گاهنامه

پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

:: روزنوشت | هی فلانی ..

ارسال شده توسط : ندا.ح در دسته : روزنوشت

بعضی وقتها با تمام وجود حس میکنی انگار زندگی همین است که خسته و درگیر از کار روزانه میرسی خانه ات و همه چیز همانگونه که همیشه هست انتظارت را میکشد ظرفشوئی پر از ظرف، عصرانه، شام شب، گپی درباره نقشه های آینده، وبگردی، وبلاگ نویسی، فیس بوک …

و از آنجا زیبا میشود که دست در دست هم میرویم خرید میکنید .. به هم لبخند میزنیم، میبوسیم، عشق میورزیم .. زندگی میکنیم ..

دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

:: روزنوشت | سفرنامه کاخ سعدآباد

ارسال شده توسط : ندا.ح در دسته : روزنوشت

** توجه: در صورتی که حوصله ی شما با باطری کار میکند از خواندن این پُست جداً خودداری نمائید  %-(

سه شنبه شب هفته ی گذشته به مناسبت تولد خواهر کوچولوم تصمیم گرفتیم همگی راه بیفتیم بریم تهران اونم بی خبر!!!! که سورپرایز بشه بچه :x شب رسیدیم دم در خونش و زنگ رو زدیم .. خیلی تعجب کرده بود و کلی خوشحال شد :D خلاصه هدیه هاش رو بهش دادیم و یکی دو روزی پیشش بودیم و کلی خوش گذشت بهمون :)

روز پنج شنبه تصمیم گرفتیم بریم کاخ سعدآباد. گفتیم با مترو بریم که تو ترافیک هم گیر نیفتیم که خدا روز بد نده!! انگاری کل تهرون ریخته بودن توی این خط تجریش.. ما هم مترو ندیده و جوگیر مونده بودیم حیرون امید این جمعیت برای سوار شدن!!! سه پشته آدم وایساده بود که سوار مترو بشه بعد توی خود مترو هم همه صورتا چسبیده بود به پشت شیشه!!! خلاصه من که به مامان اینا گفتم عمراً سوار این مترو بشم :D حتماً اون تو هم بوهای دل انگیزی به مشام میرسید که صد در صد به خفگی اینجانب می انجامید .. :)) مامان هم که دید انگاری جون سالم نمیشه به در برد از این جمعیت گفت بریم تاکسی سوار بشیم .. خلاصه تاکسی گرفتیم تا دم خود سعدآباد و ۱۲۰۰۰ تومان ناقابل هم پیاده شدیم رفت :-w مامان مهدی هم که همراه ما آمده بودن تهران یکی از دوستانشون رو ببینند (آقای دکتر و همسرشون) با آقای دکتر که پیرمرد نازنینیست هم این روز رو با ما بودند و جالبه که اونا هم با مترو تجریش اومده بودند فقط نمیدونم چطوری :D
خوب سه نفر همراهمون بودن که کارت منزلت داشتند و ستاره هم کارت دانشجوئی داشت که با کارت منزلت ۶ نفرمون بدون بلیط میتونستیم بازدید کنیم و ستاره هم بلیطش نیم بها بود!! فقط مشکلی که بود گفت برای اینکه با کارت منزلت بتونید برید داخل باید برید روابط عمومی و بلیط تهیه کنید!! خلاصه رفتیم داخل و راه افتادیم به سمت روابط عمومی .. چشمتون روز بد نبینه که هی رفتیم هی رفتیم ولی اثری از روابط عمومی نبود خلاصه کلی از موزه ها رو رد کردیم چون بلیط نداشتیم!!! و رسیدیم دقیقاً آخر کاخ دم در زعفرانیه که روابط عمومی هم همونجا بود.. و البته بسته بود و رفته بودن ناهار میل کنن دیگه داشت کفرمون درمیومد و داشتیم کلی بد و بیراه میگفتیم به پدر و مادر اونکه این کارت منزلت رو صادر کرده که مسئولش اومد و گفت باید بلیط ستاره رو بریم از دم در زعفرانیه بگیریم من و مهدی با کارت دانشجوئی ستاره راه افتادیم دم باجه بلیط فروشی .. مسئول بادجه که یک عدد انسان به غایت تپل و همانقدر هم خنگ بود گفت که بلیطهای نیم بهاش تمام شده و اگه بخوایم میتونه برای دو نفر بلیط تمام بها بفروشه!!! حالا از ما اصرار که بابا بقیه گروه ما بلیط دارن ما فقط یه دونه نیم بها میخوایم و از اون هم انکار که نه بیایید من بلیط دو نفره بهتون بفروشم!!! :-@ خلاصه من دیگه در حال کندن موهام بودم که منظورمو به این بفهمونم که مهدی اومد گفت بذار من براش توضیح بدم :D آخرشم ما نتونستیم منظورمون رو به این آدم بفهمونیم!!! و همه ی پول رو دادیم و بلیط رو گرفتیم و اومدیم..!!!    :-& amp;

از در زعفرانیه راه افتادیم به سمت کاخ موزه سبز .. طبیعت این باغ واقعاً فوق العاده بود و آدم از صدای آب و خوندن پرنده ها و قاصدکهای پراکنده در هوا واقعاً لذت میبرد .. مخصوصاً این آشیانه های چوبی روی درختها که برای پرنده ها ساخته بودن خیلی زیبا و دوست داشتنی بود ..

اول از همه رفتیم موزه آب که وسائل آبیاری قدیمی رو به صورت ماکت گذاشته بودند اونجا آدم شاخ درمیاورد از هوش و استعداد این نیاکان جانمان :D مثلاً یک روش تقسیم سهم آب برای زمینهای کشاورزی روش فنجانی بود!!!! به این صورت که یک کاسه که کفش سوراخ بود رو توی یک کاسه پرآب دیگه میانداختن و زمانیکه این کاسه خالی در کاسه پر غرق میشد یک سنگ داخل کاسه پر از آب می انداختن یعنی  طرف یک سهم از آب روزانش رو مصرف کرده و مثلاً اگر در روز ۶ سهم آب داشت برای آبیاری زمینهاش ۶ بار این عمل انجام میشد!! در واقع به جای استفاده از ساعت از این روش استفاده میکردن که این مسئول موزه هم میگفت هنوز در بخشهایی از استان خراسان مرسومه!!!!!! ما هم شاخامون دراومده بود که الان اینهمه ساعت و تلفن و وسیله ی ارتباطی هست دیگه اینهمه دنگ و فنگ برای چیشونه؟؟؟!!!  :-

کاخ موزه سبز که تقریباً در بالاترین نقطه مجموعه سعد آباد واقع شده بود درواقع کاخ رضاخان بود که در نمای خارجیش از سنگهای سبز صدفی استفاده شده بود و وجه تسمیه این بنا هم به همین دلیل بود. به نظر من زیباترین کاخ مجموعه سعدآباد بود که اتاقهاش با آئینه کاری های خیره کننده و پرده هایی از جنس ساتن و نقره زیبایی خاصی بهش داده بود. عکسبرداری در این مجموعه ممنوع بود. من و ستاره هم که کلاً از دیدن این کاخ افسردگی خونمون زده بود بالا مرتب به خودمون میگفتیم: “چی بودیم؟ چی شدیم؟”   :S

از کاخ موزه سبز که اومدیم بیرون رفتیم به سمت موزه برادران امیدوار که متعلق به دوران قاجار بود. برادران امیدوار اولین جهانگردان معاصر ایرانی بودند که به تمام نقاط جهان از جمله قطب شمال، آفریقا، هند و .. سفر میکردند. یک موتور و یک ماشین هم داشتن که این سفرها رو با این دو وسیله انجام میدادن. اول که رسیدیم داخل این مجموعه دیدیم یا خدا!!! برادران امیدوار ظاهراً بسیجی تشریف داشتن در اون زمان (سال ۱۳۳۲) و روی سردر ماشینشون یک بسم الله الرحمن الرحیم نوشته به چه بزرگی!!!!  گفتیم خوب بالاخره بی دلیل نبوده که اسم موزه رو گذاشتن برادران امیدوار!! وجه تسمیه  این موزه رو هم بالاخره خودمون کشف نمودیم!! داخل موزه عکسها و انواع و اقسام حیواناتی که فکر میکننم به روش تاکسیدرمی خشکشون کرده بودن وجود داشت! پوست خرس، پروانه های بسیار زیبای خشک شده، پنگوئن، پوست مار و …!! یک عکس هم به همراه یک سر واقعی از آدمیزاد بود که ستاره توجه من رو بهش جلب کرد و واقعاً جالب و در عین حال وحشتناک بود. قبیله ای بوده در آفریقا به نام قبیله ی جیبارو که در جنگهای قبیله ای وقتی پیروز میشدن اول سر جنگجویان طرف مقابل  رو از پشت گردن میبردیدند و داخل سر رو خالی میکردن  b-(  یعنی محتویات سر، جمجمه ها و حتی دندونای طرف رو درمی آوردن و لبهاش رو به هم میدوختند که مبادا اسرار قبیله رو به ارواح خبیثه بگه  :S بعد پوست سرش رو میدوختند و در گیاه خاصی میگذاشتند و بعد درونش رو شن گرم میریختند  تا سر خودش رو جمع کنه و کوچک بشه  :- و در نهایت سر کوچک شده رو دود میدادند تا ماندگاریش طولانی بشه!!! … حالا حدس بزنید با سرهای کوچک شده دشمن چه کار میکردند؟!!! بله از اون یک گردنبند برای مردان قبیله ی خودی درست میکردند و به گردنشون آویزان مینمودند و این بوده نماد قردرتشون!!!!  :((  خلاصه در پایان نتیجه ی اخلاقی این موزه و موزه آب این بود که هرچی نیاکان جان ما باهوش تشریف داشتن سرشون به زندگیشون بوده اینا وحشی بودن و خونخوار!!!!  :| در ضمن نام این برادران شجاع عیسی و عبدالله بوده!!! شانس آوردن سر خودشون رو تو موزه آویزون نکردن با این کند و کاوهای جهانی که انجام دادن  :D نکته ی جالبی که توی عکسهاشون من کشف نمودم و شما هم اگه رفتیم دقت کنید اینه که توی هیچکدوم از عکسها “بسم الله الرحمن الرحیم” روی سر در ماشین مشاهده نمیشود!!! حالا یا این ماشینه که گذاشتنش تو موزه ماشین اینا نیست یا اینکه بعداً توسط شخص یا اشخاصی مجهول الهویه نوشته شده!! :D

بعد از این موزه دیگه همه ی گروه داشتن از پادرمیامدن که رسیدیم به قسمت زیبای ماجرا یعنی بخور بخور  :D دو تا مامانا رفتن ساندویچ خریدن فقط شانسی که آوردیم این بود که ۶ تا ساندویچ آخری باقیمانده در بوفه نصیب ما شد .. و در حالیکه ۷ نفر بودیم با کمال متانت شادیهایمان را با هم تقسیم کردیم و چند تا سیب زمینی اضافه هم گرفتیم و خلاصه یه جوری خودمون رو سیر کردیم   :_

بعدش راه افتادیم بیاییم پائین چون ما در اون لحظه در بالاترین موقعیت ارتفاعی بودیم و سرازیری اونم بعد از ناهار که سنگین بودیم کلی میچسبید  :D  خلاصه رسیدیم به موزه هنرهای زیبا که ستاره اصرار داشت حتماً بریم ببینیم! اونجا هم کلی تابلو از نقاشهای معروف وجود داشت که بسیار لذت بردیم از دیدنشون و توی این موزه هم وسیله ی متفاوتی که توجه من رو جلب کرد یک میز فرانسودی بود از جنس برنز و چینی مربوط به قرن ۱۸ میلادی که روی آن عکس پادشاهان و ملکه های فرانسه به چشم میخورد و روی یکی از کنده کاریهای این میز حک شده بود “ اهدائی ازطرف افسران و کارمندان شهربانی کل کشور بیادبود جشن ازدواج شاهنشاه غلام سپهبد مهدیقلی علوی مقدم “۲۹ آذر ۱۳۳۸″ ”  ..

بعد از این موزه راه افتادیم و به این فکر بودیم که روی نقشه کاخ ملت رو پیدا کنیم که دیدیم ییهوئی دم کاخ ملت دراومدیم :D  کاخ سفید یا کاخ ملت  بزرگترین کاخ مجموعه ست که فکر میکنم به خاطر رنگ سفید نمای ساختمان به کاخ سفید شهرت داره! این کاخ اقامتگاه تابستانی محمدرضا شاه و همسرش بوده و امور اداری و تشریفاتی رو هم پوشش میداده. اتاقی که توی این مجموعه توجه من رو جلب کرد اتاق کار فرح پهلوی بود که دم در اتاق عکسی هم از خودش در یک قاب چوبی روی یک میز قرار داشت که یه کم آدم میدید دلش میگرفت نمیدونم چرا!!!!! انگار عکسه یه کم داشت به فرح دهنکجی میکرد یا میگفت دیدی آخر عاقبتتون چی شد!! ( ظاهراً طبقه ی دوم این کاخ رو تازه در معرض دید عموم گذاشتن که اتاق کار فرح هم شامل همون طبقه دوم میشه.)

کلاً اتاق  ساده ای بود با توجه به بقیه اتاقها!! رنگهای صورتی، کرمی و آبی مخلوط استفاده شده بود و لوستر بزرگی وسطش آویزون بود که انگار یکی بهش آویزون شده و کج شده بود!!!! و اون لامپهای کم مصرف بی قواره هم جلوه طلائی رنگ و ساده لوستر رو از بین برده بود!! به نظرم کاخ ملت اینقدر خراب شده بوده یا خرابش کرده بودن که مجدداً به شدت تعمیر و رنگرزی شده بود!! به شکلی که اثری از کهنگی در اون مشاهده نمیشد و کلاً نسبت به کاخ سبز ساده تر و رسمی تر بود.

 روبروی کاخ ملت به همان اندازه که مجسمه آرش کمانگیر با شکوه و جلال تاریخی خودش خودنمائی میکرد :) مجسمه رضاشاه که تنش رو داغون کرده بودند و فقط چکمه هاش باقی مونده بود دهن کجی میفرمود!!!  :S

بعد از کاخ ملت رفتیم سراغ آشپزخانه سلطنتی!! همچین نوشته بود انگار حالا چی اون تو به نمایش گذاشتند!!! یه سری عکس و ماکت از سیخهای کباب و گوجه و پلو شوید زعفرانی  .. و یک چیز جالب البته یه فر پیتزا پز فرانسوی به گمانم .. آنچنان هم که میگفتند سلطنتی نبود ولی!! تنها نکته جالب حک شدن یک تاج سلطنتی روی تمام وسائل غذاخوری بود که جلوه ای بسی شیک، زیبا و رسمی به ظروف داده بود :)

ساعت نزدیک ۴ بود و تنها جائی که فرصت داشتیم ببینیم موزه مینیاتور استاد فرشچیان بود که واقعاً تابلوهاش حیرت هر بیننده ای رو برمی انگیخت!!!!! آدم حیرون میمونه واقعاً از اینهمه پتانسیل و ظرفیت و خلاقیت در ذهن یک انسان :)  یک تابلو داشت به نام آدمیزاده که با تصاویری از حیوانات مختلف چهره ی یک انسان رو به تصویر کشیده بود .. واقعاً شاهکار بود و من خیلی خوشم اومد .. تمام خصائص و صفات حیوانی یک آدم توی این تصویر وجود داشت .. گرگ، کفتار، ببر و …

بعد از دیدن موزه دیگه وقتی باقی نمونده بود که بقیه کاخها و موزه ها رو بازدید کنیم و خیلی از موزه ها رو نتونستیم ببینیم :) اما خوب روز قشنگ و به یاد ماندنی بود :) از طولانی بودن پست عذرخواهی میکنم ولی دوست داشتم خاطره ی این روز و البته اطلاعات تاریخیش رو ثبت کنم شاید یه روزی به درد بخوره :)

سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱

:: یادنامه | آقای افشار

ارسال شده توسط : ندا.ح در دسته : خط خطی های دل | نامه ها | یادنامه

امید واژه ی غریبیست وقتی تا خرخره در گل و لای مصیبت فرو میروی!!

 آقای افشار عزیز برای شما مینویسم .. برای شما که سالها عادت کرده بودی ازخروسخوان تا مغرب بنشینی پشت آن مینی بوس کرم رنگ با پرده های سبز و راه بیفتی بروی مردم را از چهار گوشه شهر جمع کنی و برسانیشان به مقصد. همان مینی بوس که من هم سالها صبح ها و بعد از ظهر ها با شما سوارش شدم و با دیدن چهره ی شاد پیرمردی خوش قلب هر روز و هر روز شاد شدم و با شوخی ها و متلکها و بذله گوئیهایش خندیدم .. همه ی آن دقایق صبح و عصر را که جمع کنی میشود کلی خاطره ی خوب .. میشود کلی گذشته شاد و گشاده که همیشه دوست داری با آغوش باز به سراغشان بروی و با تک تک دقایقش زندگی کنی .. حتی عصرهایی که هر روز قبل از اینکه راه بیفتی یک نفر را گیر میکشیدی که برای همه مان بستنی بخرد .. یا مثلاً کلی چک و چانه میزدیم که برای فلان اردو کمتر از ما کرایه بگیری .. یا قصه آن پیرزنهایی که میبردی جمکران و همیشه از النگوهایشان میگفتی و اینکه چقدر هوای تو را دارند و تمام راه برایت میوه پوست میکنند و چنین و چنان میکنند … یا آن ناظم بداخلاق دبیرستان که با بچه های سرویس سر کارش میگذاشتید و سرش را گرم میکردی تا بچه ها خوش باشند و بزنند و برقصند و او کاری به کارشان نداشته باشد .. یا ماجرای آن قاضیهای دادگستری که صبح ها قبل از سرویس ما بودند و همیشه آن قاضی خپل قدکوتاه را که خوشت نمی آمد از سکنات و وجناتش جا میگذاشتی یا وقتی میدیدی به موقع رسیده کمی مینی بوس را جلوتر پارک میکردی تا مجبور شود دنبال سرویس بدود .. من هیچکدام از این آدمها را ندیده ام اما همیشه تصور کرده ام چهره هایشان را که مثلاً آن قاضی با ریش بلند و پیراهن یقه آخوندی و کیف انگلیسیش چطور دنبال سرویس میدود .. آدمهایی مثل شما وسیعند، شاید دردی داشته باشند ولی بی دغدغه با دیگران میخندند .. انگار در آن چند دقیقه ی سرویس همه چیز فراموشمان میشد و فقط خوش بودیم..

قبل از عید که شنیدم پایتان شدیداً عفونت کرده و در بیمارستان بستری شده اید از خودم پرسیدم چرا زودتر نرفتید دکتر؟ چرا چک آپ نرفته بودید که بفهمید قند دارید؟ چرا اینقدر بی توجه!!؟ آقای افشار و اینقدر بی توجهی!! بعد خودم را یک لحظه گذاشتم جای شما .. سالهاست که روی ماشین کار میکنید و زندگیتان را میچرخانید .. خوب پادرد و دکتر این حرفها شاید مانع کار کردنتان میشد .. شاید هم به فکر دخترتان بودید که هر از چند گاهی با شوهرش دعوا میکرد و به خانه ی شما می آمد.. یا پسرها و دخترهای دیگر که شبها همه پای سفره شما مینشستند .. اگر کار نکنید این سفره ها چطور پهن شود .. اگر پائی نباشد این زندگی چطور راه بیفتد .. اول فکر کردم چیز مهمی نیست خوب میشود .. حالا چند روزی بستری میشوید و بعد دوباره برمیگردید به تمام خاطرات خوب گذشته .. حتی برایتان دعا هم کردم با اینکه اعتقادی نداشتم.. چه فرقی میکند شما که اعتقاد دارید .. برای شما دعا کردم به خاطر شما .. اما چند روز بعد دیدم دعاهایم اثر نکرده و پای شما را قطع کرده اند، دعاهایم هیچوقت اثر نمیکند حتی موقعی که به خاطر عزیزترینم اشک ریختم گفتم حاضرم زندگیم را بدهم که او را نبرد .. اما فایده ای نکرد .. پای شما هم قطع شد .. پایم نمیکشید بیایم بیمارستان ملاقات و آقای افشاری را ببینم که دیگر مثل گذشته ها نیست .. آقای افشاری که هنوز دل دارد، زندگی دارد، اما پا ندارد .. به جایش غصه دارد و اشک و بدبختی ..

روزی که با بچه های شرکت آمدیم ملاقات برایتان کاغذی نوشته بودم روی هدیه ای که به پاس زحمات چند سالتان برایتان آورده بودیم:

خدا در مکان های دور از انتظار
به دست افرادی دور از انتظار
و در مواقعی تصور ناپذیر
معجزات خود را به انجام می رساند.
برای آن مهربانِ توانا ، غیرممکن وجود ندارد
همیشه ، همیشه و همیشه امیدی هست …

راستش را بخواهید اعتقادی ندارم به معجزه اما امروز که صدای شادتان را پشت تلفن شنیدم که از جراحی پلاستیک پایتان میگفتید دیدم انگار همان آقای افشار قبلی برگشته .. گفتی که مینی بوس را میگیرم و می آیم سراغتان برایتان دوغ و گوشفیل می آورم که دوست داشتید … انگار نه انگار که آب از آب تکان خورده باشد… اینقدر محکم گفتی که فراموش کردم یک پایت را از دست داده ای!! .. یک لحظه فکر کردم شاید معجزه ی زندگی همه ی ما همان امید باشد .. همان چیزی که همیشه برای دیگران تجویز میکنیم ولی در منجلاب که می افتیم فراموشش میکنیم .. اما خیلی خوشحالم که تو فراموشش نکردی و با آنهمه درد و چرک و عفونت که حتی امید دکتر را هم بریده بود جنگیدی و دوام آوردی.. در همین افکار بودم که با آخرین حرفت باز هم مثل همیشه مرا به خنده انداختی

” اون مهدی بی وجدان رو از طرف من بغل کن و ببوس”

اردیبهشت ۱۳۹۱
ش ی د س چ پ ج
« فروردین    
 ۱
۲۳۴۵۶۷۸
۹۱۰۱۱۱۲۱۳۱۴۱۵
۱۶۱۷۱۸۱۹۲۰۲۱۲۲
۲۳۲۴۲۵۲۶۲۷۲۸۲۹
۳۰۳۱  

دلنوشت

مصطفی مستور

دلم تنگ می شود، گاهی
برای حرف های معمولی ، برای حرف های ساده
برای «چه هوای خوبی!» ، «دیشب چه خوردی؟»
برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» ،
« شادی پسر زائید.»
دلم تنگ می شود، گاهی
برای یک «دوستت دارم» ساده
دو «فنجان قهوه ی داغ» ،
سه «روز» تعطیلی در زمستان ،
چهار «خنده ی » بلند
و پنج «انگشت» دوست داشتنی....

موضوعات