| نویسنده: ندا.ح, در ۱۲ / ۰۷ / ۸۶ |
| تعداد بازدید: |
109  |
|
حماسهی ِ جنگلهای ِ سياهکل
راوی
اما
|
|
| |
تنها
|
|
| |
يکي خنجر ِ کج بر سفرهی سور
|
در ديس ِ بزرگ ِ بَدَلْچيني.
ميزبان
سروران ِ من! سروران ِ من!
|
|
| |
جداً بيتعارف!
|
راوی
ميهمانان را
|
|
| |
غلامان
|
|
| |
از ميناهای عتيق
|
زهر در جام ميکنند.
لبخند ِشان
لاله و تزوير است.
انعام را
|
|
| |
به طلب
|
|
| |
دامن فراز کردهاند
|
که مرگ ِ بيدردسر
|
|
| |
تقديم ميکنند.
|
مردهگان را به رَفها چيدهاند
زندهگان را به يخدانها.
ما در چهرههای بيخون ِ همکاسهگان مينگريم:
نه بر رَف چيدهگانايم کز مردهگانايم
نه از صندوقيانايم کز زندهگانايم;
تنها
|
|
| |
درگاه ِ خونين و فرش ِ خونآلوده شهادت ميدهد
|
که برهنهپای
|
|
| |
بر جادّهيي از شمشير گذشتهايم...
|
مدعيان
... که بر سفره فرودآييد؟
زنان را به زردابهی درد
|
|
| |
مُطَلاّ کردهاند!
|
دلقک
باغ ِ
بيتنديس ِ فرشتهگان
زيبايي ناتماميست!
خندههای ريشخندآميز
ولگرد
شتابان نزديک و به همان سرعت دور ميشود
گزمهها قِدّيساناند
گزمهها قِدّيساناند
گزمهها قِدّيساناند
گزمهها قِدّـ
قطع با صدای گلوله
سکوت ِ ممتد.
طبل و سنج ِ عزاداران از خيلي دور.
صدای قدمهای عزاداران که بهآهستهگي در حرکتاند، در زمينهی خطبهی
ِمداح.
صدای سنج و طبل گهگاه بسيار ضعيف شنيده ميشود.
مداح
سنگين و حماسي
با طنين ِ سرودی خوش بدرقهاش کنيد
که شيطان
|
|
| |
فرشتهی برتر بود
|
|
| |
مجاور و همدم.
|
هراس به خود نگذاشت
گرچه بالهايش جاودانهگياش بود،
فرياد کرد «نه»
|
|
| |
اگرچه ميدانست
|
|
| |
اين
|
غريو ِ نوميدانهی مرغي شکستهپَر است
که سقوط ميکند.
شرمسار ِ خود نبود و
|
|
| |
سرافکنده
|
در پناه ِ سرد ِ سايهها نگذشت:
راهاش در آفتاب بود
|
|
| |
اگرچند ميگُداخت
|
و طعم ِ خون و گُدازهی مِس داشت;
و گردن افراشته،
هرچند
|
|
| |
آن که سر به گريبان درکشد
|
از دشنام ِ کبود ِ دار
|
|
| |
ايمن است.
|
راوی
با همان لحن
که آواز ِ کَرک را انکار کني
و زمزمهی آبي را
که در رهايی
ميسُرايد.»
ولگرد
ليکن اين خُردْنُمون
حقيقت ِ عظيم ِ جهان است.
و عظمت ِ هر خورشيد
در مهجوری چشم
|
|
| |
خُردی اختر مينمايد،
|
و ماه
ناخن ِ کاغذين ِ کودکي
|
|
| |
که نخستينبار
|
سکهييش به مشت اندر نهادهاند
ماه
ناخن ِ کوچک
و تکشاهي سيمين ِ فريب! ــ
اما آنکو بپذيرد
خويشتن را انکار کرده است.
اين تاج نيست کز ميان ِ دو شير برداری،
بوسه بر کاکُل ِ خورشيد است
|
|
| |
که جانات را ميطلبد
|
و خاکستر ِ استخوانات
شيربهای آن است.
مداح
زنان
|
|
| |
عشقها را آورده بودند،
|
اندامهایشان
از حرارت ِ پذيرفتن و پروردن
|
|
| |
تبدار مينمود،
|
طلب
|
|
| |
از کمرگاههاشان زبانه ميکشيد
|
و غايت رهايي
|
|
| |
بر عُريانيشان
|
|
| |
جامهی عصمت بود.
|
زنان ِ عاشق
با خود در نوحه
از دل ِ خاک ندا داد:
|
|
| |
«ــ عطر ِ دورترين غنچه
|
ميبايد
عسل شود!»
مداح
عشقهای ازيادرفته را بازآفريدهاند،
که خون ِ شما
تجربهيي سربلند بوده است.
مادران
ريشه، فروترين ريشه
از دل ِ خاک
نداد داد:
|
|
| |
«ــ عطر ِ دورترين غنچه
|
ميبايد عسل شود!»
آه، فرزندان!
فرزندان ِ گرم و کوچک ِ خاک
|
|
| |
ــ که بيگناه مردهايد
|
تا غرفههای بهشت را
بر والدان ِ خويش
در بگشاييد! ــ
ما آن غرفه را هماکنون به چشم ميبينيم
بر زمين و، نه در سراب ِ لرزان ِ بهشتي فريبناک،
با ديوارهاي آهن و
سايههای سنگ
و در پناه ِ درختاني
|
|
| |
سايهگستر
|
که عطر ِ گياهياش يادآور ِ خون ِ شماست
که در ريشههای ايثاری عميق
|
|
| |
ميگذرد.
|
مداح
مردان از راهکورههای سبز
|
|
| |
به زير ميآيند.
|
عشق را چونان خزهيي
|
|
| |
که بر صخره
|
|
| |
ناگزير است
|
بر پيکرههای خويش ميآرند
و زخم را بر سينههایشان.
چشمان ِشان عاطفه و نفرت است
و دندانهای ارادهی خندان ِشان
دشنهی معلق ِ ماه است
در شب ِ راهْزن.
از انبوهي عبوس
نقبي سرد ميبُرند
(آنجا که آلش و اَفرا بيهوده رُسته است
و رُستن
وظيفهييست
که خاک
|
|
| |
خميازهکشان انجام ميدهد
|
اگرچند آفتاب
بند ِ ناف ِ گياهي نورُسته را قطع ميکند;
خود به روزگاری
|
|
| |
که شرف
|
|
| |
نُدرتيست
|
|
| |
بُهتانگيز
|
که نه آسايش ِ خفتهگان
که سکون ِ مردهگان را
|
|
| |
آشفته ميکند.)
|
خطيب
خودشيفتهگان، ای خودشيفتهگان!
قِدّيس وانمودن را
|
|
| |
چه لازم است
|
که پُشت بر مغرب ِ روزی چنين سنگينگذر
|
|
| |
بنشينيد
|
و سر
|
|
| |
در مجمر ِ زرّين ِ آفتاب
|
|
| |
بگذاريد؟
|
چه لازم است
|
|
| |
چنان بنشينيد
|
|
| |
که آفتاب
|
هاله بر گِرد ِ صورتهاتان شود؟
که آن دشنهی پنهانْآشکار
|
|
| |
از پيش
|
حجّت
|
|
| |
به حَقّانيت ِ اين رسالت ِ يزداني
|
|
| |
تمام کرده است!
|
دُهُل ِ بزرگ که با ضربههای چهارتايي از خيلي دور به گوش ميرسد ناگهان قطع
ميشود. سکوت ِ سنگين ِ ممتد.
راوي
دُروج
استوار نشسته است
بر سکوی عظيم ِ سنگ
و از کنج ِ دهاناش
تُفخندهی رضايت
|
|
| |
بر چانه ميدود.
|
ايلچيان
از دريا تا دريا، بر چارگوشهی مُلک
هر دری را به تفحّص ميکوبند
و جارچيان از پس ِ ايشان بانگ بر ميدارند:
از دور و نزديک درهايي بهشدت کوفته ميشود
جارچيها
در فواصل و با حجمهاي مختلف
شايستهی خداوندگار!
باکرهگاني شايسته
شايستهي خداوندگار!»
دلقک
پنداری با خود
که باغ ِ عفونت
ميراثي گران است!
باغ ِ عفونت
باغ ِ عفونت
باغ ِ عفونت...
راوی
تنورهکشان
|
|
| |
گِرد بر گِرد ِ تو
|
|
| |
از آفاق
|
|
| |
برميآيد:
|
شهادت دادهاند
که وسعت ِ بيحدود ِ زمان را
در گردش ِ چارهجايي سال دريافتهای،
شهادت دادهای
که راز ِ خدا را
|
|
| |
در قالب ِ آدمي به چشم ديدهای
|
و تداوم را
در عشق.
مدعيان
هنگامي که آفتاب
|
|
| |
در پولک ِ پوک ِ برف
|
|
| |
هجّي ميشود
|
آيا بهار را
از بوی تلخ ِ برگهای خشک
|
|
| |
که به گُلخن ميسوزد
|
تبسمي به لب خواهد گذشت؟
دلقک
گزمهها قِدّيساناند!
گزمهها
قِدّيساناند!
مدعيان
... و حقيقت ِ مطلق ِ جهان، اکنون
به جز اين دو چشم ِ بدانديش ِ خونچکان نيست ــ
يک مدعي
اين دو چشم ِ خيره
|
|
| |
بر اين سر
|
که از پس ِ شيشه و سنگ
|
|
| |
دزدانه
|
|
| |
تو را ميپايد.
|
دلقک
ميدانم!
و به صداقت ِ چشمان ِ خويش اگر اعتماد ميداشتم
ديری از اين پيش دانسته بودم
که آنچه در پاکي آسمان نقش بسته است
به جز تصوير ِ دوردست ِ من نيست.
خطيب
تو ميبايد خامُشي بگزيني
به جز دروغات اگر پيامي
|
|
| |
نميتواند بود،
|
اما اگرت مجال ِ آن هست
|
|
| |
که بهآزادی
|
|
| |
نالهيي کني
|
فريادی درافکن
و جانات را بهتمامي
|
|
| |
پشتوانهی پرتاب ِ آن کن!
|
بهار ِ ۱۳۵۰
|