| نویسنده: ندا.ح, در 05 تير 1388 ساعت 11:04 |
| تعداد بازدید: |
84  |
|
وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می نماید؟ امید کجاست تا خود جهان به قرار باز آید؟
هان، سنجیده باش که نومیدان را معادی مقدر نیست!
معشوق در ذره ذره ی جان ِ توست که باور داشته ای، و رستاخیز در چشم انداز ِ همیشه ی تو به کار است. در زیج ِ جُست و جو ایستاده ی ابدی باش تا سفر ِ بی انجام ِ ستاره گان بر تو گذر کند، که زمین از این گون حقارت بار نمی ماند اگر آدمی به هنگام دیده ی حیرت می گشود.
زیستن و ولایت ِ والای انسان بر خاک را نماز بردن ؛
زیستن و معجزه کردن ؛ ورنه میلاد ِ تو جز خاطره ی دردی بی هوده چیست هم از آن دست که مرگ ات، هم از آن دست که عبور ِ قطار ِ عقیم ِ استران ِ تو از فاصله ی کویری ِ میلاد و مرگ ات؟
مُعجزه کن مُعجزه کن که مُعجزه تنها دستکار ِ توست اگر دادگر باشی ؛ که در این گستره گُرگان اند مشتاق ِ بردریدن ِ بی دادگرانه ی آن که دریدن نمی تواند. - و دادگری معجزه ی نهایی ست.
و کاش در این جهان مرده گان را روزی ویژه بود. تا چون از برابر ِ این همه اجساد گذر می کنیم تنها دستمالی برابر ِ بینی نگیریم : این پُر آزار گند جهان نیست تعفن بی داد است.
و حضور ِ گران بهای ما هریک چهره در چهره ی جهان (این آیینه ای که از بود ِ خود آگاه نیست مگر آن دَم که در او درنگرند) -
تو یا من، آدمی یی انسانی هر که خواهد گو باش تنها آگاه از دستکار ِ عظیم ِ نگاه خویش - تا جهان از این دست بی رنگ و غم انگیز نماند. تا جهان از این دست پلشت و نفرت خیز نماند .
یکی از دریچه ی ممنوع ِ خانه برآن تلّ ِ خشک ِ خاک نظر کن : آه اگر امید می داشتی آن خشک سار کنون این گونه از باغ و بهار بی برگ نبود و آنجا که سکوت به ماتم نشسته مرغی می خواند.
نه نومید مردم را معادی مقدّر نیست. چاووشی ِ امید انگیز توست بی گمان که این قافله را به وطن می رساند.
احمد شاملو (23 تیر 1359)
پ.ن: به یاد نداهائی که در راه رسیدن به وطن در خون خود غلطیدند .. روحشان شاد 
|