديم
|
|
| |
که جانات
|
ترنم ِ بيگناهيست
راست همچون سازی در توفان ِ سازها
که تنها
|
|
| |
به صدای خويش
|
|
| |
گوش نميدهد:
|
کلافي سردرخويش
|
|
| |
گشوده ميشود،
|
نغمهيي هوشرُبا
که جز در استدراک ِ همهگان
|
|
| |
خودی نمينمايد.
|
نگاهات نميکرديم، دريغا!
به مايهيي شيفته بوديم که در پس ِ پُشت ِ حضور ِ مهتابيات
حيات را
|
|
| |
به کنايه درمييافت.
|
کي چنين برباليده بودی ای هِلالک ِ ناخنهايت دهبار بلور ِ حيات!
به کدام ساعت ِ سعد
برباليده بودی؟
آذر ِ ۱۳۶۸
|