این وبلاگهایی هستن که به قول ییلاق ذهن خز و خیل مینویسن و همش از آشپزی و شوهرداری و خونه داری حرف میزنن خوب؟
من از امروز یه موضوع به موضوعات وبلاگم اضافه کردم به نام قرمه سبزی هر چی پست خز و خیل که گیر دستم بیاد تو این قسمت میخوام بنویسم چه کار کنیم دیگه خز و خیل بازیم یه بخشی از زندگیه ... مگه نه؟
کلماتی که بعد از شنیدن کلمه عروسی به ذهنم میرسه : خستگی، شوق، اضطراب، عشق، همدلی، هیجان، دلتنگی، ...
روز قبل عروسی همش به مهدی میگفتم: " کاش اصلاً عروسی نمیگرفتیم.. همش دردسره!!" از گلفروشی بدو بیا بیرون برو مزون لباس .. از مزون بیا برو خرید برای خونه .. بعد وسائل رو ببر بچین .. بعد برو عکاسی .. میوه و شیرینی .. شام و از همه بدتر استرس اینکه آیا همه چیز روز عروسی به خوبی و خوشی میگذره .. چیزی کم و کسر نمیاد .. اتفاقی نمیفته که به کسی بربخوره و ...
روز قبل عروسی صبح از خواب بیدار شدم قرار بود مهدی بیاد دنبالم بریم وسائل سفره عقد رو تحویل بدیم .. ساعت 10 بود که مهدی اومد اونم از کم خوابی و فشار کار زیادی که بود خسته و اخمو بود .. توی راه سعی کردم یه کم باهاش شوخی کنم و سر به سرش بگذارم تا یه کم اعصابش آرومتر بشه ... رفتیم خونه جدیدمون یک سری وسائل رو که اونجا بود برداشتیم .. بعد یادمون افتاد که اصلاً تمرین رقص نکردیم ... آقا پایه خنده بود .. MP3 من رو وصل کردیم به تلویزیون و حالا وسط اینهمه کار که سرمون ریخته بود تمرین رقص کردیم :))))))))))))) همه آهنگها قِردار بود و نشد تمرین رقص تانگو بکنیم خلاصه گفتیم هر چه بادا باد فردا توی مجلس دیگه هر چه پیش آید خوش آید :)))))))))))))))))))))))))))))))))) روحیه هردوتامون یه کم بهتر شد و خلاصه زدیم به رگ بی خیالی ... بعدش از خونه اومدیم بیرون که از مزون تماس گرفتند لباس حاضره و بیایید تحویل بگیرید، خلاصه رفتیم دنبال مامان خانوم که خیاطیش خوبه و میتونه عیب و ایرادات لباس رو تشخیص بده .. سرتون رو درد نیارم خلاصه کلی هم توی مزون معطل شدیم تا لباس رو پرو کردم و قرار شد که فردا بریم تحویل بگیریم لباس رو.. از اونطرف رفتیم عکاسی و پیش پرداخت بهش دادیم و بعد رفتیم وسائل سفره عقد رو تحویل دادیم و اومدیم خونه که ناهار بخوریم ... ساعت دقیقاً 2:45 بعد از ظهر بود که ناهار خوردیم .. من ساعت 3 قرار بود برم آرایشگاه ولی ساعت 4 رسیدم .. دیگه چشمتون روز بد نبینه تا ساعت 10:30 شب من توی آرایشگاه بودم .. خیلی دلم میخواست اونشب یکبار دیگه مهدی رو میدیدم انگار وقتی که باهم بودیم استرسم کمتر بود .. ولی دیگه اینقدر دیروقت شد که وقت نبود که اون بیاد یا من برم که همدیگر رو ببینیم دیگه باید فقط تا فردا صبح استراحت میکردیم که به قول مامانم جون داشته باشیم از صبح تا شب اینطرف اونطرف بریم ..
از آرایشگاه که راه افتادم برم خونه نمیتونم بگم چه حسی داشتم.. یه بغضی توی گلوم بود ... که انگار نه میومد بالا نه میرفت پائین.. وقتی رسیدم خونه فقط خواهرم ستاره خونه بود .. اینقدر گرسنه بودم که حد و حدود نداشت .. ازش پرسیدم شام چیزی داریم بخورم؟ و اونم رفت غذا رو گرم کرد .. وقتی رسیدم توی اتاق و لباسام و وسائلمو که جمع کرده بودم ببرم خونه خودمون دیدم یه دفعه انگار بغضم ترکید .. لباسمو برداشتم و فوری رفتم توی حمام که ستاره اشکامو نبینه .. خلاصه همینطور بی اختیار اشکام میومد پائین .. به سختی خودم کنترل کردم و اومدم بیرون که شام بخورم دوباره تا ستاره رو دیدم زدم زیر گریه ......... رفتم بغلش کردم و زار زار گریه کردم .. ستاره هم هیچی نمیگفت.. فقط بهم میگفت تو خسته ای امشب آخه چرا گریه میکنی فردا دیگه تموم میشه همه چی از اینهمه فشار و استرس راحت میشی .. همینطور که گریه میکردم مهدی زنگ زد روی موبایلم .. زنگ زده بود که بگه رسیده خونه ... اونم تا دید من گریه میکنم سعی کرد منو دلداری بده .. مرتب می پرسید گه چرا گریه میکنی برای فردا استرس داری ؟ و من حتی نمیتونستم توضیح بدم که چی شده و چه احساسی دارم .. واقعاً تا حالا به اینکه خونه پدری اینقدر برام دلبستگی داره فکر نکرده بودم .. همیشه فکر میکردم خوب حالا آدم که میره خونه خودش نزدیکه به مامان باباش سر میزنه .. اینکه دیگه دلتنگی نداره!! اما اون لحظه احساس دیگه ای داشتم .. حس میکردم باید با تمام وجود از اینجا کنده بشم در حالیکه 4 تیکه ی قلبم هنوز توی اون خونه هستن ... خلاصه مثل همیشه حرف زدن با مهدی آرومم کرد .. بعدم رفتم شام خوردم + یک قرص دیازپام که بدون فکر و استرس و ناراحتی تا صبح بخوابم ...
صبح ساعت 6:30 از خواب بیدار شدم .. مامان برام صبحانه آماده کرده بود همه بیدار شدند با هم صبحانه خوردیم .. بعدش بابا و من رفتیم دنبال مهشید که با هم بریم آریشگاه .. توی راه بابا آهنگ جان مریم رو گذاشته بود که دوباره بغض دیشبی رو آورد توی گلوی من اما سعی کردم که چیزی به روی خودم نیارم و یک نفس عمیق بکشم تا بغضم فروکش کنه .. وقتی داشتیم پیاده میشدیم بابا به مهشید گفت: " مهشید خانم ببینم میتونی یه ندائی بسازی که از ندائی که من ساختم قشنگتر باشه" من و مهشید کلی به این حرف بابائی خندیدیم و رفتیم به سمت آرایشگاه .. توی آرایشگاه که رفتم انگار همه چی از یادم رفت .. اصلاً انگار نه انگار که عروسیه .. :)))) خنده داره نه؟ دیگه تا شب حتی یک ذره هم از استرس خبری نبود مثل اینکه اینقدر حرص خورده بودم که دیگه به مرحله ی بی تفاوتی رسیده بودم .. بعد از آرایشگاه رفتیم آتلیه که یه خانم خیلی خوش اخلاق + دوست عزیزمون میثم که خیلی بهش ارادت داریم ، زحمت کشیدن کارهای فیلمبرداری و عکاسی جشن رو برامون انجام دادن .. قسمت عکاسی رو خیلی دوست داشتم یه حس خیلی خوبی داشت.. انگار بهترین لحظات زندگیم بود که داشت ثبت میشد .. مخصاصاٌ عکسهایی که توی باغ گرفتیم .. جشن هم که عالی بود .. حضور دوستان و نزدیکان و در کل همه عزیزان باعث شادی مجلس شده بود ...
راستی یادم نره بگم که آخر مجلس بعد از شام رقص تانگو رو که اصلاً تمرین نکرده بودیم به بهترین نحو ممکن اجرا کردیم بطوریکه دختر خاله مهدی میگفت حالا خوب شد که تمرین نکرده بودید وگرنه چی میشد :))))))))))))))))))))))
شعر روی کارت عروسیمون رو خیلی دوست داشتم و به یادگار اینجا مینویسم: گل در بر و می در کف و معشوق به کام است سلطان جهانم به چنین روز غلام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در محفل ما ماه رخ دوست تمام است
پ.ن1: راستی از نیره عزیزم ممنون که بهم یادآوری کرد روز عروسی ما روز 5 اسفند
یا جشن اسپندارمذگان (اسفندگان) یعنی روز بزرگداشت زن در فرهنگ ایرانی
بوده ... :) :*